اگر مجردی و در جستجوی کار…

پیش از این در گزارشی تصویرهایی از زنان تنهایی داشتیم که در مترو فروشندگی می کردند تا خرج زندگی و خانواده را تأمین کنند. این بار تصاویری داریم از زنان تنهای دیگری که مجردند و ازدواج نکرده و در جستجوی کار، ولی …

14

سرویس اجتماعی به دخت/

تصویر 5

شاید این دهمین شرکتی است که در این چند روز برای کار به آن مراجعه کرده است. در این یک سالی که لیسانس گرفته و دنبال کار می گشته، خیلی جاها رفته . به یاد می آورد که در آزمون های زیادی هم شرکت کرده اما شانس برگزیده شدن نداشته. بعضی جاها هم پارتی لازم بوده که او نداشته.

تمام پولهای تو جیبی اش ته کشیده. با این که با اتوبوس ومترو رفته اما باز پول تو جیبی پدر پیرش که فقط حقوق بازنشستگی دارد، پاسخگوی مخارجش نبوده. فکر می کرد اگر کار کند هم خرج خودش در می آید هم می تواند بخشی از جهیزیه اش را بخرد تا اگر خواستگاری از گرد راه رسید، مشکلی از این بابت نداشته باشد.

اما حالا گوشه ای از پارک نشسته  و اشک می ریزد. اشک به خاطر پیشنهاد زشتی که برای چندمین بار از زبان رئیس شرکت ها شنیده است. در این یک هفته ای که تصمیم گرفته حتی به کار در شرکت های خصوصی هم تن بدهد، هربار با جملاتی از این قبیل برخورد کرده است:

ــ ما این جا کار زیادی نداریم. فقط باید چند تا تلفن جواب بدید و گاهی چای دم کنید و کمی هم هوای ما رو داشته باشید. همین.

اوائل منظور رئیس را نفهمیده بود اما آخرین نفر وقتی صراحتاً گفته بود:

ــ ببین اینجا یه شرکت خصوصیه. ما می خوایم مشتری جذب کنیم. تو باید خوش تیپ بگردی. هر روز باید با ناخن های لاک زده و موهای آراسته به شرکت بیایی. این صورت ساده وبدون آرایش به درد کار ما نمی خوره. تازه اگه دم منو هم ببینی می تونی حقوق بیشتری بگیری. حالا برو فکراتو بکن. اگه می تونی فردا سری به ما بزن. تازه ما دویست تومان بیشتر هم حقوق نمی دیم.

تصویر 6

تصمیم گرفته بود، بعد از این به کسی حقیقت را نگوید و اصلاً اگر لازم شد، دروغ هم بگوید. چون به خاطر مزاحمت های آقای رئیس قبلی، مجبور شده بود، قید کار پردرآمدش را هم بزند و احتیاط کند تا کسی به مجرد بودن او پی نبرد. اما گویا بی فایده بوده است. او به این پول وکار نیاز داشت. از طرفی سنش دیگر اجازه نمی داد شغل جدیدی بیابد. پس باید به هر شکلی شده کارش را حفظ  می کرد. چهل و دوسال داشت . قسمت نبود ازدواج کند. اوائل به خیال رسیدن به عشق واقعی و یافتن خواستگار بهتر، به چند خواستگارش پاسخ منفی داده بود، اما بعدها از همان تیپ خواستگار هم خبری نشده بود. از این که او را پیردختر بدانند، حس خوبی نداشت اما بدتر از همه پیشنهاد رئیس جدید بود. کسی که از روی شناسنامه اش فهمیده بود، او هنوز ازدواج نکرده است. با این که می دانست آقای رئیس متأهل است، اما شنیدن پیشنهاد او برایش تازگی نداشت. این را از همان روزی فهمیده بود که به بهانه های مختلف او را خواسته و تلاش کرده بود تا دریچه ای برای دوستی با او باز کند. تا روزی که حرف دلش را به زبان آورده بود:

ــ شما حق زندگی دارید. چرا باید از لذت های زندگی خود تون را محروم کنید. شما که دیگر بچه نیستید. عاقل و بالغید. من می توانم شما را خوشبخت کنم به شرطی که خودتون بخواهید. براتون یه آپارتمان می گیرم. می تونیم زندگی پنهونی داشته باشیم. کسی هم نفهمه.

و او خواسته بود با مشت به دهان رئیسش بکوبد. هم به خاطر توهینش هم به خاطر خیانتی که به همسرش می کرد.

حالا تنها چیزی که می دانست این بود که باید باز دنبال کار دیگری بگردد. کاری که رئیسش حریص نباشد و علاقه ای هم به چند همسری نداشته باشد.

تصویر 7

از کار و حقوقش راضی بود. از پیشرفتی هم که در کار داشت احساس خشنودی می کرد . تنها چیزی که آزارش می داد، تنهایی بود. تمام دوستانش تشکیل خانواده داده بودند. همسر و فرزند داشتند و کمتر سراغی از او می گرفتند.

خواهر و برادرها هم، پی زندگی خود رفته بودند. انگار از ازدواج نکردن او هم خوشحال بودند. خوشحال از این که کسی بود تا از پدر ومادر پیرشان نگهداری کند. او مانده بود با پدر ومادر پیرش. از این که هفته ای یک بار مجبور می شد مرخصی بگیرد، تا آنها را به دکتر ببرد و یا حتی روزهای تعطیل به گردش یا مسافرت نرود خسته شده بود. بارها از این قضیه برای خواهر و برادرها گلایه کرده بود اما در نهایت شنیده بود:

ــ خیلی ناراحتی می خواستی شوهر کنی. حالا که آن جا هستی خوب چه اشکالی دارد از آنها نگهداری هم بکنی.

چند بار هم شنیده بود که اگر قادر نیستی از آنها مراقبت کنی، آنها را به سرای سالمندان می سپاریم. خانه را هم می فروشیم وخرج خانه سالمندان می کنیم.

اما خودش را می شناخت. نه وجدانش راضی به این کار می شد ونه او جایی برای رفتن داشت.

منیژه جانقلی/انتهای متن/