پسرم آزاد مَردَ است بند نمی پذیرد

در قسمت قبل گفتیم که اسفندیار از رستم خواست تا اجازه دهد او را دست بسته نزد پدرش ببرد و رستم که غافلگیر شده بود ، سعی کرد که با دوستی و منطق اسفندیار را متقاعد کند که این امر شدنی نیست.

0

فاطمه قاسم آبادی/

رستم پهلوان نام آور ایران به دیدار اسفندیار شاهزاده ی جوان شتافت و سعی کرد با او از در دوستی و صلح وارد شود، اما اسفندیار به محض ورود رستم بعد از کمی تعارف خواسته ی پدر را که در بند کردن پهلوان بود بیان کرد.

بند ننگ است
رستم بعد از شنیدن سخنان شاهزاده ی جوان خشمگین شد و گفت :
“آمدم تا دل را با دیدار و گفتار تو شاد کنم و تو را بسوی خانه خود دعوت کنم و بر فرمان تو گردن نهم . اما این سخن تو خیلی برایم مایه ننگ  است و کسی مرا زنده در بند نخواهد دید و اگر بند بند بدنم از هم جدا شود از این ننگ بهتر است.”
اسفندیار گفت :
“ای پهلوان تمام سخنانت درست است ولیکن قبول کن که اگر کنون مهمان تو شوم و تو از فرمان شاه سرپیچی کنی، روز روشن بر من تیره شود و چگونه من حق نان و نمک تو را فراموش کنم و با تو بجنگم و اگر از فرمان شاه سر بپیچم بدان که روزگارم سیاه خواهد بود . ای پهلوان اینگونه برآشفته نشو، به خیمه گاه بیا و امشب را مهمان ما باش و بهتر است که بخاطر فردای نامشخص امروزمان را خراب نکنیم.”
رستم گفت :
“یک هفته در شکارگاه ، به خانه می روم و جامه ام را عوض می کنم و چون سفره خویش را گستردی کسی را دنبال من بفرست. رستم سوار بر رخش شد و با دلی خسته نزد زال برگشت و آنچه از اسفندیار دید برای زال تعریف کرد.”

اسفندیار رستم را دعوت نکرد
از طرفی اسفندیار اندیشه اش از افکار مختلف پر شد. “بشوتن” که مشاور اسفندیار بود به سرای او می آید و می گوید :
” ای نامدار، من سخنانتان را شنیدم ، مردانگی در سخن رستم پیداست و او بند را نمی پذیرد . تو می دانی که  این دستور شاه از برای چیست . پس جان عزیزت را بیهوده بخطر نیانداز.”
ولیکن اسفندیار نمی توانست از فرمان پدر سرپیچی کند و اینقدر در این اندیشه بود که سفره گسترده شد ولی او کسی را به دنبال رستم نفرستاد.
رستم در خانه اش بود و چون از وقت خوردن گذشت و کسی به دنبال او نیامد، بیشتر دلگیر شد. دستور داد تا رخش را زین کنند تا نزد اسفندیار برود و بگوید :
“آیا تو مرا دست کم گرفته ای ؟”
با این افکار از هیرمند گذشت و نزد اسفندیار رسید و گفت :
” ای پهلوان عهد و پیمان تو اینگونه است. همانا خود را بزرگ می دانی و از نشستن با ما ننگ داری . اما بدان که من رستم هستم ، نگهدار شاهان و ایران من هستم. و بدان که پهلوانان زیادی تا مرا بدیده اند قبل از جنگ فرار کردند و حتی خاقان چین بدست من از پای در آمد و از پهلوانی خود سخن گفت.”
اسفندیار که رستم را خشمگین دید سعی کرد خشم او را بکاهد و گفت :
” اگر من کسی را نفرستادم می خواستم تو  خستگی از تن بدر کنی و می خواستم بامداد برای پوزش خودم نزد تو بیایم . به دیدار تو شاد می شوم و اکنون که خودت را به رنج انداختی و از سرایت به دشت آمدی ، بیا در کنار ما بنشین . سپس رستم را بر دست چپ خود نشاند.”
 اما رستم که حس می کرد این کارها از روی احترام نیست، گفت :
” این جایگاه شایسته من نیست و جایی می نشینم که خودم می خواهم .”
سپس با خشم با شاهزاده  گفت :
“بیا و هنرم را ببین که از نژاد سام هستم .آیا در نزد تو  جایی سزاور من نیست.”
 بعد از آن شاهزاده دستور داد که تختی زرین بیاوردند و او بر این صندلی زرین نشست.

رجز خوانی رستم و اسفندیار
وقتی اسفندیار دید که رستم رام نمی شود برای اینکه غرور او را در هم بشکند، به او اینطور گفت :
” از بزرگان شنیدم که تو فرزند زالی، همان فرزندی که وقتی با موی سپید زاده شد دل سام از دیدنش آشفته شد و او را در کوه رها کردند و اگر سیمرغ مهر زال بر دل نمی گرفت از او چیزی نمی ماند و سام نداشتن فرزند را بر داشتن چنین فرزندی پذیرفت . و اگر سیمرغ نبود هم اکنون نامی از زال و رستم نبود.”
رستم چون این درشتی از اسفندیار بدید خشمگین شد شروع به یادآوری نیاکان خود کرد و از دلاوریهای آنان گفت و از مادرش که دختر مهراب بود و نیاکان او نیز شاهان بودند و نسل پنجم آنها ضحاک بود، به اسفندیار گفت :
” تو چه نژادی از این نامورتر می شناسی ؟ “
چون اسفندیار این سخنان را شنید، خندید و گفت :
“حالا از کارهایی که من کرده ام ، بشنو .”
  بعد از جنگ و پهلوانیهای خودش گفت که چگونه زمین را از وجود بت پرستان پاک کرد و از نژادش گفت که گشتاسپ پسر لهراسب ، پسر اورند ، که او نیز از نژاد کیقباد و اگر همینطور ادامه دهی تا فریدون شاه می رسد و بعد سخن از نیکان و نژاد مادرش گفت . سپس سخن از هفت خوانش گفت که چطور با پیروزی به ایران آمد .”
رستم وقتی غرور شاهزاده راد دید بدو گفت :
“از این نامدار پیر این سخن را بشنو که اگر من به مازندران نمی رفتم و اگر شجاعت من در نبردهای مختلف نبود ، کیخسرویی زاده نمی شد که از او لهراسبی و گشتاسبی باشد و حالا تو برای چه  به تاج و تخت لهراسبی می نازی. تو پهلوان تازه به دوران رسیده و جاه طلبی هستی و می خواهی با در خواستت مرا خوار کنی و من این اجازه را نمی دهم.”
 اسفندیار خندید و گفت :
“تو امروز اینها را بگو ولی فردا که روز رزم است ، تو را از اسب بر زمین می اندازم و دو دستت را بسته و نزد شاه می برم . به او می گویم که از تو اشتباهی ندیدم و از او می خواهم که تو را از این غم رها کند و بعد گنج فراوان بدست خواهی آورد .”

فردا خواهیم دید
رستم از حرفهای اسفندیار ناراحت شد وبا پوزخند گفت :
“چون فردا وقت نبرد رسید تو را بلند کرده و نزد زال می برم و تو را بر برترین جایگاه می نشانم و هر آنچه موجب شادیت شود فراهم می کنم . نیاز سپاهت را برطرف کرده و بعد هم پای تو نزد شاه آیم و بر گشتاسپ سپاس می فرستم  و تاج شاهی را در اختیارات می گذارم و باز هم برای برای ایرانیان خدمت کنم همان طور که تا حال کرده ام.”
اسفندیار گفت :
“از پیکار بسیار سخن گفتیم و حال شکم گرسنه است.”
 سپس دستور داد سفره ای گستراندند . وقتی سفره گسترده شد، رستم شروع به خوردن کرد و اسفندیار از خوردن او در شگفت ماند . چون زمان رفتن شد، اسفندیار به او گفت:
“هر چه خوردی نوش وجودت باشد .”
رستم از او تشکر کرد و گفت :
“اگر این کینه را از دلت بیرون می کردی و به سرای ما می آمدی به تمام آنچه که گفتم عمل می کردم .”
اسفندیار گفت :
” تو فردا مرا در میدان نبرد خواهی دید ، بهتر است که تن خود را رنجه نکنی . بهتر از آن اینکه هر آنچه به تو گفتم بپذیری و به دستور شاه با بند تو را نزد او برم .”
دل رستم از این حرفها غمگین شد زیرا می دانست هر دو کار چه پذیرفتن بند و چه شکست اسفندیار برای او بدنامی خواهد داشت.

دلگرمی مادر
رستم بعد از این دیدار نامبارک با اسفندیار، به نزد رودابه و زال می رود و ماجرا را برای آن ها تعریف می کند. زال که به خاطر سرنوشت پسرش نگران بود، به رستم می گوید که با پذیرش پیشنهاد اسفندیار و رفع کدورت دچار ننگ نشده نمی شود و به هر حال اسفندیار شاهزاده و مقام بالای ایران زمین است و نباید با او جنگید.
در این میان رودابه که حال و روز فرزند عزیزش را درک می کرد رو به زال کرد و  گفت:
” اجازه بده تقدیر مشخص کند که چه اتفاقی قرار است برای فرزندم بیفتد. رستم پهلوان این مرز و بوم است و بند بی سبب و زیر باز ظلم رفتن برایش ننگ است. اگر در سرنوشتش باشد، پیروز و نیک فرجام خواهد شد وگرنه که مرگ با عزت برایش شیرین تر از بند با خفت خواهد بود.”

/انتهای متن/