یتیم عبدالله در کوه و دشت

بعد از آن که زنان بسیار آمدند برای شیر دادن به محمد و او حاضر به شیر خوردن نشد. عاقبت افتخار شیر دادن به محمد نصیب حلیمه شد از قبیله بنی سعد، وقتی این افتخار به او رسید که ناامید شده بود از پیدا کردن کودکی برای شیر دادن.

0

«حلیمه» «محمّد» را بوسید و گفت : تو را برنمی گردانم. تو عزیز دل منی.

«حارث» ؛ همسر «حلیمه» گفت : چرا ؟

«حلیمه» روبرگرداند و گفت : از آن زمان که «محمّد» به پیش ما آمده است ، برکت و روزی به قبیلۀ ما روی آورده است. آیا فراموش کرده ای دو سال پیش در چه وضعی بودیم ؟ گله روز به روز کوچک تر می شد. ما از گرسنگی نالان بودیم و برای یک قطره باران دعا می کردیم. شتران لاغر را می کشتیم در حالیکه فقط پوستی بر استخوان باقی مانده بود. پشم گوسفندان حتی برای ریسیدن نخ گلیم کافی نبود ، … اما حالا همه چیز داریم. روزی فراوان ، گوسفندان گله دو تا ، دو تا می زایند. شتران ماده حمل دارند. شتران نر آرام و باربر شده اند. امسال باران خوبی داشتیم. سفره هامان پربرکت شده است. همه به قدم این کودک قریشی است.

«حلیمه» لختی آرام شد و ادامه داد : از همان لحظۀ اول که در آغوش من قرار گرفت احساس کردم سینه ام پر از شیر شده است. از همان لحظه ی اول …

«حارث» گفت : آیا خانواده اش قبول خواهند کرد.

«حلیمه» گفت : آنها را راضی می کنم. هوای مکه گرم و سوزان است. به مزاج او نمی خورد. سلامتی اش به خطر می افتد …  آن روز که زنان قبیله به مکه بازگشتند ثوبیه نیز به خانه ی «آمنه» رفت تا «محمّد» را ببیند. «محمّد» رشد خوبی کرده بود. چالاک و فرز شده بود و با فصاحت سخن می گفت. مثل کودکان دیگر کژ و مژ نمی کرد. «حلیمه» از گرمای سوزان مکه شکایت کرد و اینکه هوای مکه مساعد نیست و در صحرا «محمّد» رشد بهتری دارد … دل «آمنه» رضا نبود به این کار.

اما وقتی «حلیمه» گفت : برکت قبیله را از ما جدا نکنید ،

«آمنه» راضی شد.بخشندگی از خاندان «وهب» بعید نیست. اگرچه به سپردن کودکی باشد به نزد دایه ای. علاوه بر آنکه گهگاه در آن تابستان های داغ مکه «وبا» شایع می شد و این مسئله باعث شد «آمنه» «عبدالمطلب» را نیز به این مسئله راضی کند. «عبدالمطلب» می خواست یگانه یادگار فرزندش که اسماعیل وار او را به مذبح برده بود پیش خودش باشد. او در «محمّد» ، «عبدالله» را می دید. «حلیمه» خوشحال و خندان به خانه اش بازگشت.

 

تا چهار سالگی

«حلیمه» موی «محمّد» را شانه زد. به او عطر زد. «محمّد» این پا و آن پا می کرد. «حلیمه» گفت : آرام باش. گفته ام چوپان رمه را به صحرا نبرد تا با تو همراه شوند.

«محمّد» گفت : اما نباید رمه زیاد در گرما بماند.

«حلیمه» ، «محمّد» را بوسید و گفت : کودکم ، میوۀ دل من ، صبر کن.

«حلیمه» بلند شد. به سوی کنارۀ سیاه چادر رفت. پوست خشک شدۀ بز را از روی صندوق کنار زد و در آن را باز کرد. پس از اندکی جست و جو چیزی از آن بیرون آورد. گردنبندی با مهره های سنگی ، سرخ و سفید و سبز ، عقیق یمنی ، … می خواست آن را در گردن «محمّد» قرار دهد. «محمّد» صورت پس کشید. «حلیمه گفت : آرام باش و گردنبند را بر گردن کودک آویزان کرد.  «محمّد» پرسید : این چیست ؟

– حرز است.

– برای چه خوب است ؟

– این میوۀ دل مرا از چشم بد نگه می دارد. نظر ناپاک را از بین می برد.

«محمّد» با یک دست گردن بند را پاره کرد. مهره های گردن بند روی زمین پخش شد. چشمان «حلیمه» از هم باز شد و به «محمّد» نگاه کرد.

«محمّد» گفت : من کسی را دارم که حفظم کند و دوان دوان به بیرون از خیمه رفت که چوپان برای رسیدن او منتظر بود.

«حلیمه» روی زمین نشسته بود. نسیم صبح گاهی صورتش را نوازش می داد. بچّه ها برای بازی با هم همراه شده بودند. «حلیمه» چشمانش را بست. «حارث» او را دید. کنار او آمد.

– «حلیمه» چرا اینجا نشسته ای ؟

– نمی دانم چرا دل نگران هستم.

«حارث» بلند خندید و گفت : حتماً نگران آن کودک قریشی که با بچّه ها برای بازی رفته است ! بس کن در این 5 سال هنوز به دوری چند ساعته اش عادت نکرده ای !

«حلیمه» می خواست چیزی بگوید اما صدایی او را به خود آورد :

– مادر ، مادر کمک کنید.

– چه شده است ؟

«عبدالله» بود که دوان ، دوان به سوی آنها می آمد. آن گروه از عیسویان که دیشب در قبیله مهمـان بودند. راه را بر ما بستند. می خواهند «محمّد» را با خود ببرند.

«حلیمه» بلند شد. هراسان و لرزان. «حارث» به سوی اسب پرید و در همان حال فریاد کشید : کجا هستند ؟

«عبدالله» نفس زنان گفت : آن بالا ، روی تپۀ مجاور خانه ی رئیس قبیله.

«حارث» به سمتی که «عبدالله» اشاره می کرد رفت …

«حلیمه» گفت : نه او را پس نمی دهم.

«حارث» گفت : «حلیمه» من هم می دانم که «محمّد» مایه ی برکت قبیله شده است. من هم می دانم که تو به او علاقه داری. اما امروز که خود شاهد بودی آن عیسویان چه می گفتند ؟

«حلیمه» گفت : می دانم. الله با «محمّد» است.

«حارث» گفت : آنها می گفتند در «محمّد» علائمی است که در کتابهای آسمانی برای پیامبر بعد از عیسی مسیح آورده شده است. آنها می خواستند او را با خود به حبشه ببرند تا افتخار ظهور پیامبر جدید برای آنها باشد. امروز مانع شدیم و آنها موفق نشدند. اما دفعۀ دیگر چه ؟

«حلیمه» گفت : «حارث» ، بس کن. من نمی توانم از او دل بکنم.

«حارث» گفت : اگر برای او حادثۀ بدی اتفاق افتد من چه جواب به بزرگ قریش بدهم. تو می دانی چه می گویی ؟ همین فردا ، همین فردا ، تو را و او را به سوی مکه می برم.

خورشید هنوز اشعه تابناکش را روی زمین پهن نکرده بود. «حلیمه» با گامهای مردد به سوی مکه روان شد. «محمّد» که به مکه بازگشت ، چشم و چراغ قریش شد. «عبدالمطلب» کنار کعبه می نشست. سران قریش و فرزندان او بر گردش حلقه می زدند. «محمّد» که می رسید راه باز می کردند تا بر زانوی «عبدالمطلب» آرام گیرد. «عبدالمطلب» می گفت : او بزرگی خود را پیش بینی کرده است !

 

سفر به یثرب

«آمنه» گفت : در این چند سال که «محمّد» از من دور بوده است ، نمی توانستم از مکه دور شوم. اما حالا که «محمّد» پیش من آمده است و بیماری از شهر رفته است می خواهم که به «یثرب» بروم.

«عبدالمطلب» که به مخده تکیه داده بود و به حرفهای «آمنه» گوش می داد ، گفت : می دانم ، خویشان تو در «یثرب» هستند و همچنین آرامگاه همسرت «عبدالله». «آمنه» سرخ شد. سرش را به زیر انداخت. شوهر ناکامش را هنوز دوست می داشت و به همین خاطر جواب رد به خواستگارانش می داد. می خواست تمام همت خود را مصروف «محمّد» کند که در پیشانی اش نیکبختی را داشت و در سینه اش قلبی به بزرگی آسمان.

«عبدالمطلب» ادامه داد : من به این تنها فرزند تو علاقه بسیار دارم. به «یثرب» برو. «ام ایمن» هم همراهت باشد. فردا کاروانی از مکه می رود. مسیر آنها از یثرب می گذرد با آنها همراه شوید. سلام مرا هم به طایفۀ «بنی نجار» برسانید.

«عبدالمطلب» دست بر سر «محمّد» کشید که بر زانویش نشسته بود. «ابوطالب» پیش رفت و او را در آغوش گرفت. «آمنه» بلند شد تا با «ام ایمن» تدارک سفر کند. سفر «آمنه» به یثرب یک ماه طول کشید. نخل های سرسبز یثرب و کبوترانی که در آسمان آبی پرواز می کردند ، جوجه های سر از تخم برآورده پرندگان و تک زدن آنها به خرماهای سر درخت ، بازی با دایی زادگانی که تاکنون آنها را ندیده بود ، … برای «محمّد» دیدنی و جالب بود …

/انتهای متن/