فیلم های برگزیده خارجی زبان اسکار چگونه انتخاب می شوند؟

آیا اسکار یک جشنواره سیاسی است؟ آیا آثار منتخب این جشنواره، مخصوصا در بخش فیلم های خارجی زبان، با رویکرد تحقیر جوامع دیگرو سیاه نمایی در مورد این جوامع برگزیده می شوند؟

0

در مراسم اسکار هر سال انتخاب بهترین فیلم های هر رشته و به خصوص بهترین فیلم خارجی در مراسم اسکار یکی از مهم ترین و در عین حال پر حاشیه ترین قسمت های این مراسم بین المللی است. برخی معتقدند که در مراسم اسکار طبق سیاست های از قبل تعیین شده جوایز را به کاندیداها می دهند و یکی از ده ها مثال اثبات این حرف هم  جایزه های اسکار و گلدن گلاب  است که در مراسم هشتاد و پنجمین دوره ی اسکار به فیلمی چون آرگو دادند.
فیلم آرگو که به صورت کلی داستانی کاملا غیر مستند از 13 آبان سال 58 و تسخیر سفارت آمریکا و به گروگان گرفتن کارکنان سفارت امریکا در تهران  بود، دارد. این فیلم که برداشتی ضعیف از حادثه داشت، از نظر هنری هم هیچ نقطه ی برجسته و قدرتمندی نداشت و انتخاب و اعلام پیروزی اش و اهدای جایزه اش در آن سال توسط بانوی اول کاخ سفید یعنی میشل اوباما صورت گرفت، اعتراض خیلی از هنرمندان آمریکایی را برانگیخت.
این انتخاب ها که هیچ مبنای هنری و تخصصی نداشتند، تنها یک قضاوت در ذهن مخاطب خود ایجاد کردند و آن این که بر هالیوودی و در واقع براسکار سیاست های روز کاخ سفید است که حاکمیت دارد و بر مبنای آن، یک سری فیلم های خاص، هر چند ضعیف، مخصوصا  در بعضی سال ها، مورد توجه قرار می گیرند و این گونه فیلم ها جوایز را بر مبنای همان سیاست ها درو می کنند.

 

فیلم های برگزیده خارجی زبان
در مورد انتخاب بهترین فیلم های خارجی زبان در اسکار هم هر سال بحث ها و حاشیه های زیادی وجود دارد . برخی فیلم های منتخب خارجی در اسکار را تصویری سیاه و چرک از جامعه ی مربوطه می دانند و بعضی هم مخالف این نظرند  و این فیلم ها را صرفا دیدگاه کارگردانان آنها در مورد جامعه های خودشان می دانند. جالب اینجاست که تقریبا در بیشتر سال ها و به خصوص در ده ساله ی اخیر این جایزه به فیلم هایی داده شده است که فضایی مایوسانه  و پوچ گرایانه را از کشور مورد نظر نشان داده اند.
دو نمونه از این فیلم ها زیبا و میلیونر زاغه نشین هستند که به ترتیب نماینده ی اسپانیا و هند بودند و موفق به دریافت جایزه ی اسکار فیلم خارجی زبان شدند.

داستان فیلم “زیبا
اکسبال، مردی است که به خاطر سرطان در آستانه ی مرگ قرار دارد. او با دو بچه اش در آپارتمانی کوچک و اجاره ای زندگی می کند. او از همسرش، که زنی دائم الخمر و خوشگذران است و هیچگاه  به خانواده اش نرسیده، طلاق گرفته است . اکسبال هم برای کسب درآمد و هم از روی نوعدوستی، با تعدادی از مهاجران غیرقانونی سنگالی و چینی کار می کند.
او به آنها جای خواب می دهد و آنها را به شکلی مشغول به کار نگه می دارد تا بتوانند خرج خودشان را در بیاورند و در عین حال هم رشوه ای به پلیس می دهد تا کاری به کار آنها نداشته باشد. در این بین حال اکسبال به وخامت می گذارد، کم کم زندگی برای او به کابوسی تبدیل می شود و هر لحظه مرگ را جلوی چشمان خود می بیند. در عین حال که مهاجرین غیرقانونی هم که او از آنها نگهداری می کرد، به خاطر اشتباه او همگی به کام مرگ می روند.
 اکسبال در این فیلم یک اسپانیایی کلاهبردار و حرفه ایست که برای خودش قوانین خاصی دارد. او مانند بقیه به خوبی توانسته جای خود را در این دنیای خطرناک باز کند ، اما چیزی که او را از دیگران متمایز می کند رفتارهایی است که در قبال کارگران و خانواده اش دارد.
دوست و همکاران اکسبال به معنای واقعی انسان های بی رحمی هستند که حتی در مواجه با کارگران چینی، که در شهر بارسلونای اسپانیا کار می کنند، با خشونت رفتار می کنند. اما اکسبال با کارگران چینی بسیار خوب برخورد می کند و از این حیث حداقل بهتر از همکاران خلافکارش است! او همچنین دو فرزند دارد که از صمیم قلب به آنها عشق می ورزد و سعی می کند تا بهترین ها را برایشان مهیا کند. اکسبال که به نوعی به وجود آمده و نتیجه ی جامعه ی سر در گم خود است سعی می کند تا دنیای کثیفی را که پیرامون زندگی اش ساخته ، ترمیم کند تا به نوعی بتواند با خیال راحت بمیرد.
داستان به خوبی گویای فضای این فیلم است در اسم انگلیسی این فیلم زیبا با یک غلط املایی یعنی یک ال کمتر نوشته شده است و این اشتباه نوشتن از روی عمد کلمه ی ( زیبا ) در واقع نشان دهنده ی زشت بودن همه چیز است!
یک بازی با کلمات جالب که با توجه به سکانسی که اکسبال نوع نوشتن کلمه ی بیوتیفول ( زیبا ) را به دخترش یاد می دهد و بعد می فهمیم که انگار این کلمه را به غلط به دختر دیکته کرده، در واقع مضمون اصلی فیلم را شکل می دهد. از تک تک نماهای فیلم، فقر و نکبت و سیاهی می بارد و چشم های بیننده را آزار می دهد.

 

فضای سرد و برف سیاه
داستان فیلم در لوکیشن های چرک و کثیف جریان دارد که بعد از دیدن فیلم آرزو می کنیم هیچ وقت به چنین جاهایی پا نگذاریم. در همین زندگی نکبت بار است که اکسبال، کم کم خودش را غرق شده می بیند و به اضمحلالی جسمی و روحی می رسد که در نهایت هم با مرگش همراه است. زیباا، گرچه با سکانسی چشم نواز و پر از سفیدی برف، شروع می شود و با همان سکانس که آخر سر می فهمیم بعد از مرگ اکسبال شکل گرفته و انگار توهماتش است، پایان می یابد، تلخ ترین قسمت فیلم است و کاملا با تصویری که مخاطب عام از اسپانیا دارد، متفاوت است.

 

داستان میلیونر زاغه نشین
.جمال مالک جوانی است که زندگی سختی داشته است و سختی را به معنای واقعی کلمه در زندگیش درک کرده  و حوادث  زندگیش به قدری زیاد و عجیب هستند که او را که جوانی بیست و چند ساله بیشتر نیست بسیار با تجربه بار آورده است. او هرگز درس نخوانده  ولی  آن قدر اطلاعات عمومی دارد که بتواند در یک مسابقه تلویزیونی جایزه‌ی بزرگ را از آن خود کند. بر اثر اتفاقی او تصمیم می‌گیرد در یک مسابقه‌ ی تلویزیونی معروف شرکت کند.
او یکی پس از دیگری سوالات مسابقه را که رفته رفته سخت تر هم می‌شوند، پاسخ می ‌دهد. این مسئله شک مجری مسابقه را بر می‌ انگیزد و زمانی هم که مجری برای امتحان جواب غلطی را به او می ‌رساند و جمال باز هم به سوال درست جواب می ‌دهد، او را تحویل ماموران پلیس می ‌دهد تا دلیل اصلی جواب دادن او را به همه ‌ی سوالات متوجه شود. اینجاست که کمال باید برای توجیه جواب هایی که به سوالات داده است یک به یک به گذشته‌ اش باز گردد و یک به یک اتفاقاتی  را که باعث شده است او آن اطلاعات را به دست آورد، برای مامور پلیس تعریف کند تا پلیس را مجاب کند که تقلبی انجام نداده است. جالب اینجاست که سوالات مسابقه هم بر حسب اتفاق جوری منظم شده ‌اند که باعث می‌شود اتفاقات مهم زندگی پر فراز و نشیب او یک به یک پشت سر هم روایت شوند.

 

مسلمانان همچنان بی نوا
میلیونر زاغه‌ نشین با استفاده از ملودرامی عاشقانه، بسیار ساده و کلیشه ‌ای و نگاهی تلخ در عین حال واقع‌ گرایانه زندگی دو برادر مسلمان بسیار فقیر و زاغه ‌نشین هندی را به تصویر می کشد و با به چالش کشیدن تعصبات قومی – مذهبی، سیاست انفعالی دولتمردان و نقش انفعالی پلیس را بازنمایی می کند و با پررنگ کردن نقش تقدیر و اراده‌ی انسان در کنار خواست خدا به کنکاشی غیرمنصفانه  در جامعه‌ی هند می ‌پردازد.
جمال مالک برای تبرئه خود از تقلب در جلسه‌ ی بازجویی پلیس به روایت زندگی سخت و پر ماجرای خود می‌پردازد. جمال نشان می‌دهد که در طول زندگیش چه هزینه‌هایی برای پاسخ به سوالات مسابقه  پرداخته و سوالات مسابقه همه در راستای درس‌هایی بوده که از زندگی خود گرفته است.
این آموخته‌ها گاهی در رویدادهایی مانند قتل مادرش توسط گروه مذهبی هندوِ ضد اسلام و گاهی به قیمت جدایی از تنها برادرش و یا عشقش کسب شده‌ اند. جمال به همه جزئیات زندگی خود پرداخته و به ما نشان می‌دهد چگونه گاهی شکست‌ها، سختی‌ها و دردهای زندگی، می‌توانند به پلی برای موفقیت انسان تبدیل شوند. همچنین فیلم به نقش شانس و تقدیر نیز در زندگی می ‌پردازد. زمانی که پلیس جمال را به تقلب در مسابقه متهم می‌کند جمال در میان بازجویی به نکته‌ی ظریفی اشاره کرده مبنی بر این‌ که سوالات مسابقه را او ننوشته تا از پاسخ‌های آن مطلع باشد.

گاندی و واشنگتن
در این فیلم نگاه پر از تنفر و کینه ی جمال نسبت به ماهیت زندگی و اصالتش قدری اغراق آمیز توصیف شده است. مثلا در سکانسی که افسر پلیس از او می پرسد روی اسکناس فلان روپیه ای عکس چه کسی است، او می گوید نمی داند  و افسر می گوید عکس گاندی و جمال با تنفر می گوید که تا به حال این اسکناس را ندیده است!
گویی نقش عوامل خارجی و بیگانه در زندگی این پسر بچه ی بی نوا بسیار بیشتر و موثر تر از انسان هایی است که تاریخ مملکتش را رقم زده اند. در اینجا کارگردان با هوشمندی تمام نقش آزادی  را که رهبر فقید این مملکت یعنی گاندی ایفا می کند با مقایسه ی باقی ماندن تصویر جرج واشنگتن و نشناختن تصویر گاندی در ذهن این پسر باقی می گذارد. گویی استعمار تنها در ظاهر است که از بین رفته و در باطن آنها هنوز برده ی آن استعمار هستند، منتها با شیوه ای جدید.

/انتهای متن/