من هم می توانستم خانم خانه ام باشم

در روزهای اسفند ماه که منتهی می شود به عید و همه درگیر امور خانه تکانی و خرید و … هستند، با خانم منیره خانم در اتوبوس آشنا می شوم؛ دستانش پر است از سطل های ترشی و مربا. داستان زندگی اش را می شنوم که گاهی تلخ است و گاهی هم شیرین، به شیرینی مرباهایش. اگر به جبر زمانه خسته شده است اما عزتمندانه زندگی کرده، خودش و بچه هایش.

0

وقتی مسئولیت و بار مالی خانواده بر روی دوش زنان می افتد؛ آن هم زنان خانه دار، او می ماند و سرپرستی و اداره خانواده و بچه ها. ممکن است فکر کنیم این زن درمانده است و بی چاره. اما خانم نجم یکی از این زنان است که با توانمندی و عرضه ای که به خرج داده، خلاف این حرف را اثبات  می کند.
 با خانم نجم که بعد از مرگ همسرش بار مالی و مسئولیت تامین خانواده اش را عهده دار شده است به گفت وگو نشستیم تا از کارش و مشکاتش برای ما بگوید.

روزگاری هیچ دغدغه ای نداشتم
من در شهرستان اراک متولد و بزرگ شدم. وقتی ازدواج کردم چند سال بعد به تهران آمدیم و زندگی خوبی هم داشتیم تا اینکه بعد از 25 سال  زندگی مشترک، مغازه ی شوهرم آتش گرفت و متاسفانه خودش هم صدمه ی زیادی در آن آتش سوزی دید. بعد از هفت ماه و کلی خرج و دوا و درمان فوت کرد و من ماندم و پنج بچه ی قد و نیم قد.
زمانی که شوهرم زنده بود خودش کار می کرد و خرج خانه را می داد. من فکرش را هم نمی کردم که روزی مجبور باشم کار کنم. بالاخره دنیا بالا و پایین دارد و من هم راضی هستم به رضای خدا.
قبل از اینکه آتش سوزی اتفاق بیفتد من تنها به خانه و بچه ها می رسیدم. البته همان موقع هم زن بی هنری نبودم،  آشپزیم خیلی خوب بود و ترشی ها و شور و مربا هایم در فامیل خیلی طرفدار داشت.
آن زمان هر وقت فصل شور یا ترشی می شد یا میوه ای که بچه ها دوست داشتند را می گرفتیم، بلافاصله دست به کار می شدم و شور و ترشی و مربا درست می کردم و به فامیل و اطرافیان هم می دادم. اما بعد از فوت شوهرم همه چیز تغییر کرد، مخصوصا اینکه شوهرم بیمه هم نبود و مغازه هم به خاطر آتش سوزی کاملا از دست رفته بود و ما تنها توانستیم با پول فروش مغازه قسط و قرض های آن خدا بیامرز را صاف کنیم که مدیون مردم نمانیم.

شروع مشکلات
بعد از شوهرم دوره ی سخت زندگی شروع شد، من بودم و دو فرزند دانشجو و سه بچه ی محصل. اولش نمی دانستم باید چه کار کنم. راستش رویم هم نمی شد به خانه های مردم بروم برای کار. آخر تا آن روز من هم یک زن خانه دار ساده بودم و هیچ آمادگی برای چنین مشکلی نداشتم و مهارت خاصی هم نداشتم. به خاطر همین هم اولش خیلی غافلگیر شدم و نمی دانستم چطور باید از پس زندگی خودم و فرزندانم بر بیایم . البته خانواده همسرم ما را تنها نگذاشتند و به ما سر می زدند ولی خب خرج زندگی که شوخی بردار نبود کمک گرفتن از بقیه هم حدی داشت.

کارهای زیادی را امتحان کردم
آن اوایل به پیشنهاد یکی از دخترانم شروع به ساخت پاکت  های تزئینی که خودش در زمان دبیرستان یاد گرفته بود، کردیم و درآمدش هم بد نبود اما بیشتر سودش متعلق به سفارش دهنده کار بود و خیلی در نهایت برای ما نمی ماند.
بعد از آن، مدتی غذای خانگی پختم برای مغازه داران محل. این کار هم  اوایلش بد نبود اما متاسفانه با باز شدن یک رستوران با قیمت پایین تر در آن محل، این کار هم دیگر سودی برایمان نداشت. سعی کردم از محله های اطراف مشتری جمع کنم اما نه پول داشتم تبلیغ کنم و نه می توانستم قیمت را پایین تر بیاورم. به خاطر همین هم از ادامه این کار منصرف شدم.
در همان زمان پسرم پیشنهاد داد که یک سری عروسک های ساده را که نیاز به سر هم کردن داشت از کارخانه ای که یکی از آشنایان معرفی کرده بود، به خانه بیاورد و ما آن را سر هم کنیم و در مقابل پولی در یافت کنیم. این کار هم سود چندانی نداشت ولی بهتر از بی کاری بود. من و بچه ها هر روز از عصر سر این کار می نشستیم و تا شب کار می کردیم.

مشکلات غافلگیر کننده
حوادث هم برای خودش داستانی دارد در زندگی ما.  در این بین که دنبال کارهای مختلف بودیم، یکی از دختر هایم هم از نردبان افتاد و ما را درگیر کرد. دست و پا و چند تا از دنده هایش شکست . دیگر نمی دانستم که باید چکار کنم. خرج بیمارستان هم به مشکلات مان اضافه شده بود.
دختر بزرگم پیشنهاد کرد که برای تمیز کردن خانه ها اقدام کنیم اما من قبول نکردم بچه هایم این کار را بکنند. خدا بیامرز شوهرم تا زنده بود از گل نازکتر به بچه هایش نگفته بود. به خاطر همین هم رضایت ندادم و خودم به خانه های مردم رفتم برای نظافت.

تازه راه بهتر را کشف کردم
در یکی از همین خانه ها که برای کار می رفتم یکی از خانم ها یک بار به من گفت که فردا می خواهد ترشی بیندازد اما چون به دستش نمی آید، ترجیح می دهد که کس دیگری این کار را برایش بکند. من هم قبول کردم و پیشنهاد دادم که وسایلش را بگیرد و به من بدهد تا در خانه مان برایش  ترشی اش بیندازم.
وقتی ترشی آماده شد و برای این خانم بردم، آن خانم خیلی خوشش آمد. بعد از آن من ترشی های دیگری هم برای آنها درست کردم . تازه معلوم شد که من برای درآمد داشتن در این کار درست کردن ترشی و شور و مربا استاد هستم.
کم کم وقتی دیدم که این خانم خیلی از این ترشی ها و مرباها استقبال می کند، برایش مرتب مربا و ترشی می آوردم و او هم که خیلی از این ها خوشش آمده بود ، برایم در بین همسایه ها و فامیلش تبلیغ کرد و یواش یواش ترشی ها و مربا هایم طرفدار پیدا کرد و من توانستم به جای کار در خانه های مردم در خانه بمانم و به درست کردن ترشی و شور و مربا ادامه بپردازم.
 پسر بزرگم هم بی کار ننشست و به مغازه های مختلف سپرد و در نهایت دو تا از مغازه ها قبول کردند با برداشتن سود مشخصی کارهای مرا بفروشند.

کام مردم را شیرین و خوش طعم می کنم
الان خدا را شکر بعد از سه سال اوضاع زندگی ام بهتر شده است. یک دختر و پسرم را هم عروس و داماد کرده ام و با بقیه ی بچه ها به همین کار ترشی و مربا مشغول هستیم. البته بیشتر کار را خودم می کنم و به بچه ها اصرار می کنم درس شان را بخوانند تا به جایی برسند ولی خب خودشان اصرار دارند که کمکم کند و من هم موافقم.
به هر حال دختر هر چقدر هم که درس بخواند و سر کار حسابی هم برود، در نهایت باید خوب از پس کارهای خانه بر بیاید. من خودم بعد از مدتها امتحان کارهای مختلف، در نهایت از همین کارهای خانه داری توانستم مشکلاتم را حل کنم. به خاطر همین هم فکر می کنم مهارت در خانه داری برای هر دختری لازم است.

حرف آخر
امیدوارم هیچ خانواده ای دچار مشکل جانی و مالی نشوند. چون خودم تجربه کرده ام و می دانم چقدر سخت است اما یک چیزی که از آن هم سخت تر است، بعضی نگاه های مردم به خانواده هایی مثل ماست که با بی تفاوتی و بدتر از آن گاهی با ترحم همراه است.
من زمانی که در خانه پدرم بودم نمی گویم زندگی شاهانه ای داشتم ولی در حد خودم خوب زندگی می کردم. وقتی هم که ازدواج کردم شوهر خدا بیامرزم خیلی هوایم را داشت و نمی گذاشت آب در دلم تکان بخورد. قسمت بود که این اتفاقات برایم بیفتد و من هم راضی هستم به رضای خدا. البته  دراین مدت خیلی سختی کشیدم، مخصوصا وقتی در خانه های مردم کار می کردم واقعا اذیت شدم.
حرفم این است که وقتی خانواده ای دچار این مسائل می شود، مردم باید باور کنند که آنها هم روزی اوضاع شان خوب بوده. منتها روزگار چرخیده و اوضاع به هم ریخته. اگر همسر من هم زنده بود، من هم می توانستم بدون هیچ دغدغه ای مثل بیشتر خانم ها به خانه داری ام برسم و تنها فکرم رسیدگی به بچه هایم و خرید جهیزیه برای دخترانم و … باشد. حرفم این است که با این خانواده ها باید مهربان تر بود.

/انتهای متن/