داستان / پاپیتال های باغچه مادربزرگ

سمیه صیفی کاران[1] دانش اندوخته ی رشته ی ارتباطات است و از در داستان نویسانی که از محضر استاد تجار بهره برده است .

2

سمیه صیفی کاران/

 آقاجان نشسته روی تخت چوبی، کنار حیاط. دختر شش ماهه ام را می گذارم در آغوشش.  می روم کنار باغچه، پاپیتال ها را هرس کنم.

  چه ریشه هایی دارد این گیاه. هر بار كه خلوت شان می كنم، دوباره خود را به یکدیگر             می رسانند. این پاپیتال ها همیشه در این باغچه بوده اند، از زمان کودکی ام.

   از درخت مو خوشه ای انگور می چینم. دانه هایش مثل زمرد می درخشد. شیر آب سر حوض  را باز می کنم. خوشه ی انگور را می شویم. می روم سمت تخت چوبی کنار حیاط. انگور را            می گذارم داخل بشقابی که جلوی آقاجان است. همانجا می نشینم کنارش.

مي گويد: می بینی لیلا، آفتاب چشم از من بر نمی داره.

  • معلومه دوستتون داره آقاجان.

نگاهش می کنم. لبخند می زند.

  • یه روزی این حیاط چقدر شلوغ بود. یادته لیلا؟

   خیره می شوم به چشمان غصه دار آقاجان. یاد روزی می افتم که برای آشتی دادن دایی و مادرم مهمانی داده بودم، توی همین خانه.

   مادرم گفته بود نمی آیم. التماس کرده بودم. گفته بود: “انگار یادت رفته دایی سر شراکتش با بابات چه کلاهی سرمون گذاشت؟ حق همه ما را بالا کشید.”

گفته بودم: به خاطر عزیز و آقاجان.

جوابم را نداده بود. با دست اشاره کرده بود ساکت شوم.

دایی جون اما گفته بود: اگه وقت شد یه سر می زنم.

   آقاجان دخترم را با دو دستش بالا گرفته. آفتاب می خندد. می روم سمت باغچه، پاپيتال ها دورتادور ديوار آجری حياط را پوشانده اند. مثل سربازانی كه از برج و باروی شهر دفاع         می كنند.

   سفره ی نهار را رو به روی آقا جان، روی تخت کنار حیاط می اندازم. سبزی پاپيتال ها در برابر آفتاب تابستان پررنگ تر شده است. ای کاش آفتاب من هم بتواند گرما را به این خانه برگرداند.

   یاد عزیز در روز مهمانی افتادم. حال عجیبی داشت، دم آخری بغض کرد. دلم لرزيد. رفتم كنارش. خودم را در بغلش انداختم، به او قول دادم فرزندانش را در این خانه دور هم جمع کنم.

   آفتاب خوابش مي آيد. گريه می كند. بغلش می کنم. سرم گيج می رود. او را داخل گهواره در اتاق می گذارم. برمی گردم به حیاط. كنار حوض می نشینم. جايی كه آقاجان مرا نبيند. نگاهم به در شمالی خانه می افتد. روز مهمانی، اولین کسانی که از این در وارد شدند، دایی محسن و پسردایی بودند. روی تخت کنار حیاط نشستند، کنار عزیز و آقاجان. طولی نکشید که مادر و پدرم هم از همین در وارد شدند. پدر و دایی محسن با هم دست دادند. با فاصله نشستند. نفس راحتی کشیدم.

   لحظه ای سکوت، بعد پدر با پوزخندی گفته بود: آقامحسن خوب موندی، معلومه که مال مردم بهت ساخته.

   پسردایی از جایش بلند شده و گفته بود: بزرگتری درست. اما احترامتو دست خودت نگه دار.

   بابا سیلی به گوش پسردایی زد. عزيز بی حال در بغلم افتاد.

   سه روز بعد، همه ی خانواده سیاه پوش شدند. مراسم ختم عزیز بدون اختلافی برگزار شد. صد حیف که دیگر عزیز نبود.

   پاپیتال ها دور تا دور دیوار آجری حیاط را پوشانده اند، مثل سربازانی که از برج و باروی شهر دفاع می کنند. صدای گریه ی آفتاب بلند می شود. به طرف اتاق می روم. او را از داخل گهواره بیرون می آورم. به طرف حیاط می آیم. هنوز گریه می کند. انگشتش را به طرف آقاجان       می گیرد. او را به بغل پدر بزرگم می سپارم. می خندد. خانه گرم می شود. گرم و پر نور. پاپیتال های سبز، زیر روشنایی آفتاب می درخشند.

 

[1]  سمیه صیفی کاران در اسفند سال 1360 در تهران به دنیا آمد. در 85رشته ی ارتباطات تحصیل کرده است . و در داستان نویسی از استاد تجار  بهره برده است .
از وی  نقد های ادبی و سینمایی، در نشریات مختلف به چاپ رسیده است.

/انتهای متن/