در حکایت دپرس شدن ماری

این روزها که دپرس شدن مد شده و اکثرا من باب چشم و همچشمی هم که شده دپرسند، معلوم نیست چرا عمه گوهر از خبر دپرس شدن ماری این قدر وحشت زده و حیرونه…

1

سرویس ما و زندگی به دخت/

تو چِت شده؟

عمه گوهر ابروهایش را بالا داد و نگاه می کرد به ماری که با اخم دو ساعت نشسته بود. خیره شده بود به دیوار روبرویش و با کسی حرفی نمی زند.

–        دپرس شدم؟

–        یعنی چی؟

–        دست ودلم به کار نمیره، دلم می خواهد گریه کنم. آهنگ غمگین گوش بدهم و زار بزنم. پرده ها را بکشم تا نور تو اتاق نیاید. از صبح تا شب تو اتاق بخوابم…

–        برای چی؟

عمه گوهر طوری پرسید که انگار به عجیب ترین و تهوع آورترین پدیده قرن نگاه می کرد. ماری گفت: خب… چون دپرس شدم.

آرام گفت. انگار می ترسید بلند حرف بزند.

–        خب خودت را درمان کن. پرده ها را بکش برو از لجش بنشین تو آفتاب. به خورشید نگاه کن. راه برو. بخند. اصلاً برو پیاده روی. برو تو باغچه خاک بازی کن، مثلاً داری باغبونی می کنی. بافتنی بباف وقتت هدر نرود. نقاشی کن… تو که همراه داری،… با نامزدت برو کافه، برو پارک، باهاش بخند. نه اینکه بهش بخندی،از خونه بیرون بیا که خطر ساز هم نشوی…

ماری سرتق صاف نشست که: دردم همونه دیگه…

عمه گوهر جیغی کشید که ملوک خانوم را از آشپزخونه به هوای زلزله کشوند بیرون….

–        دختره ی پفکی… آدم این قدر سست، بندو آب دادی؟

ماری سرتق که چشم هایش چهار تا شده بود، سر تکون داد که: نه!

عمه گوهر گفت: یعنی باور کنم؟ پس چه غلطی می کردید تو این چند ماهه که هیچکدوم حرفی از رفتن به سر خونه و زندگیتون نمی زنید؟… حتمی…

–        نه عمه باور کنید که…

عمه بدون آن که تمایلی به ادامه بحث نشان دهد همچنان که می رفت با داد می گفت : سر ساعت بخواب، سر ساعت بلند شو. از خونه برو بیرون. برو آرایشگاه، برو خرید.  با نامزدت برو. پای تلفن با دوستانت یک ساعتی حرف بزن… مواظب خودت باش که کار به خودکشی نرسه که ما حال مُرده کشی نداریم ها…

همه به ماری نگاه کردیم. باز هم نتوانست بگوید که در نبود عمه چه اتفاقی افتاده. تو مبل ولو شد و به ما که خیره نگاهش می کردیم دهن کجی کرد.

/انتهای متن/