خانه او فرق داشت

خوبی خوب است، اما از آنها که بی ادعاترند، خوبتر. خوبی بعضیها مثل عطر گل یاس گلدان در آن گوشه حیاط است که تا عمق جان را می نوازد، برای هرکسی که بیاید و برود؛ فقط کافی است انسان باشد تا عطرآگین شود.

5

سرویس فرهنگی به دخت/

خیلی ذوق زده شدم وقتی فهمیدم سوسن همکلاسی سال آخر دبیرستانم  در تورینو با برادرش زندگی می کند، امیدی دردلم پیدا شد که آنجا هم خالی از آشنایی و دوستی نیست.

وقتی قرار باشد بابت بله ای که گفته ای و قول و قراری که گذاشته ای، ترک دیار کنی، خانه و پدر و مادر و کلاس و درس و دوست و همکلاسی و … را بگذاری و بروی، آن هم در روزهایی که شهر و دیارت هر روز و ساعت در یک کار است و یک حال و همه جا رنگ و بوی انقلاب نوپدید را دارد، معلوم است که رفتن خیلی سخت می شود. مخصوصا اگر یک دختر 19 ساله بیشتر نباشی، با کلی تعلق و وابستگی و دل مشغولی، اما رفتم.

از مقصد چیزی نمی دانستم، مگر اینکه گوشه ای از دنیا بود که می شد آنجا هم کاری کرد برای انقلابی که تازه پا گرفته بود و اینکه آنجا هم دوستانی هستند از همین جنس دوستان که اینجا داشتی و اتفاقا یکی شان هم از همکلاسی های دوره دبیرستان تو.

سوسن هم از دیدن من ذوق زده شد. اما وقتی مرا به برادرش و زن برادرش معرفی کرد، ذوق و شوق من با تعجب و حیرت همراه شد. برادرش دانشجویی که سالهای آخر درس را می گذراند. اما ماریان ایرانی نبود، یک دختر دانشجوی آلمانی که پزشکی می خواند. او هم مثل مسعود برای درس خواندن به ایتالیا آمده بود. با مسعود  آشنا شده بود و ازدواج کرده بود. روسری و لباس راحتی که پوشیده بود، نشان می داد مسلمان شده، اما چه مسلمانی!

خانه شان مثل خیلی از خانه های دانشجویی کوچک و ساده بود. یک اتاق بزرگتر که اتاق نشیمن و پذیرایی و … بود و یک اتاق کوچکترکه برای خواب بود. گوشه اتاق بزرگتر را هم سوسن با یک کتابخانه تفکیک کرده بود، یعنی یک اتاق برای او. اما در این خانه یک چیز با همه خانه ها فرق داشت: اینکه همیشه این خانه پر بود از بچه های انجمن اسلامی. هر مسافری هم که از شهرهای یا کشورهای دیگر و یا از ایران می آمد، یک راست راهی همین خانه می شد که نزدیک راه آهن بود. هر جلسه کاری هم که بود، هر قراری برای جمع شدن که می گذاشتیم، در این خانه بود. یعنی ماریان همیشه با مانتو و روسری بود. همیشه دور سفره پر از مهمان بود. گاهی گلایه و اظهار خستگی از سوسن می شنیدم، اما از ماریان هیچ وقت. بلد بود که بسرعت غذای ساده درست کند با حجم بالا و بگذارد وسط سفره. خنده ای مهربانانه  و صمیمی همیشه بر لبهایش بود. اخم ماریان را ندیدم ونه غرغر او را . انتقاد می کرد ولی خیلی منطقی . با همه تعاملی قشنگ داشت، با هر کس متناسب با موقعیت و درک و فهمش.برای  دختر های انجمن او مثل یک دوست عاقل و صمیمی  بود و برای پسرها مثل یک خواهر مهربان.خانه او فرق داشت چون او با همه زنهای دیگر فرق داشت.

ماریان برای من نمونه یک زن مسلمان بود که سلیم است و سالم در عقل و اخلاق و رفتار.

همین حالا هم که ماریان بیشتر از 30 سال است که در درمانگاه حاشیه یکی از شهرهای ایران طبابت می کند، برای من نمونه یک زن مسلمان است که سالم است و سلیم.

 /انتهای متن/