این چه وداعی است جانسوز از شهدا

عصر روز یازدهم، هنگام به زنجیر بستن کودکان زخمی، زنان داغدار، مردان بیمار در صحرای کربلا بود و نشاندن شان بر شتران و کجاوه های بدون روپوش و … و چه وداعی بود جانسوز وداع این کودکان و زنان با پیکر بی سر و غرقه در خون شهدا…

0

فریبا انیسی/

عصر روز یازدهم بود. زينب بلند شد، غم دنيا بر دلش آوار بود. چه صحنه هايی را که شاهد نبود: خون، نيزه، شمشير، دست،… اسب های نفس زنان، سينه های شکافته، بدن های چاک خورده،…

خورشيد از شرم خونین شده بود. از شرم دشت خونين که سيراب شد به خون عشق. از شرم صف زنجير به دستان که با تازيانه جلو می رفتند.دختر، مادر، زینب، علی، … همه چشم به جلو داشتند، به شتران بی جهاز، بی روکش و بی محمل، به قامت های خمیده ، به زینب،…

 

زنان و کودکان را با زنجير به هم ببنديد

  • بايد اين زنان و کودکان را با زنجير به هم ببنديد! و آن مردان را…

سربازی که اين را گفت، زنجير را با صدای عجيبی به سمت زنان پرت کرد. وحشتی از صدای آن در دل کودکان ايجاد شد آن ها را به هم نزديکتر کرد.

  • اين مردان مجروح و بيمار هستند!
  • فکر کرديد برای چه زنده مانده اند ؟ آن ها از دين خارج شده اند، بايد مواظب آن ها باشيم…
  • چه می گويي مرد ؟

صدای رعب انگيز اسماء بن خارجه برای زنان و مردان ناآشنا نبود. بارها در طی جنگ صدای او را شنيده بودند که منع آب می کرد و سربازان را تحريص به جنگ. تعجب آن ها از اين بود که حالا او چه خيالی دارد.

  • اين حسن بن حسن؛ حسن مثنی را می گويم نبايد با اسيران همراه باشد. نه به خدا کسی نمی تواند به پسر خوله غلبه پيدا کند و نمی تواند به او دست بزند. او از قبيله ی ماست.

فاطمه عقب رفت. اين حکمت خداست که حسن مثنی با بدن مجروح به قبيله مادرش خوله دختر منظور برود… عمر سعد جلو آمد: پسر برادر اسماء را به خودش بدهيد تا فاميلش را هر کجا که می خواهد ببرد.

اسماء حسن را به سوی کجاوه ای ديگر برد. چشمان فاطمه نگران در پی حسن می گشت و حسن اما بيهوش، در ميان کجاوه آرام می گرفت.

زنان و کودکان را در يک رديف قرار دادند.

 

در خانه ی آل رسول، نه تازيانه و نه دشنام

 قفيره درد می کشيد. از حبشه به همراه جعفر به مملکت اسلام آمده بود، همواره افتخار کنيزی آل رسول را داشت. همسرش «عقبه پسر سمعان» غلام خانم رباب بود. او و شوهرش را نيز در صف اسيران جای داده بودند، پايش را به زور بر زمين کشيد. فاطمه دستش را زير بغل او گذاشت و او را بغل گرفت تا به او کمک کند. تازيانه پشت فاطمه و قفيره را خراش داد. قفيره به ياد آورد تا کنون در خانه ی آل رسول نه صدای تازيانه ای شنيده بود و نه صدای دشنام … گريه امان قفيره را بريده بود.

 

زنان به سوی پيکرهای بر زمين افتاده دويدند

صف کم کم باز می شد و به ميدان نزديک می شد. قدم به قدم… صدای به هم خوردن زنجير ها شدت می گرفت و صدای ناله ی کودکان زخمی،… شلاق در دست سواران به هم می پيچيد و هر بار صدای نعره ی مستانه ای فضا را می شکافت. کودکان به هم می پيچيدند… کجاوه های بدون روپوش،… شتران خسته… لباس های پاره،… بدن های زخمی،… پاهای خون آلود… زنان به ميدان نگاه می کردند. بدن هايي که تا ديروز ستون زمين بودند، امروز بر پهنای خاک افتاده بودند… سينه ها به درد آمد و ناله ها جانسوز شد… زنان به سوی پيکرهای بر زمين افتاده دويدند… اشک و آه…

 

زينب آرام بود مثل دريا اما مواج

علی بر زمين افتاد…

زينب بلند شد.

  • پسر برادر ؟ تو را چه شده که می بينم جان خود را در دست گرفته و می خواهی قالب تهی کنی ؟ ای بازمانده ی جد و پدر و برادرم…
  • چطور بی تاب نشوم و صبر از دست ندهم با اين که با چشمان خودم می بينم سرور خود و برادران و عمو و عموزاده ها خود را که بدن هاي شان به خون آغشته، روی زمين افتاده و جامه هاشان را از تن بيرون کرده اند و کسی نيست آن ها را کفن دفن کند!  نه کسی به سوی آنان می رود  و نه انسانی به آن ها نزديک می شود! … گويا خاندان اسلام و از مسلمين نيستند…

زينب آرام بود مثل دريا، اما مواج که سکون او مقدمه ی خشمش باشد.

  • مبادا آنچه که مشاهده می کنی تو را بي تاب کند که به خدا سوگند اين ماجرا به خاطر عهد و پيمانی بود از خدا که از جد و پدر و عمويت گرفته است. همانا خدای تعالی از گروهی از اين امت (که سر کشان و فرعونيان امت آنان را نمی شناسند اما در ميان آسمان ها شناخته شده هستند) پيمان گرفته که بيايند و اين اعضای پراکنده و بدن های قطعه قطعه و جسدهای به خون آغشته را جمع آوری کنند و به خاک بسپرند. در اين سرزمين برای قبر پدرت نشانه و علامتی نصب می کنند که با گذشت زمان ها و شب و روزها از بين نخواهد رفت… پيشوايان کفر و پيروان ضلالت و گمراهی کوشش زيادی خواهند کرد تا آن قبر مطهر را محو کنند و آثار آن را ويران کرده و از بين ببرند. اما از اين تلاش و کوشش هيچ نتيجه ای نگرفته و بلکه روز به روز اين آثار آشکار تر شده و کار او بالاتر می رود.

 

حسين چون نگين انگشتر می درخشيد

قلب علی آرام گرفت. رو به عمه اش کرد و پرسيد: از اين عهد و پيمان از کجا با خبر شدی ؟

  • اين مطلب را ام ايمن، از پيغمبر برای من نقل کرد…

اسيران به ميدان رسيده بودند، بدن های آشنايي می ديدند. صف به هم خورد صدای وا محمد و وا حسين فضا را می شکافت… زينب جلو رفت، دست بر زير بدن حسين انداخت؛… مگر می شود بدن زخمی و چاک خورده را که بر سينه و پشت آن اسب تاخته، بلند کرد… چشم ها مات ماند. یک باره گویی آسمان ایستاد. زمین بی حرکت ماند، آنها که سوار بودند خود را به زمین انداختند و آن ها که پیاده بودند خود را به خیل سواران بی سر رساندند. زنان راه را به سوی شهدا باز کردند؛ حسين چون نگين انگشتر می درخشيد؛… بی سرباز، بی سلاح، بی سر…

« وای محمد؛ بر تو ملائکه و فرشتگان درود می فرستند. اين حسين است به خون آغشته که اعضای بدنش از هم جداست، دخترانت اسير شده اند. شکوه ی ما به درگاه خداست و به پيشگاه محمد مصطفی و علی مرتضی و فاطمه زهرا و حمزه سيد الشهداءِ. ای محمد… اين حسين است که در اين دشت روی زمين افتاده است و باد صبا بر پيکر او گرد و غبار می افشاند و کشته شده بدست اولاد زناست! ای دريغا و افسوس! که امروز جدم رسول خدا کشته شد. ای اصحاب و ياران محمد! آخر اينان فرزندان حضرت مصطفی هستند که همچون اسيران آنان را می برند.»

 

سکينه بيهوش بر بدن پدر

زنان در کنار کشته های خود ناله می زدند و زينب سخن می گفت. دل زنان حرم به وجود زينب اميدوار بود. سکينه در کنار پدر بود و رباب در کنار همسر و زينب در کنار برادر…

سکينه، فاطمه، رمله، ام الحسن، ام البشر، ام اخير، خوضاء،… همه به سوی کشته های خويش رفتند.

  • وای پدرم، وای برادرم، وای پسرم…

اشک امان همه را بريده بود، جز ناله و نوحه از اهل بيت (ع) چيزی شنيده نمی شد…

  • «وای خدا… واجداه… اين حسين توست که اين گونه در اين بيابان رها شده است ؟» «وای مادرم ، فاطمه (س) تو چه طاقتی داری ؟…»

… عمر سعد فرمان حرکت داد اما هيچ کس بلند نمی شد… عمر سعد تهديد کرد کسی برنخاست… صدای تازيانه و شلاق بلند شد. به زور و اجبار زنان را بلند می کردند…

  • سکينه جان، سکينه، بلند شو.

صدايي برنمی خاست. سکينه به روی بدن پدرش افتاده بود، اما صدايي از او بلند نمی شد…، زينب ترسيد، ام کلثوم و رباب به سوی سکينه رفتند. قبل از آن که تازيانه بر بدن سکينه فرود آيد و قبل از آن که دست ناپاک سربازان به بدن نوگل آنان برسد… سکينه حرکتی نمی کرد… سکينه بيهوش بر بدن پدر افتاده بود.

زنان و کودکان دوباره با غل و زنجير آشنا می شدند،… محمل های بی روپوش، کجاوه های بی پرده شتران بی جهاز،… زينب؛ رسا و محکم و بی ترديد فرياد زد:

« خدايا اين قربانی را از ما بپذير. »

/انتهای متن/