داستان/ رویای شکسته

شیما جوادی در تابستان سال 1359 چشم به جهان گشود. کارشناس حقوق قضایی است و دوره های داستان نویسی را با استاد معزز خانم تجار گذرانده است.

0

 نازنین تند و تند، پشت سر نسیم راه می رفت. صدای لخ لخ دمپایی هایِ پاره اش کوچه را برداشته بود. پایش درد می کرد. از ترس نسیم نمی توانست آرام راه برود. خُلق نسیم تنگ بود. حوصلۀ کسی را نداشت. مادر گفته بود حق ندارد برای فروشندگی به بوتیکِ شهرام، پسر همسایه روبرویی شان برود. باید تمام تابستان به جای مادر بساط عروسک فروشی را بگرداند. مرتب توی سر نازنین می زد و او را “لالی” صدا می زد. اگر نازنین حرف می زد و کمی بزرگتر بود، می توانست به جای نسیم کمک حال مادرش باشد. یک ماهی بود که پای مادر در تصادف شکسته و از بالای زانو توی گچ بود. کرایۀ خانه عقب افتاده بود. ملوک خانم صاحب خانه شان گفته بود: “یا تا سر برج کرایه رو می دید یا جل و پلاستون رو می ریزم وسط خیابون.”

نازنین هر شب کابوس می دید که از خانه بیرونشان کرده اند و آنها توی خرابه های بیرون شهر بین سگ های بزرگ ولگرد می خوابند. یکی از سگها مرتب دنبالش می کند. می خواهد او را بخورد. هرشب با ترس از جایش می پرید. صبح ها تشکش خیس بود. نسیم می خندید و یکی محکم پس سرش می زد.

   نسیم از عروسک ها و بساط پهن کردن سر خیابان و پارک، متنفر بود. می گفت این یک جور گدایی ست. دوست داشت توی بوتیک کار کند. به قول خودش هم  پولش  بهتر بود و هم کارش شیک تر. اما مادر می گفت: اینا همش حرف مفته. اینقدر این  پسره لندهور توی گوشت بوتیک بوتیک کرده. خَرش شدی.  یک مغازه چس مثقالی سر بازار چی داره، چارتا دونه لباس می فروشه فکر می کنه چی کاره ست…

   پایش درد گرفت. دم پایی های پاره اذیتش می کردند. کفش های دختر سفید پوش توی پارک یک آن جلوی چشمش آمد. کفش های براقِ قرمز رنگ. دختر می دوید و کفش ها تق تق صدا می دادند. تمام روز حواسش پی دختر سفید پوش بود و کفش هایش. نسیم به خاطر این حواس پرتی  چند باری زده بود پس گردنش. گردنش سوخته بود. اما چشم از دختر بچه بر نداشته بود. نسیم فحشش داده بود و گفته بود: دست پا چلفتی حواست کجاست؟

دخترک با مادرش آمدند سر بساط آنها. موهایش را دم اسبی کرده بود. خودش را برای مادرش لوس کرد. از او خواست یک عروسک برایش بخرد. نسیم قیمت عروسک را گران تر گفت. نازنین نفهمید چرا؟! دلش ضعف رفت. صبحانه نخورده، نسیم دستش را کشیده بود و آورده بود بیرون. دلش بربری می خواست. چشمش از صبح مانده بود به بربری بیات توی سفره. دیشب اختر درازه، دختر ملوک خانم، برای شام کلی بربری گرفته بود. نگاه خیرۀ نازنین را که روی بربری ها دید، دلش سوخت. یک بربری هم به آنها داد. شکمش غاروغور می کرد. انگشت شستش را می مکید. ایستاد. پاهای عرق کرده اش را از توی دمپائی هایش در آورد. تا کمی هوا بخورند. نسیم برگشت. با اخم نگاهش کرد. داد زد: دِ بجنب دیگه… کشتی منو امروز… اَه حالمو بهم زدی در بیار اون کثافتو از تو دهنت.

نازنین دستش را تند از دهانش بیرون آورد. دمپایی اش را پوشید و دوید پشت سر نسیم. کم مانده بود پایش پیچ بخورد. نسیم در را باز کرد. یقۀ کثیف پیراهن او را گرفت و هلش داد داخل خانه. نازنین پایش گیر کرد به لبۀ آهنی پایین در و افتاد روی زمین. صدایش در نیامد. بغض کرد. چشم هایش پر از اشک شد. زانویش درد گرفته بود. کف دستش را نگاه کرد. سرخ شده بود و می سوخت. به زحمت بلند شد. بینی اش را بالا کشید. لباسش را مرتب کرد. مادر با چوب دستی زیر بغل کنار در اتاقشان آمد که انتهای حیاط بود. ایستاد. یک نگاه به نازنین و یک نگاه به نسیم کرد: دستت درد نکنه، این جوری مواظبشی؟

نسیم بی توجه به حرف مادر، بساط عروسک ها را پرت کرد پاشنۀ در. رفت توی دستشویئی که سه کنج حیاط بود. مادرنازنین را نگاه کرد. لبخند زد. به گوشۀ حیاط، زیر پنجره اتاق اشاره کرد. نازنین نگاه کرد. چند کیسۀ بزرگ سفید رنگ آنجا بود. فکر کرد مادر با پای شکسته چطور این همه کیسه را آنجا گذاشته. مادر آرام به سمت نازنین رفت. دستش را گرفت و گفت: ببین چی از آسمون اومده امروز.

بردش سمت کیسه ها. به نازنین گفت در کیسه ها را باز کند. کیسه ها پر بود از کفش و لباس و کیف کهنه. مادر روی چهار پایۀ کوچک کنار کیسه ها به زحمت نشست. چوب دستی ها را روی زمین کنار پایش گذاشت. کفش هایی را که نازنین در می آورد، یکی یکی جفت می کرد جلوی پای او و بعد نگاهش می کرد. نازنین بی توجه به نگاه او خم می شد. یکی یکی آن ها را می انداخت زمین. هیچ کدامشان را دوست نداشت. نسیم از توی دستشویی بیرون آمد. نگاهی به آنها کرد. سرش را تکان داد. رفت سمت شیر آب که کنار حوض کوچک وسط حیاط بود. آب حوض کثیف و سبز رنگ بود. شیر را باز کرد. از جا صابونی روی لبۀ حوض، صابون کوچکی را برداشت. نگاهی به قالب کوچک صابون کرد و نگاهی به پنچرۀ باز اتاق لیلا بندری، مستأجر اتاق سمت راستی شان. در حالی که دستهایش را صابون می زد بلند گفت: پول صابون رو ما می دیدم، استفاده اش رو دیگرون می برن… صابون می خورن انگار…

لیلا آمد کنار پنجره. دهن کجی به نسیم کرد. دو لنگۀ پنجره را محکم به هم کوبید و بست. از صدای بسته شدن ناگهانی پنجره، نازنین ترسید. کفش ها از دستش به زمین افتاد. نسیم کمرش را راست کرد. ابروهایش را بالا داد و به پنجره اتاق لیلا خیره شد. مادر زیر لب بد و بیراه گفت. نسیم نگاهش کرد. دوباره خم شد. دستهای کفی اش را زیر شیر آب گرفت و بلند گفت: باز اختر درازه لباس کهنه ی فک و فامیلاش رو آورده اینجا؟

مادر لبش را گزید. سرش را بلند کرد و به بالکن طبقۀ بالا که خانۀ ملوک خانم بود نگاه کرد. نگاهش را چرخاند سمت نسیم. چشم غره رفت. نسیم نگاهی به مادرش کرد و گفت: چیه؟ ما اگه نخواییم کهنه های فک و فامیل این دختر ترشیده رو بپوشیم، کیو باید ببینیم؟

مادر محکم زد توی صورتش و باز بالکن را نگاه کرد. آهسته گفت: خفه شی ایشالله…

نازنین بی توجه به حرف های آنها، دستش را برد ته کیسه. یک جفت کفش قرمز بیرون آمد. کفش کهنه بود. پاشنه هایش هم کمی لق بود. نوک تیز جلویش رفته بود. اما رنگش چشمهای نازنین را گرفت. با دهانی باز و چشمهای گرد شده نگاهشان کرد. مادر لبخند زد. کفش ها را از دست او گرفت و جفت کرد جلوی پایش: یکم کهنه ست اما عیب نداره.

سرش را بلند کرد و به چشم های براق نازنین نگاه کرد.

– دستمالش می کشم. پاشنش هم با گوشت کوب برات سفت می کنم.

نسیم شیر آب را بست. دست هایش را توی هوا چند بار تکان داد و بعد مالیدشان به کنار مانتویش. به  نازنین نگاه کرد. اخم کرد و گفت:خاک تو سر گدات کنم. صبج هم همین جوری مثل بدبختها زل زده بودی به کفش های دختره.   

آمد بگوید لالی، که مادر لنگه کفشی برداشت و پرت کرد سمت او. نسیم جا خالی داد. کفش خورد به دیوار آجری کهنه و افتاد زمین. مادر داد زد: زرِ زیادی نزن. برو به غدا نگاه کن.

نسیم آرام رفت سمت اتاق. دهن کجی کرد و گفت: آخه نیست پلو خورشت درست کردی. الآنه ته بگیره خورشتت. خوبه چهار تا سیب زمینی آپزه ها.

مادر رو به نازنین کرد. لبخند زد و گفت: بیا مامان؛ بیا پات کن ببینم اندازته.

نازنین کفش ها را پوشید. دو قدم راه رفت. مادر سرش را خم کرد. به پشت پاهای نازنین نگاه کرد: یکم بزرگه.

نازنین به گودی خالی پشت پاشنه اش نگاه کرد. سرش را بلند کرد و به چشم های مادرش زل زد. مادر لبخند زد و گفت: عیب نداره. یک کفی از توی همین کفش ها پیدا می کنم، می ذارم توش اندازه ات می شه.

دست کشید روی سر نازنین و موهای نامرتب و کوتاهش را مرتب کرد. نازنین لبخند زد و شروع کرد به راه رفتن توی حیاط. پاهایش گاهی کج می شد و می لنگید. اما توجه نمی کرد و همین طور دور حیاط قدم می زد. مادر چوب دستی هایش را برداشت و زیر بغلش گذاشت. به زحمت از روی چهارپایه بلند شد. نسیم از توی اتاق داد زد: غذا آماده ست.

مادر نگاهی به نازنین کرد و گفت: مامان جان؛ خراب می شه. زیاد راه نرو… برو دست و صورتت رو بشور بیا ناهار.

نازنین باچشم های بسته همچنان راه می رفت. مادر سرش را تکان داد. دستش را گذاشت روی دهانش تا بغضش نترکد. تندی رفت داخل اتاق.

 نازنین می چرخید. توی خیالش لی لی می کرد. موهایش را دم اسبی بسته بود. دم موهایش توی هوا تکان تکان می خورد. پیراهن سفید کوتاهی پوشیده بود که پایین دامنش پف دار بود. کمرش را با ربان قرمز رنگی بسته بود. عین دختر سفید پوش شده بود. می خندید. بی صدا می خندید. چیزی پرت شد سمتش. خورد به شکمش. ایستاد. شکمش درد گرفت. چشمهایش را باز کرد. یک سیب زمینی افتاده بود جلوی پایش. شکمش را مالید. سرش را بلند کرد. نسیم توی چهارچوب در ایستاده بود. بربریِ بیات سهم او را گاز زد و با تمسخر گفت: شازده خانم اگه از قدم زدن خسته شدند، تشریف بیارند ناهارشون آماده ست. خوراک بربری داریم.

مادر از توی اتاق چیزی را پرت کرد سمت نسیم. به پس سرش خورد. “آخ” گفت و رفت تو. شکم نازنین غاروغور کرد. مادر داد زد: بدو نازی غذا تموم شد ها.

نازنین دوید. پایش را گذاشت روی سیب زمینی. پاشنه کفشش کج شد، پایش پیچ خورد و زمین افتاد. مچ پایش از درد تیر کشید. لبش را گاز گرفت. به کفش هایش نگاه کرد. پاشنه اش شکسته و کنده شده بود.

/انتهای متن/