ترانه ناهید باقی می ماند

مادر ناهید از آشنایان عمه گوهر است. روز تولد امام سجاد بود که عمه گوهر را می دید.این داستان را قبلا هم گفته بود، ولی عمه فقط این بار بود که از زبان خودش می شنید.

3

سرویس ما و زندگی به دخت/

 مادر ناهید می گفت: امروز پنجم شعبان روز تولد امام چهارم است، زادروز اسیر شام، دیروز هم جشن تولد بود، چهارم تیر، تولد اسیر ضد انقلاب، «ناهید فاتحی کرجو». دختری که از انقلاب دفاع کرد، بی آنکه اسلحه ای در دست بگیرد. ناهید  مثل زنان مدافع خرمشهر نبود که رو در روی دشمن بایستد. مانند دختران آبادان نبود تا در عرصه درمان وارد دفاع شود. مثل دختران اهوازی نبود تا در پشت جبهه به حمایت بپردازد. حتی مثل سهام خیام هویزه ای نبود که با دامانی پر از سنگ به جنگ دشمن برود. دست خالی بود. با قلبی پر از امید به خدا و دلی لبریز از عشق امام.

ناهید مثل همه هفده ساله ها به مدرسه رفت. درس خواند. سیکل گرفت. به کلاس قرآن رفت. به من در کار خانه کمک می کرد. ظرف شست و آشپزی کرد. برایش خواستگار آمد. جواب مثبت داد. دلهره داشت. نکند این مرد من نباشد؟

 او که هفده بهار را دیده بود، راهنمایی شد برای هفده تا هفتاد ساله ها. لازم نیست غلو کنی تا به عظمت کاری که او کرد پی ببرید. او به بزرگی همه شهدایی است که اسلحه به دست گرفتند و با دشمن جنگیدند، گرچه اسلحه ای در دست نداشت و دستانش بسته بود. او به بزرگی همه شهدایی است که عاشق امام بودند، گرچه امام را از نزدیک ندید. او به عظمت همه شهدایی است که مظلومانه شهید شدند. او با پوست وخونش مظلومیت خود را به اثبات رساند.

مادر ناهید زن دانایی بود . می گفت:زنان نمونه در تاریخ بسیار داریم: سمیه، نسیبه، ام ّایمن، امّ زیاد و… اما آنچه ناهید را در میان آن ها متمایز می کند، تنهایی اوست. سمیه با پسرش بود و با همسرش. نسیبه در کنار پسرش برای حفاظت از جان پیامبر(ص) در احد جنگید. همراه ام زیاد پنج زن بودند که برای یاری در جنگ خیبر آمدند. اما ناهید تنها بود. نه مادری، نه همسری، نه دختری و نه هیچ کس.

ناهید برای درمان دندانش رفته بود که درد امانش را بریده بود. چهار مرد مسلح او را دوره کردند و به زور در مینی بوس نشاندند و به یکی از مقر های کومله بردند. اسارت او یازده ماه طول کشید. سر انجام بدن بیجان او را در دهانه غاری در کوههای هَشَمیز نزدیک سنندج یافتند.

من در این یازده ماه به دنبال او دشت به دشت و کوه به کوه گشتم. در مقر های ضد انقلاب حاضر می شدم. به استقبال خطر می رفتم  تا از ناهید خبری بگیرم. در مقر ها زنان ومردان اسیر را می دیدم وشکنجه هایی که به آن ها روا می داشتند و هر بار از خود می پرسیدم: اگر ناهید من …؟ نکند ناهید من …؟

به من خبر دادند از دختری که  او را با دستانی بسته در روستاها می گردانند تا به امام توهین کند و دختر ابا می کند. شدت شکنجه و ازار و اذیت بر او چنان بود که پیرمردان روستا هم زبان به اعتراض باز کردند. کومله با زنده به گور کردن او سند مظلومیت و پایداری اش را به اثبات رساندند.

امروز تولد ناهید بود. فردا زاد روز امام سجاد است،   او که ناهید عملاً به او اقتدا کرد.

عمه ترانه مادر ناهید را شنید تا آخر و به او دلداری داد: این ترانه تا به قیامت باقی می ماند.

 /انتهای متن/