فلسفه حجاب اینه، خودت انتخاب کن

آنچه پیش روی شماست ،بیست تصویر از زندگی کوتاه و پربار شهید مظلوم، آیت الله دکتر سید محمد حسینی بهشتی است تا نشان دهد که” بهشت را به بها دهند نه به بهانه “. تا معلوم شود چرا هنوز نسلی از بچه های این آب و خاک که او را ندیده اند، دوستش دارند. تصویر آخر، تصویر بهشتی است در نگاه دختری 17 ساله.

7

سرویس اجتماعی به دخت/

1)    از دیدار امام بر گشت . توی فکر بود . امام  خواب دیده بود عباش سوخته . به او گفته بود مواظب خودتان باشید . می گفت: پرسیدم چرا ؟ جواب داد: آقای بهشتی، شما عبای من هستید !

2)   آلمان ، هامبورگ ، ایستگاه راه آهن : موقع ظهر رسیده بود . قبله نما را نگاه کرد و همانجا ایستاد نماز بخواند . پلیس را خبر کردند که یکی آمده حرکات غیر طبیعی دارد. بردندش اداره پلیس . گفته بود من مسلمانم ، نماز هم واجب دینی ماست . محکم گفته بود، آزادش کرده بودند .

3)   به او می گفتند : انحصار طلب ، دیکتاتور ، مرفه ، پول دار.  دوستانش دوستانه گفته بودند چرا جواب نمی دهی ؟ تا کی سکوت ؟

می گفت مگر نشنیده اید قرآن می گوید :” ان الله یدافع عن الذین امنوا ”   یعنی وظیفه من این است که ایمان بیاورم ، کار خدا این است که از من دفاع کند . دعا کن من وظیفه خودم را خوب انجام بدهم . خدا کارش را خوب بلد است .

4)   از بهشتی پرسید: روحانی هم می تواند عضو شورای شهر شود ؟ گفت : روحانی همه جا می تواند برود، به شرط این که علمش را داشته باشد نه اینکه تکیه اش به علوم حوزوی باشد . گفت : صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری را نمی دهد.

5)   همه نشسته بودند پای تلویزیون . رئیس جمهور ( بنی صدر ) داشت سخنرانی می کرد . بد می گفت ، از بهشتی . هر چه دوست داشت گفت . یکی پای تلوزیون متلکی به رئیس جمهور پراند . بهشتی عصبانی شد . گفت :” حق ندارید این طور حرف بزنید . او یک مسلمان است .”

6)   خستگی از چشم های همه پیدا بود . بالاخره ، اجلاس پایانی خبرگان قانون اساسی بود . همه هم بودند . همه نماینده های سیاسی کشورها . رفته بود جلو ، با تک تک شان دست داده بود و از شان تشکر کرده بود ، به سه زبان ، انگلیسی ، عربی ، آلمانی .                                   فکر نمی کردند روحانی ها انگلیسی و آلمانی هم بدانند  !

7)   شنا می کرد . والیبال بازی می کرد . کوه نوردی هم می رفت . رفته بودند کرج والیبال بازی کرده بودند . بقیه تعجب کرده بودند از بازی خوبش !

8)                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                             دعوتش کردند برایشان سخنرانی کند . گفت : اول من را بشناسید، بعد دعوتم کنید . گفتند می شناسیم . گفت : من روحانی ای هستم که نعلین نمی پوشم . تنها هم با افراد مذهبی در تماس نیستم ، با افراد غیر مذهبی هم سرو کار دارم . اگر فردا دیدید عده ای بدون ریش و با کراوات به خانه و محل کارم می آیند، تعجب نکنید . حالا اگر خواستید می آیم.

9)   با جدیت می گفت : بهشتی سُنیه . اشهد انَ علیاٌ ولی الله نمی گه . یکی به ش گفته بود : شب بیا پشت سرش نماز بخون تا بفهمی اشتباه می کنی . به بهشتی هم سپرده بود که امشب فلانی می آد این جمله رو بلند بگو.  اذان و اقامه گفت ولی اشهدا انَ علیاً ولی الله نگفت . به بهشتی اعتراض کردند شما که هر شب می گفتی ، حال امشب چرا ؟ گفت :

” اگر امشب می گفتم به خاطر اون آقا بود . من که همه ی وجودم محبت علی است، چرا باید برای یک نفر دیگر بگویم ؟ ”

10)          ساواک ریخته بود خانه اش . همه جا را می گشتند . آرام نشسته بود روی کاناپه کتاب می خواند . زیر کاناپه پراز سند بود . نفهمیدند !

11)          چند نفر آمده بودند که ما توی بازار فلانی رو خوب می شناسیم . برای سامان دادن امور اقتصادی دولت و انقلاب مناسب است . بهشتی گفته بود :” اگه 500 هزار تومن خودتون رو بدید دستش ، مطمئنید خیانت نمی کند ؟ ” ساکت شده بودند !                                        گفته بود “کار انقلاب ، کار 500 هزار تومن نیست ، شما تا این حد هم به ش اعتماد ندارید. ”

12)          چراغ قرمز اول را رد کرده بود . چراغ قرمز دوم بهشتی گفته بود ” اگر از این هم بگذری دیگر نمی شود پشت سرت نماز خواند .” طرف گفته بود: این ها قانون طاغوته باید سرپیچی کرد ! بهشتی دست گذاشته بود روی داشبورد و محکم گفته بود :” این ها قوانین انسانیه ، عین انسانیته .”

13)          مترجم ترجمه کرد “هیات کوبایی می خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند .” همه ایستاده بودند توی کادر . جز مترجم . پرسید :”شما نمی آیی؟” گفت : من توده ایم ، همه می شناسندم . برای شما بد می شود . خندید و گفت :” شما هم باشید ، دقیقا کنار من ”

14)          آمده بودند پیش انقلابی ها که کلت داریم ، می فروشیم . ذوق زده شده بودند که زود پول جور کنیم و بخریم . بهشتی مکثی کرده  بود و گفته بود :” نخرید ؛ این نقشه ی ساواکه ، که بشناسدتون ! ”

15)          کمونیست بود . آمده بود پای صحبت یک آخوند ، توی آخن آلمان . می گفت ” اومده ایم آخوند ببینیم بخندیم ! بالاخره خودش کلی تفریحه! ساعت یازده شب ، گریه می کرد که بحث ادامه داشته باشد . تا ساعت 2 با بهشتی حرف می زد . بعد شد پای ثابت سخنرانی هاش .

16)          پیر مرد بزرگ فامیل و مورد احترام همه بود . بخصوص بهشتی . گفت فلان پرونده ام در فلان دادگاه است . انتظار سفارش داشت . بهشتی بدون رودربایستی گفت ” اگر حق با شما باشد حکم به نفع تان صادر می شود اگر هم نباشد ، خب نیست دیگر .”

17)          جلوی دادگستری شعار می دادند : مرگ بر بهشتی . بهشتی هم می شنید . یکی ازش پرسید ” چرا امام ساکته؟ کاش جواب این توهین ها رو می داد .” بهشتی گفت :” قرار نیست در مشکلات از امام هزینه کنیم ، ما سپر بلای اوییم ، نه او سپر ما .”

18)          بخشی از حقوقش را گذاشته بود برای خانمش. می گفت “هر چی می خواید برای خودتان بخرید ، ولی ببخشید که کمه ، این توان امروز منه ، جبران می کنم .”                                       مرتب می گفت :” خانه داری در اسلام جزو وظایف زن نیست . اگر زنها کار فیزیکی ، تعلیم و تربیت بچه را انجام می دهند این لطف است ، فوق العاده است .

19)          دخترش ، ده ساله بود که رفته بودند آلمان ، مجبور بود مدرسه های مختلط برود . طبیعتا کسی هم توی مدرسه حجاب نداشت . به ش گفت :” دخترم ! فلسفه حجاب اینه ، اینه ، اینه . ” راحت همه را گفت . بعد گفت :” خودت انتخاب کن .”

20)          به بچه ها که پول توجیبی می داد می گفت :” این ، هم برای خوراکی تونه ، هم لوازم التحریرتون  اگر هم نرسید قرض کنید ؛ از خودم ! قرض می کردند . از حقوق ماهانه شان کم می شد . کلی درس زندگی بود .

منبع : کتاب صد دقیقه تا بهشت /مجید تولایی

بهشتی هم رفت

آیت الله بهشتی هم رفت، همراه با 72 نفر…

کاش نمی رفت، کاش می شد بماند!

به زور او و 72 نفر را از ما گرفتند. آنها را از انقلاب، از مردم، از امام گرفتند!

شهید بهشتی خود یک برگ برنده بود مقابل تمامی لشکر کفر…

امثال او زیاد بودند… بیشترشان رفتند…پایه های انقلاب بودند…

مردم به استواری آنها تکیه کردند و برخاستند… این استواریها رفتند !

ناجوانمردانه  آنها را از ما گرفتند…اما یادشان و یادگاری هاشان ماند.

همان یادها نهال انقلاب را تنومند کرد…رفتن شهید بهشتی و 72 تن طوفانی سختی بود که بر این نهال گذشت، همان طور که رفتن امام بود…

بعد از سالها ،این نهال بزرگ شد!

حالا آنها نیستند، ولی آیا ما  توانایی داریم که بایستیم؟ کاش شهید بهشتی ها بودند که دلمان به استواریشان خوش باشد…بدون آنها سخت است!

تنها گنجینه مان همان یادهایی است که از خود به جا گذاشتند!

آنها را از دست دادیم، لااقل سعی در حفظ گنجینه ارزشمندمان کنیم!

ندا رهایی/انتهای متن/