داستانک / مسافر

بتول خانم بي خيال لباس مي شست و زير لب براي خودش چيزي مي خواند. چادرم را جمع كردم، روي پله ي ايوانشان نشستم و چشم دوختم به دستهايش كه به لباسهاي داخل تشت، چنگ مي زد…

5

سپیده شراهی/

بتول خانم بي خيال لباس مي شست و زير لب براي خودش چيزي مي خواند. چادرم را جمع كردم، روي پله ي ايوانشان نشستم و چشم دوختم به دستهايش كه به لباسهاي داخل تشت، چنگ مي زد.

توي دلم غوغايي بود، اين پا آن پا مي كردم و  نمي دانستم چطور به او بگويم يك دانه پسرش شهيد شده. همه اش تقصير حاج آقا صلواتي بود كه مي گفت “اگه يكي از  زناي محل خبر رو بهش بده بهتره” و خودم را  لعنت مي كردم كه چرا اصلاً من، قبول كردم بگويم.

با به ياد آوردن چهره ي معصوم پسرش- محمد- هق هق کنان به گريه افتادم.

بتول خانم نگاهم كرد و همانطور که آب شلواری را با دست می چلاند، گفت:

” مريم خانم جون، مي دونم شب جمعه اس و دلت هواي قبر مادرتو كرده؛ اما  تو رو خدا، دم غروبي تو خونه ي ما گريه نكن؛ پسرم مسافره، شگون نداره!” 

/انتهای  متن/