کاروان به سوی سرزمین بلا می رود

واگویه ای که با حضرت زینب(س) آغاز شد، اینک به گفتن از روزهایی رسیده که کاروان کربلا از مدینه حرکت می کند و سفر پربلای خود را آغاز می کند.

0

 فریبا انیسی/

بانو! پيش بينی وضعيت برادرت حسين، کار سختی نبود. همه در خاندان شما می­دانستند اين پسرِ دوست­داشتنی به دست شقی­ترين فرد روی زمين و کسی که ادعای مسلمانی دارد، در صحرايی بی­آب، با لب تشنه، کشته می­شود.

و تو در این صحنه چه انجام می­دادی که ثواب گريه بر مصائب و سختی­های تو، با گريه بر حسين شهيد يکسان بود؟ رازی بود که ما نمی­دانستيم.

 

همه ی خوبی­ها در شما جمع بوده­است

می­گفتند: آرامش و وقارت به خديجه کبری(س)، عصمت و حيايت به فاطمه­ زهرا(س)، فصاحت و بلاغت گفتارت به حضرت علی­(ع) و صبر و بردباريت به حسن مجتبی­(ع) و شجاعت و قوت قلبت به حسين(ع) شبيه است.

همه ی خوبی­های زنان شاخص دنيا در شما جمع بوده­است؛ می­گفتند و همه شاهد بودند:

 حوا صورت، سارا سيرت، هاجر مکرمت، مريم رتبت، آسيه اسوت، خديجه آيت، بحر جود و سخاوت، عالمه ی معلم نديده، فهيمه، حامل اسرار، عارفه، کامله، محدثه، عقيله و… از مشخصاتی بود در شما که بارها حضرت امیرالمومنین (ع) و پیامبرخدا(ص) بر آن تأکيد می­کردند.

 

اين دختر بی حسين تحمل ندارد

و مسئله­ای شگرف و عجیب، دوری از حسين برایتان امکان نداشت. آن چنان که گريه شما جز در آغوش حسين(ع) آرام نمی­شد. حتی يک ساعت هم نمی­توانستيد دوری از او را تحمل کنيد. اين علاقه آنقدر عجيب بودم که مادرت را به سخن واداشت.

فاطمه­(س) به پدرش گفت: پدر! من خيلی تعجب می­کنم، ميان اين دختر و پسر محبت بی نهايتی است. اين دختر بدون حسين تحمل ندارد و اگر ساعتی بوی حسين را حس نکند، انگار که جانش از بدن بيرون خواهد رفت.

رسول خدا(ص) اين سخن را شنيد و آه دردناکی کشيد. اشک از ديده اش روان شد و فرمود: ای نور چشم من! اين دختر به همراه حسين (ع) به سفر می رود و دچار سختی ها و رنج های بسياری می شود…

کمتر روزی بود که خورشيد غروب می کرد و تو حسين را نمی ديدی اما معمای ديدار شما دو تن هيچ گاه گشوده نشد.

 

رویای عجیب

روزی بود که گريان به پيش رسول خدا(ص) رفتی و به ايشان گفتی:

“ای جد بزرگوار! ديشب خواب بدی ديدم.”

 پدربزرگت تو را در آغوش گرفت و بوسه بارانت کرد.

  • يادت هست چه خوابی ديده بودی؟
  • ديشب در عالم رويا ديدم باد سختی می وزد و دنيا را تاريک و ظلمانی کرده است. من از شدت وزش باد به اين طرف و آن طرف می افتادم. درخت بزرگی را ديدم، خود را به آن رساندم. اما از شدت وزش باد، آن درخت از ريشه کنده شد. من خود را به شاخه ی محکمی از درخت آويزان کردم. باد آن شاخه را شکست. به شاخه ی ديگر آويزان شدم، آن شاخه هم شکست. شاخه ای را ديدم که وسط آن به هم اتصال داشت. به نظرم محکم آمد. خود را به آن چسبانيدم. اما شدت وزش باد خيلی زياد بود. برگ های درختان از هم جدا می شد. وحشت بر من مستولی شده بود. آن دو شاخه هم در هم شکست و نابود شد و من از شدت وحشت از خواب بيدار شدم.

رسول خدا (ص) به گريه افتاد و شما را که خيلی ترسيده بودی در آغوش گرفت اما آرام نشدید. ايشان هم پا به پای تان گریه کرد و فرمود:

ای نور چشم من، آن درخت بزرگ جد توست که به زودی مرگ را در آغوش خواهد گرفت. آن شاخه ی اول مادرت بود و آن شاخه ی دوم پدرت و آن دو شاخه ای که به هم متصل بود، برادرانت حسن و حسين (ع) بودند که در مصيبت آن ها دنيا برای تو سخت و رنج آور می شود و تو در عزای مصيبت آن ها عزادار می شوی.”

 

شرط ازدواج تان حسین بود

و از همان کودکی مصیبت را تجربه کردید. روزهای به ياد ماندنی کم نبودند، روز ازدواج تان…

پسر عموي تان عبدالله پسر جعفر اولين کودکی بود که در ميان مهاجرين حبشه متولد شد. رسول خدا (ص) می گفت: خلق و خوی عبدالله به من می ماند. عبدالله جوانمردی بود دلير و پاک. مرکز جود و سخا که هیچ گاه نيکی را نمی فروخت و هيچ گاه هيچ مستمند و تهيدستی از نزد او نااميد برنمی گشت.

زناشويي شما مبارک بود. علی، محمد، عون، اکبر و دو دختر اما همواره جدايي از خانواده برای تو سخت بود. آنقدر سخت که شرط کرده بودی هر کجا حسين باشد تو هم بايد آن جا باشی. در کوفه همراه پدرت شدی و عبدالله در ميان خانواده عمويش ماند.

 

تشییع پیکر تیرباران برادر

وقتی امام حسن(ع) به نفع معاويه از خلافت کنار کشيد. عده­ای از مردم به خيمه اش هجوم بردند و آن را تاراج کردند. حتی جا نماز را از زير پايش دزديدند. عبايش را برداشتند و هنگامی که قصد داشت روی اسب بنشيند، نيزه ای به ران پای او زدند و او را مجروح کردند. تو پرستار حسن (ع) شدی، همچنان که از پدرت علی (ع) پرستاری کرده بودی… وقتی او را به جفا کشتند، تو او را با غم تشييع کردی. در مراسم تشييع، جنازه اش تير باران شد…

 

روز موعود نزديکتر می شود

مدتی پس از شهادت حسن(ع)، نامه ی يزيد رسيد که از پنج تن حتماً بيعت بگيريد. آن ها می دانستند که اگر حسين (ع) بيعت نکند او را خواهند کشت. از همان اول می دانستند.

دو روز از ماه رجب باقی مانده بود که حسين (ع) با فرزندان، برادران، برادرزادگان و هر کس با او نسبتی داشت، به جز چند تن که مسافرت برای آن ها سخت بود، مثل خانم ام البنين و چند تن ديگر از مدينه کوچ کرد.

حسين (ع) برای خداحافظی از پيامبر به حرم جدش رفت. دو شب تا صبح در آن جا ماند. شب اول حسين(ع) شکايت امت اسلام را به نزد جدش گفت.

فرمود: ای رسول خدا(ص) گواه باش که آن ها مرا رها کردند وحق مرا ضايع نمودند و نگهداری نکردند. اين شکايت من است تا تو را ملاقات کنم.

تقديری که با نام حسين (ع) رقم خورده بود، نزديک بود. او از جدش خواست که به دنيا برنگردد. اما پيامبر (ص) گفت: تو بايد برگردی و شهيد شوی.

 

بار سفر بستید

گريان و شتابان بار سفر بستید. در آن روز گريان تر و هراسان تر از از فرزندان پيغمبر در دنيا نبود.

زنان نیز با دنيای مدينه وداع گفتند، هر کدام دريايی بودند از عشق و از اميد؛ اميد به آينده. شما با فرزندان خود راه افتاديد.

بيست و هشتم ماه رجب از مدينه خارج شديد به سوی مکه، اما حج نیز ناتمام ماند…

به اشارت مولا راهی کوفه شدید، به سوی سرزمین بلا…

 

ادامه دارد…

/انتهای متن/