ای آفتاب گمشده در تار و پود ابر

نیمه شعبان یک روز بزرگ است برای همه کسانی که با انتظار زنده اند و می خوابند و بیدار می شوند.

5

سرویس فرهنگی به دخت/

اما  برای اهل شعر و ادب  انتظار جوششی است  در دل و شوری در سر، که نیمه شعبان بهانه است برای آنکه از اتنظار بگویند و بسرایند و ازآنکه خود منتظری  است در پس پرده .
روشنا
ای آفتاب گمشده در تارو پود ابر
لختی بتاب از پس این پرده ستبر
اینجا  تمام  آینه ها غرق  ماتمند
دیگراثرنمی کند این آیه های صبر
در کوچه های تار زمین غم رسوخ کرد
گویی شبیه گشته همه کاخ ها به قبر
گفتی به اختیار سرانگشت توست نور
تاریکی  بدون  تو  یعنی هوای  جبر
بر این نگاه خسته بتاب و سراب کن
از  چهره  کبود  فلق سایه های  ابر
                               موحدی مهر
این روزها….
این روزها، دلمان بدجور تنگ است
از فاصله ها انگار، درهم، گره خورده ست
یاد سرور و شادی، یاد دل سرمست
انگار که بی تو، در خاطره ها، جا مانده ست
هرغروب جمعه؛ با نگاه غمگین
در افق به انتظار، تارِ تار مانده ست
این جهان پر کینه، پر ز نفرت و ظلم
به مولا علی(ع) انگار، تنها و تار مانده ست
ماه رجب و شعبان، با نام تو می آیند
چشمها همه روشن تر، به آمدنت مانده ست
باز آ و دل تاریک ، روشن تر از این کن
بی بودن تو خورشید، بی نور و صفا مانده ست
منیژه جانقلی

تو کجایی؟

 مثل هر بار برای تو نوشتم:
دل من خون شد ازین غم، تو کجایی؟
و ای کاش که این جمعه بیایی!
دل من تاب ندارد،
همه گویند به انگشت اشاره
مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟
تو کجایی؟ تو کجایی…

و تو انگار به قلبم بنویسی:
که چرا هیچ نگویند
مگر این منجی دلسوز
 طرفدار ندارد ، که غریب است؟
و عجیب است
که پس از قرن و هزاره
هنوزم که هنوز است
دو چشمش به راه است
و مگر سیصد و اندی نفر از شیفتگانش ، زیاد است
که گویند
به اندازه یک « بدر » علمدار ندارد!
و گویند چرا این همه مشتاق
 ولی او سپهش یار ندارد!

جواب امام زمان:
تو خودت!
مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟
تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟
باز گویی که مگر کاستی ای بُد ز امامت ، ز هدایت ، ز محبت ،
ز غمخوارگی و مهر و عطوفت
تو پنداشته ای هیچ کسی دل نگران تو نبوده؟
چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته؟
چه کسی راه به روی تو گشوده؟
چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد
چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد…
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی…
تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!
هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی…
هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی.
خواهش نفس شده یار و خدایت ،
و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت ،
و به آفاق نبردند صدایت
و غریب است امامت
من که هستم ،
تو کجایی؟
تو خودت کاش بیایی
به خودت کاش بیایی…!

/انتهای متن/