ما را می کشید و بعد گریه می کنید؟

بعد از تمام مصائبی که کوفیان بر سر خاندان رسول خدا (ص) آوردند، حال نوبت به آوردن اسیران به شهر و گرداندنشان در کوفه رسیده بود…

0

فریبا انیسی/

رويحه صورتش را پشت نقاب پنهان كرد. مبادا مردم بفهمند او دخترعمرو بن حجاج است. همهمه اي ميان مردم پيچيد، صداي همهمه به هلهله تبديل شد.

گروه اسيران به كوفه رسيده بودند. دست های به هم زنجير شده، لباس های خونی، پاهای برهنه و در ميان آن ها سرهای شهدا… نگاه رويحه در ميان سرهاي شهدا مي گشت. سر يحيي پسرش را در ميان سرها دید.

 

پسرهانی هم شهید شد

حال دیگرهانی ابن عروه در بهشت تنها نبود. يحيي پسرش هم نزد او بود. رويحه اشک های چشمش را پاک کرد. از زينب (س) و کاروان خجالت می کشيد، گرچه داغدار همسرش هانی و پسرش یحیی بود، اما به خاطر پدرش که مشاور ابن زیاد بود، روی دیدن زینب (س) را نداشت.

کوفه غرق در شادی و نور بود، از پسر زياد اين کارها عجيب نبود. پس از کشتن مسلم و هانی گرد غم و غربت در کوچه ها پاشيده بودند. اگر ابن زیاد می خواست مردم را راضی نگه دارد، بايد برای آن ها شادمانی بوجود می آورد.

          _ امروز خارجی ها را می آورند.

مردی که اين را می گفت، نگاه به زنی کرد که سر از پنجره بيرون آورده بود. زن و مرد در خيابان ايستاده بودند صدای دف و دهل قطع نمی شد. صدای هلهله اوج می گرفت. سربازان با تفاخر اسب های جنگی را آرام نگه داشته بودند. سر و روی خاک آلود اسرا نشان از دوری راهی که آمده بودند، می داد. پياده ها خسته و خاکی بودند، سر نيزه های خونين و تيردان های خالی حکايت از جنگی سخت داشت. اما سپاه لبخند به لب داشت و خوشحال بود. آیا کوفیان پيروزی را به دست آورده بودند؟

 

اسیران را می آورند

مردم از اين که پس از بگير و ببندهای عجيب  ماه گذشته کمی سرخوشی ميهمان شهر شده بود، خوشحال بودند. مردان زنان را تشويق به ورود به ميدان می کردند و زنان دست کودکان را گرفته به ميدان می آمدند. برخی نيز از پشت بام ها و از پنجره ها به ميدان نگاه می کردند. گروه اسيران را آوردند. زنان و کودکان بر روی شتر بی جهاز، کجاوه های بی روپوش با غل و زنجير.

 کودکان در يک رديف با لباس های پاره، پاهای زخمی، خاک آلود راه می رفتند، اگر صدای ناله ای از آنها بلند می شد، جز برخورد سرنيزه و تازيانه چيز ديگری نصيبش نمی شد.

دخترک لباس برادرش را چنگ انداخته بود. چشمان اين مردم مثل چشمان همان مردی بود که در کربلا دنبال او کرده بود تا گوشواره اش را بدزدد و خلخال پايش را باز کند. همان ها که با نيزه و تير او را اذيت می کردند. چشم های آن ها مثل چشم های خواهر و برادرانش نبود. دخترک می ترسيد.

 

پدر و عمویم کجایند؟

 به لباس برادرش که همراه او و هم قدم او بود چنگ انداخت. از ميان مردم که عبور می کرد، ترس و شرم در وجودش لانه داشت تا کنون بدون روسری در ميان مردم راه نرفته بود. چقدر سخت بود… اگر پدر يا حتی عمويش را می ديد از آنها می خواست تا برايش چادر بياورند اما هيچ کدام نبودند. وقتی از کربلا عبور می کردند، مادرش و خواهرانش خود را روی پيکرهايي می انداختند که سر نداشتند و نام پدر و برادرانش را می آوردند. اما دخترک نتوانست آن ها را بشناسد. مادر هيچ نمی گفت. حتی يادش رفته بود در اين دو روزه موی او را شانه کند. مادر هم روسری نداشت. روبنده هم نداشت. لباس او هم خونی بود. روی شانه هايش خون بود. گوشواره اش هم نبود. گوشواره های هیچ یک نبوند. لباس های آن ها هم کثيف و پاره و خونی بود. مگر قيامت شده بود؟

دلش ضعف کرده بود. چقدر دلش می خواست نان و خرمايي که در دست کودک کوفی بود به او هم بدهند. چشمان دخترک روی نان و خرما ثابت مانده بود. زن کوفی رفت و تکه های نان و مشتی خرما برای کودکان آورد. دخترک دست برد، دو روز بود که چيزی نخورده بودند و آب هم نداشتند. وقتی همراهانش آب را می ديدند گريه می کردند، او نمی دانست چرا؟

 

صدقه بر ما حرام است

تشنه بود و گرسنه… دست دراز کرد و نان و خرما را بر دهانش گذاشت. ناگاه خانم ام کلثوم را ديد. با خود گفت: خدای من بنت علی چرا ناراحت است؟ چقدر عصبانی است. ام کلثوم دست دراز کرد نان و خرما را از دست او گرفت و لقمه را از دهان او بيرون کشيد و فرياد کشيد:

” ای اهل کوفه نمی دانيد که صدقه بر آل محمد (ص) حرام است. دست از بذل و بخشش برداريد.”

صدای زنانی که دور آنها بودند به گريه بلند شد. زنانی ديگر به پيش آن ها آمدند. چهره های متعجب و چشم های گرد شده نشان از حيرت داشت.

مگر اين ها کيستند که صدقه بر آن ها حرام است؟ شما اسيران کدام فاميل هستيد؟

زنی که می پرسيد سر از پنجره بيرون آورده بود و به کودکان زل زده بود.

          _ ما اسيران از آل محمديم (ص)

          _ وای خدای من چه می شنوم؟

زن فوراً داخل خانه رفت. صدای گريه و زاری بلند شده بود.

لحظه ای بعد زن بيرون آمد در دستانش چادر و لباس و روسری بود. شرمگين سرش را پايين گرفت و با خجالت گفت: اين هديه ها را بپذيريد. هر چه چادر و روسری داشتم آوردم.

زنان بر سر و روی خود می زدند و گريه می کردند. ام کلثوم به آن ها نگاه کرد و گفت:

” ای اهل کوفه، مردان شما، مردان ما را می کشند و زنان شما بر ما گريه می کنند، در فردای قيامت خداوند متعال بين ما و شما حکم خواهد فرمود.”

 

علی (ع) زنده است

زيد و عمر (فرزندان امام حسن (ع) ) زير بازوی علی پسر عمويشان را گرفته بودند تا بتواند با آن ها همراه شود. گريه ی زنان و نوحه مردان قطع نمی شد. کودکان بی پناه به بزرگتر ها می چسبيدند، شايد امروز دوباره تصوير دو روز پيش را در جلوی چشمان خود مجسم می کردند. علی نگاهی به مردم کرد و گفت: ” اين شماييد که بر حال ما نوحه و گريه می کنيد؟ پس آن کس که ما را کشت چه کسی بود؟”

صدای مردم قطع نمی شد… هياهو دوباره اوج گرفته بود. حال غريبی حاکم بود. ناگاه يک صدا؛ يک صدای آشنا بلند شد: ساکت شويد.

مرد و زن ساکت شدند. مگر علی (ع) زنده شده است؟ اين صدای علی است؟ اين صلابت جز از صدای علی (ع) بلند نمی شود.

خودش بود…

/انتهای متن/