به فکه که رسیدم کفش ها را درآوردم …

راهیان نور که راهی می شوند، خیلی ها را با خود می برند از کودک هفت هشت ساله تا مادر شهید هفتاد هشتاد ساله… همه می روند و هر کس هم بفراخور حال و توانش، چیزی از این سفر برای خود می آورد.

0

بار دیگر راهی سفر زیارتی ام؛ سفری خاص که قلب  و روح آدم را درگیرمی کند و او را با خود به حالاتی ورای روزمرگی های زندگی می برد.

 زمان حرکت
سه شنبه دهم اسفند زمان حرکت است. طبق معمول این سفرها حال و هوای دیگری دارم ، شوری خاص که با دیگر سفرها متفاوت است. راهیان نور از همان اول ، دل را با خود می برد، اگر چه بارها و بارها بدین سفر رفته باشی. نمی دانم چرا هر دفعه که می روم، گویی اولین بار است و هماره با شور و شوق زایدالوصف.
وسایل مختصری با خود همراه می سازم، به معصومین علیهم السلام متوسل می شوم ، از خوبان و نیکان مدد می جویم ، غسل زیارت را بجا می آورم، وضویی، نیتی و عملی؛عین نماز.
مناجات سفر را می خوانم و با کلی شوق و تمنا از خانه خارج می شوم . اولین روز دهه دوم فاطمیه(س) است تقارن این ایام را با سفرم البته بی معنی نمی دانم. داریم می رویم زیارت فرزندان فاطمه(س) یاوران حسین شهید (ع) در کربلای ایران، باشد که توشه ای گرانسنگ در این دیدار و سفر معنوی فراچنگ آوریم.
چندین اتوبوس، آماده سوار کردن راهیان نور  است، هر اتوبوس را به نام شهیدی از دفاع مقدس، نامگذاری کرده اند. چه زیبا! و چه حس دل انگیزی!
قرار ما در مسجد و بر مزار شهدای گمنام و بعد از خواندن فاتحه، سوار اتوبوس ها شده و از آن جا بسوی معراج شهدا حرکت می کنیم، جبهه های جنوب ایران؛ این صفحات درخشان تاریخی ، با هزاران ستاره درخشان مستقر در آن که همچنان چشم انتظار انسان هاست به زائران خود نورپاشی می کنند و راه را در تیره ترین شب تاریک این عصر ظلمانی نشان می دهند با این ستاره های نورانی آیا کسی هم گم می شود؟!

در راهیم
ماشین ها می کوبند و می روند و سرنشینان آن حالتی از تفکر و عبادت دارند. کسی را درحال کار لغو، که بعضا در مسافرت های عادی دیده می شود، نمی بینی، نوعی ذکر و حال بر جمع حاکم است. عده ای قرآن می خوانند ، عده ای به خواندن دعا مشغولند و عده ای هم در حال تفکر و یا گفتگوهای عاشقانه. عجب سفری!
قرار است فردا صبح به پادگان شهید محمود وند برسیم و  این منطقه، نقطه عزیمت مان به  کربلای ایران است که از آن  تبرک جسته و دیدار از مناطق بعدی آغاز می شود. از مناطق نهر خیّن، جزایر ام الرصاص ، بوارین، مجنون، شلمچه، طلائیه، کانال کمیل، فکه ، دهلاویه و چند مکان دیگر زیارت می کنیم .
حال دگرگون شده ی مسافران  این سفر آسمانی،  منقلب ترمی شود مثل آب های ناآرام اروند رود. با وجود تعدد زیاد مناطق و شتاب زیاد سفر، باز هم روح حاکم بر این فضاهای بهشتی اثر خود را بر زائر می گذارد، بخصوص که راویان جنگ، یعنی رزمندگانی هم که خود در آن برهه از زمان در جبهه ها و مناطق مختلف عملیاتی حضور داشته اند، در جمع حاضرند و خاطرات  گذشته را بیان می کنند، همانهایی که هر کدام شان علائم  و نشانه هایی چون زیور و  بهشتی از آن دوران بر بدن ها و روح های خود دارند. بیان شان از جبهه ها از عمق جان و از ورای این عالم است که ، که تنها کار حاضران شاهد است و بس!
با وجود اینکه به طور معمول سفر راهیان نور ، از نیمه اسفند ماه  کم کم شروع می شود و تا فروردین سال بعد ادامه دارد،  ما زودتر سفرمان را شروع کرده ایم ولی حضور مردم در اینجا چشمگیر است بخصوص حضور بانوان، از پیر و جوان و نوجوان  در قالب گروه های دانشجویی، خانوادگی ، اداری …
در راه  دیدنی ها زیاد و وقت تنگ است. راویان به حکایت گوشه بسیار کوچکی از جنگ می پردازند، فضا سرشار از حال و هوای معنوی و متعالی می شود، سکوت مستمعین را  اشک ها همراهی می کنند و با نوای راویان جان شان لبریز از عشق دوست می شود و لحظات گرانقدری برای تفکر و تامل و به خود آمدن فراهم می شود .

من مادر دو شهیدم
من از همسفرهای مان سوال می کنم تا بدانم نظرشان را در مورد این سفر.
فاطمه، هفت ساله است؛ می گوید: از این سفر لذت بردم.
از خانم پیری می پرسم: چرا به این سفر آمدید؟
اشک در چشمانش جمع می شود و با بغض می گوید : به این سفر آمدم چون خیلی دلم گرفته بود. آمدم تا ببینم بچه هامان کجا آمدند، چه کارها کردند و چه ها  کشیدند، نارحت می شوم وقتی می بینم با این فداکاری ه،ا عده ای هنوز بیدار نشدند، این آدم را دلتنگ می کند. من دو تا از پسرهایم شهید شده اند، من یک مادر هستم ناراحت می شوم وقتی می بینم مشکلاتی در جامعه وجود دارد و …

فهمیدم شهدا چه قدر گردن ما حق دارند
شیدا شکوهی 15 ساله هم می گوید:
 اولین بار است که به این سفر می آیم .
 وقتی می پرسم چرا به این سفر آمدی، در جواب می گوید:
من بیشتر واسه این اومدم تا با  شهری که شهدا توش جنگیدن و مبارزه کردن واسه دفاع از کشورمون آشنا بشوم و خود شهدا را بشناسم.
می پرسم: این سفر چه تاثیری بر شما داشت؟
 جوابش این است:
بیشتر تونستم حال شهدا را  موقعی که داشتن می جنگیدن، بفهمم  و شرایط آن ها را درک کنم. با توضیحاتی که ازشان دادند، دیدم که شهدا چه قدر گردن ما حق دارند .

 راهی را که شهدا  خواسته اند، ادامه می دهم
شقایق شکوهی 17 ساله کنار خواهرش نشسته و می گوید:
من هم اولین بار است که به این سفر آمده ام.  دلم می خواست شهدا را بیشتر بشناسم و آن ها را بیشتر درک کنم که شهدا درچه حا ل و هوایی بودند، چون ما که بیشتر در کتاب ها راجع بهشان شنیده بودیم آن قدر تحت تاثیر قرار نگرفتیم ولی وقتی اومدم اینجا رو دیدم تحت تاثیر قرار گرفتم .
درباره  تاثیر این سفر بر خودش می گوید:
تاثیر این سفر را برای خودم درک بیشتر جنگ می دانم و فهمیدم باید اون راهی را که شهدا  از من خواسته اند، ادامه دهم که مهم ترین چیز برای شهدا و آن چه از من خواسته اند، این است که من به عنوان یک دختر ایرانی حجابم را رعایت کنم و بتوانم باعث افتخار مملکتم بشوم.

20 باری آمدم هر بار با یک درس جدید
خانم دیگری می خواهم خود را معرفی کند و در باره این سفر برای مان بگوید.
 اینگونه پاسخ می دهد:
بسم الله الرحمن الرحیم، من زهرا سفیدرودی 65 ساله و مادر شهیدان حسن و حسین ابراهیم سال هاست که به این سفر می آیم. شاید 20 باری است که توفیق این زیارت را داشته ام، به مناطق جنوب و غرب رفته ام و لیکن  هر بار که می روم درس جدیدی  می گیرم از رشادت های این بچه ها. یعنی من که مادرم از بچه ها یی که از سیزده سالگی راهی جبهه ها شدند به اهواز، اندیمشک ، جبهه های جنوب و غرب ، تا 17 و 18 سالگی که شهید شدند، هر بار یک چیز یاد می گیرم. هر وقت  که از آن ها در باره کمبودها، مثل کمبود غذا و دیگر چیزها می پرسیدم، می ؛ همه چیز فراوان است. حالا که می آیم، می بینم که با وجود انواع  کمبود ها چقدر رشادت این بچه ها زیاد بوده که بخصوص در اوایل جنگ، با کمبود سلاح و چیزهای دیگر فقط با  توکل به خدا و ایمان شان توانستند کار ساز باشند. ایمان قوی داشتند که خودشان از دیگران درس می گرفتند . به همین خاطرخودم هم دوست دارم به این مکان ها بیایم هر بار هم که می آیم درس تازه ای می گیرم و هر جایی که می روم  آثار رشادت های این بچه ها و سرداران را می بینم. می بینم این ها انسانند ما هم انسانیم. ما انسان هایی را می بینیم که فقط برای خوردن و خوابیدن و… زندگی می کنند  ولی رزمندگان ما انسان هایی بودند که واقعا  برای خدا کار می کردند. همه چیزشان برای خدا بوده، یکی به حاج آقای ما گفته بود خوبه دیگه این بچه ها همه چیزشان مجانی است  لباس مفت، غذا مفت. ایشان هم گفته بود که بگو که خمپاره هم دارد مفت و تیر و ترکشش هم مفت. ما اینجا می آییم تا هدف بچه ها را ببینیمد چی بوده، من که مادرم رشادت های این ها را نفهمیدم. بچه 16 ساله وصیت نامه نوشته که:« خدا را شکر که من درمقطع زمانی به وجود آمدم که جنگی شده و ما در راه خدا امتحان پس بدهیم.»

رسیدیم به جایی که شهید آوینی ترکش خورده
زهرا افتراسی دختر هشت ساله ای که با خانواده اش راهی این سفر شده در دفتر خاطرات خود اینگونه نگاشته است :
” به طرف فکه به راه افتادیم، کفش ها را در آوردم و با پاهای برهنه راه را طی می کنم.  رسیدیم به جایی که شهید آوینی ترکش خورده و شهید . در جای دیگری 120 نفر از سربازان دفاع مقدس شهید شده بودند، بدون آب و غذا در گرمای جانفرسا… در حالی که بعضی زخمی بودند… تا اینکه تک تک شهید شدند…”

 سفر ما خاتمه می یابد؛ سفری که ما را به سفری درونی دعوت می کند که بعد از تمام شدن این سفر تازه شروع می شود در دل و جان فرد فرد زائران…

/انتهای متن/