پایان سفر

دوران کودکی محمد نزد حلیمه در بیابان گذشت اما خطراتی که از جانب اشرار او را تهدید می کرد، حلیمه را ناچار به دل کندن از محمد و آوردنش به مکه کرد، نزد خاندانش و عبدالمطلب و مادرش آمنه. حالا آمنه قصد شهر و دیارش را کرده؛ یثرب به همراه محمد و. این سفری بود بی بازگشت برای آمنه.

0

فریبا انیسی/

«ام ایمن» بقچه را در پشت شتر جای داد. خیک آب به دست ، نزدیک «آمنه» آمد. «محمّد» دست بر صورت مادر کشید. اشک صورت مادر را پاک کرد. «آمنه» دست کودکش را بوسید. اما اشک راه خود را باز کرده بود.

«محمّد» گفت : مادر چرا گریه می کنی ؟

«آمنه» گفت : اینجا آرامگاه پدر توست !  او رفت بی آنکه تو را دیده باشد. چه قدر مشتاق دیدن روی اویم.

اشک «آمنه» از چشمانش بیرون می ریخت و به نفس فرصت نمی داد. هق هق کنان بر روی قبر افتاد. «ام ایمن» نزدیک آمد تا آبی به او بدهد. «آمنه» با دست او را پس زد و اشاره به «محمّد» کرد. نالان و گریان گفت : او را از اینجا دور کن.

«ام ایمن» کودک را در آغوش گرفت و به سمت شترها رفت.

«آمنه» بر قبر «عبدالله» چنگ زد. گویی می خواست او را از قبر بیرون آورد. دستهایش ردی عمیق روی خاک باقی گذاشت. «محمّد» به سوی او دوید. «ام ایمن» به دنبال کودک روان شد. «محمّد» خود را در بغل مادر انداخت. دستهای خاکی مادر را در دستش گرفت. «آمنه» صورتش را پوشاند.

– دیگر ، بس است. چقدر گریه می کنی ؟

«ام ایمن» به آنها رسید.                        

– کودک من ، فرشته ی قلبم با من بیا ، مادرت با همسرش حرفها دارد.

– نه ، بس است. نگاه کن چگونه نفس می کشد ، چگونه اشک می ریزد …

صدای هق هق «آمنه» فضا را پر کرده بود …

***

– بانوی من تب پایین نیامده است. باید در اینجا توقف بیشتری داشته باشیم. نمی توانیم بیشتر از این پیش برویم.

«ام ایمن» این را گفت و دستمال مرطوب را روی سر «آمنه» گذاشت.

– «عبدالمطلب» پیغام داده است تا زودتر به مکه برگردیم. باید زودتر راهی شویم.

«ام ایمن» گفت : با این حالتان نمی توانید روی شتر بنشینید. من به دنبال کاهنه ای که می گویند دردها را درمان می کند ، رفتم اما او را پیدا نکردم. پیغام گذاشته ام هر وقت که آمد سری به ما بزند.

«آمنه» چشمانش را باز کرد و گفت : «محمّد» کجاست ؟

«ام ایمن» اشاره به بیرون خیمه کرد و گفت : در بیرون نشسته است. از وقتی بیمار شدید با بچّه ها بازی نمی کند. گوشه ای نشسته است و آسمان را نگاه می کند. گویی که با چشمانش دعا می خواند. نگران است و دائم می پرسد : پس مادر کی از بستر بیماری بلند می شود ؟

«آمنه» آب دهانش را فرو داد و گفت : مراقب او باش.

«ام ایمن» دوباره دستمال مرطوب را روی سر «آمنه» گذاشت و گفت : بانوی من ، من مطمئن هستم که شما به زودی بهتر خواهید شد و با هم به مکّه می رویم. بیماری تان به خاطر گریه هایی است که سر قبر «عبدالله» کردید. انگار که رنج دوری از «عبدالله» را یکباره به پای او ریختید.

«آمنه» به زحمت چشمانش را باز کرد و گفت : «ام ایمن» همواره مراقب او باش تا زمانی که زنده ای. من فرزندم را به خدای ابراهیم سپردم. تو مراقب او باش …

صدا در گلوی «آمنه» چرخید. «ام ایمن» زبان او را دید که تکان می خورد بی آنکه از آن صدایی بیرون آید. «ام ایمن» هراسان شد. زانوهایش را جلو کشید و دست برد زیر سر «آمنه». به زحمت او را بلند کرد. «آمنه» نفس بلندی کشید.

اما ناگهان سرش به طرف دیگری خم شد. «ام ایمن» سر «آمنه» را بلند کرد و بلند گفت : بانوی من ، بانوی من …

«آمنه» حرکتی نکرد. «ام ایمن» فریاد کشید : وای بر من …

کودک ایستاد. خورشید از پشت سر «محمّد» به درون می تابید. سایه ی «محمّد» روی مادرش افتاد. «ام ایمن» فریاد کشید: خدای من ، من چه کنم ؟ !

سایۀ دیگری وارد خیمه شد. پرسید : چه شده است ؟

«ام ایمـن» گفـت : تبـش قطـع نشـده است. نفسش بالا نمی آید.

سایه جلو رفت. سرش را نزدیک صورت «آمنه» برد. دست «آمنه» را در دست خود گرفت و گفت : تمام کرده است. خانواده اش را خبر کنید.

«ام ایمن» ، «محمّد» را در بغل گرفت. هق هق کنان گفت : خانواده اش در مکّه هستند ، … ما هم رهسپار آنجا بودیم … همسرش هم در همین نزدیکیهاست … «محمّد» ، وای بر من ، مادرت هم درگذشت … وای بر من … او هم به پدرت پیوست ، … وای بر من … «ابواء» چه شوم بودی برای «آمنه» ، «ابواء» …

صدای «ام ایمن» در هیاهوی آدمیان که دور خیمه جمع شده بودند ، گم شد. سایه ها درون خیمه افتاده بود.

صدایی گفت : بیچاره «آمنه» ، … دور از خانواده جان سپرد.

صدایی دیگر گفت : این نیروی عشق است. عشق «عبدالله» سرانجام او را به سوی خود برد.

صدایی گفت : بیچاره این کودک …

صدای «ام ایمن» دوباره اوج گرفت.

«ام ایمن» ، «محمّد» را در آغوش گرفت. اشک بر صورت «محمّد» جاری شده بود.

نخلها خمیده شده بودند و تکان می خوردند در نسیم.

 

پایان

/انتهای متن/