اگر مي خواهي از تو راضي باشم به حسين (ع) ملحق شو

رويحه [1]همسر هانی ابن عروه است که پیش از رسیدن حسین(ع) به کوفه به دست ابن زیاد و به همراهی مسلم ابن عقیل شهید شد و هم او بود که فرزندش را برای رساندن این خبر نزد امام فرستاد.

0

فریبا انیسی/

مرد با قدم هاي محكم در كوچه قدم بر مي داشت. گاه و بيگاه با نگاهش اطراف را مي­كاويد. خشمگين بود. غلام سياهي در پي او راه می آمد و سعي مي كرد از نجواهايي كه مرد زير لب مي گفت، سر در بياورد. به در خانه ای رسيد. ايستاد و دق الباب كرد. صدايي به گوش رسيد: كيست ؟

صداي غلام بلند شد: مولايم عمروبن حجاج زبيدي هستند.

صداي پاي شتاباني به گوش رسيد. در باز شد. در آستانه ی در پيكر بانويي ديده مي شد. به عجله سلام كرد. عمرو پاسخ سلام را به تندي داد. در را باز كرد و داخل شد. در را پشت سرش بست. غلام در كوچه ماند.

  • پدر ! براي چه بي خبر آمدي ؟ اتفاقي افتاده است ؟ حال مادر چه طور است ؟ خسته هستي، پدر !

مرد دستانش را بالا آورد و گفت: همه خوب هستند. اما گويا در خانه ی تو اتفاقي افتاده است. شنيده ام هاني مريض است.

  • آري از وقتي شريك[2] به رحمت خدا رفته است، هاني حال خوشي ندارد.

عمرو گفت: دخترم، رویحه، آرزوي من خوشبختي توست… ابن زياد، محمد بن اشعث، اسماء بن خارجه ومن را به قصر فرماندهی کوفه خواند و به ما گفت كه شنيده است حال هاني خوب شده است واز خانه بيرون مي رود، اما هنوز به ديدار ابن زياد نرفته است !

رویحه ناراحت شد و فرياد زد: اين طور نيست پدر ! او در خانه است. بيمار است. در رختخواب خود خوابيده است. پسرم يحيي، مواظب احوال اوست.

مرد به سوي اطاق رفت. صداي دق الباب بلند شد. مكث كرد و گفت: بگو، در را باز كنند. اسماء و محمد هستند.

رويحه به اطاق ديگر رفت. ناراحت و غمگين بود، غلامي سياه به سوي در ورودي رفت و آن را باز كرد. دو مرد داخل شدند و خود را به عمرو رساندند. هر سه با هم وارد اطاق هاني شدند. رويحه سرش را به ديوار تكيه داد، صداي آنها از آن سوي ديوار شنيده مي شد.

  • هاني، حال تو چه طور است ؟

هانی گفت: بيمار شده ام، قدرت برخاستن ندارم.

صدايي گفت: برخيز و با ما نزد ابن زياد بيا.

هانی گفت: من بيمار هستم.

  • از رنگ صورتت پيداست كه بيمار هستي. اما برخي از حسودان از تو بدگويي كرده اند. بيرون نيامدنت را نشانه­ی بي­اعتنايي به حاكم دانسته­اند. بنابراين ما آمده­ايم تا تو را با خود ببريم. مطمئن باش كه اگر ابن زياد تو را ببيند مطمئن خواهد شد كه به خاطر بيماري به پيش او نرفته­اي و مكر حسودان خنثي مي شود.

عمرو از اطاق بيرون آمد و به دخترش گفت: رويحه، لباس هاي هاني را بياور. بايد او را با خودمان ببريم.

رويحه گفت: حال او خوب نيست. مبتلا به وبا شده است.

عمرو به تندی گفت: سلطان را كه ببيند حالش خوب مي شود.

قلب رويحه آرام نداشت.

  • اما پدر…      

عمرو عصبانی شد: اما ندارد دخترم ! من خوشبختي تو را مي خواهم. بهانه به دست ابن زياد ندهيد. او هم مثل پدرش از كشتن مردم لذت مي برد. من نمی خواهم به بهانه ی واهی هانی را از بين ببرد.

نگرانی در کلام رويحه موج می زد : هاني را كه مي بينيد، حال خوشي ندارد.

اما کسی به حرف های او توجه نکرد.

دو مرد با كمك يكديگر هاني را به بيرون اطاق هدايت كردند. غلام هاني با اسب بيرون ايستاده بود. هاني غمگين بود. قد بلند او خميده به نظر مي رسيد. غلام ركاب را با يك دست گرفت و به هاني كمك كرد تا بتواند روي زين اسب بنشيند. رويحه پيش هاني آمد و گفت: قلبم آرام نمي گيرد، دلم شور مي زند.

هاني به زور لبخندي بر لب هاي خشكيده اش نشاند. رنگش از هر روز پريده تر به نظر مي آمد. رويحه را دلداري داد: ناراحت نباش، زود برمي گردم.

                                               ***

  • بانوي من، در را باز كنيد…

غلام به شدت در را مي كوبيد. دستارش از سر افتاده بود. اما توجهي نداشت. رويحه نگران و نارحت در را باز كرد و گفت: چه خبر شده است ؟ آرام باش.

  • ابن زياد حاكم كوفه مولايم را كتك زد. بيني اش را شكست…

رويحه بر روي زمين نشست: واي بر من، گفته بودم كه نبايد برود.. دلم شور مي زد، مي دانستم كه نبايد برود.

غلام، نفس زنان ادامه داد: مولايم را كتك زد، از او محل مسلم را مي پرسيد. مولايم مي گفت: نمي دانم… اما ابن زياد حرف او را باور نكرد. مهران و معقل را خواست. آن دو نفر جاسوس ابن زياد در اين خانه بودند. همه ی خبرهاي خانه را به او اطلاع داده بودند. ابن زياد مي دانست كه مسلم در اين خانه بوده و مي دانست كه هنگام عيادت او از شريک و هاني، قصد كشتن او را داشتيم. او همه چيز را مي دانست… همه ی خبرهاي خانه را به او گفته بودند،…

رويحه بر سرش مي زد و ناله مي كرد و اشك مي ريخت. غلام نفسي تازه كرد و ادامه داد: مولايم را در يكي از اطاق هاي دارالاماره زنداني كردند. بيشتر از 20 نفر براي او محافظ قرار داده اند. بدنش خوني شده بود. لباس هايش پاره شده بود. من او را ديدم.

رويحه سرش را بالا گرفت: آيا به مسلم خبر داده ايد ؟

غلام گفت: آري، بانوي من، عبدا.. بن حازم به تاخت به سمت مقر مسلم رفته است. من به اينجا آمدم تا به شما خبر دهم.

رويحه گفت : تو هم برو ؛ اما مرا بي خبر نگذاريد.

غلام دستارش را روي سر مرتب كرد و خداحافظي نمود.

کمر رويحه صاف نمي شد. مي دانست كه ابن زياد هاني را راحت نمي گذارد حتي اگر دستش به مسلم هم برسد، هاني را آزاد نمي كند.

رويحه نمي دانست روزهاي آينده سخت تر از امروز است. شب دامن خود را به شهر كشيده بود اما رويحه آرام و قرار نداشت. صداي همهمه ی مردم، فرياد و هياهو به گوش مي رسيد. هر بار كه غلام مي آمد، اخبار جديدي مي آورد. قصر محاصره شده بود. رويحه اميد داشت كه هاني به زودي آزاد شود. گرچه دلش گواهي ديگري مي داد. غم از دلش بيرون نمي رفت.

«كاش نمي گذاشت پدرش، هاني را از خانه بيرون ببرد». رويحه اين جمله را بارها با خود تکرار کرد. مي دانست عقيده ی پدرش با عقيده ی همسرش در تضاد است و مي دانست سرانجام پدرش بد پاياني است. اما نمي دانست چه كند.

  • كاش نمي گذاشتم هاني برود. كاش…

دلش آرام و قرار نداشت. بلند شد و وضو گرفت، خود را براي نماز آماده كرد. آيا پس از نماز هاني آزاد مي شود ؟ صداي درب منزل رويحه را به خودش آورد. غلام در را به دقت پشت سرش بست. رويحه نماز را سلام داد و به سوي غلام شتافت. پيش دستی کرد و پرسيد: هاني آزاد شد.

  • نه بانوي من مولايم را آزاد نكردند… مردم پشت درب هاي دارالاماره بودند، نماز مغرب را مسلم در مسجد امامت كرد. تا درب مسجد حتي در كوچه مردم به نماز ايستاده بودند. اما ابن زياد رؤساي قبايل را در قصر زنداني كرد و به قاصد گفت: به مردم بگوييد اگر مردم قصر امارت را خالي نكنند همه ی آنها را خواهد كشت. بزرگان قبايل، مردم را به سوي خود فرا مي خواندند. خودم ديدم پيرزنان دست فرزندان خود را مي كشيدند و آنها را با خود مي بردند. مادران مي گفتند: اگر با مسلم همراه باشيد كشته خواهيد شد. شيرمان را حلال نمي كنيم… مردان يکی يکی دور مسلم را خلوت می کردند و می رفتند. هنگام اذان، همه به نماز ايستاده بودند. اما پس از سلام نماز سي نفر از ياران مسلم بيشتر با او نبودند. وقتي تعقيبات را خواند تنها شد. من خودم ديدم او تنها از مسجد قبيله ی كنده بيرون آمد. دورو برش را نگاه مي كرد اما كسي به دنبال او نبود.  

چیزی در دل رويحه فرو ريخت: يحيي، يحيي، پسرم، او كجاست ؟ تو او را نديدي ؟

  • در قصر دارالاماره به سر مي برد. پيش پدرتان است. من خودم او را ديدم كه دورا دور مراقب مولايم هاني بود.

با شنيدن كلمه ی پدر خنجري در قلب رويحه فرود آمد. گويا با اين کلمه نا آشنا بود: پدر، پدر،…

اشك بي امان برگونه هايش مي غلتيد. سرش را در ميان دو دستش گرفت و بر روي سجاده خم شد. راز دلش را تنها براي خدا مي توانست بگويد.

  • يحيي آمدي ؟ من اصلا متوجه آمدنت نشدم، پسرم…

يحيي سرش را برگرداند و به مادر نگاه کرد. دلش لرزيد. رويش را برگرداند. رويحه پرسيد: چه شده است­؟ از مادرت رو بر مي گرداني يحيي !

يحيي خشم خود را فرو خورد. اشكها بي امان بر روي گونه اش مي غلتيد. رويحه بلند شد و يحيي را در آغوش گرفت.

  • تو پس از دو روز به خانه آمده اي ؟ خسته اي ؟ مي خواهي استراحت كني ؟… از پدرت چه خبر داري ؟… غلام هنوز برنگشته است ؟ يحيي حرفي بزن.

صدای يحيی می لرزيد: ابن زياد پدرم را كشت. آن ملعون پدرم و مسلم را از پشت بام قصر به پایين انداخت. پيكر آنها را در كوچه ها گرداند… مادر… من ديدم مي خواستم ابن زياد را بكشم… اما پدرت نگذاشت… من چگونه مردي هستم كه پدرم را جلوي چشمانم كشتند… من چگونه آدمي هستم…

قلب رويحه آتش گرفت و شعله هاي آتش از چشمانش فرو ريخت.

  • خدايا، هاني شهيد شد !

چقدر سخت بود تصميم گرفتن. اما او بايد مي ايستاد. بايد پايداري مي كرد به خاطر خدا،… صدايش آرام شد و گفت: پسرم، آرام باش تو وظيفه ی ديگري داري ؟ مسلم و هاني به آرزوي خود رسيدند، هاني آرزوي شهادت داشت. آن زمان كه در برابر معاويه ايستاد، گفته بود كه از شهادت ترسي ندارد. اما خدا مي خواست كه او اين چنين شهيد شود به همراه فرزند عقيل، پيام آور حسين (ع)… تو بايد خودت را به حسين (ع) برساني، شنيدم كه ابن زياد به پدرم و ديگران دستور داده است كه به سپاه بپيوندند تا راه را بر حسين (ع) ببندند…. من ناتوان هستم و قدرت ندارم. كاش توانايي آن را داشتم كه در خدمت حرم رسول خدا (ص) قرار مي گرفتم… اما تو برو، برو و به امام خبر بده كه هاني چگونه شهيد شد. بگو مسلم چگونه شهيد شد و بگو مردم كوفه چقدر سست پيمان هستند! او را بازگردان، نگذار وارد کوفه شود…

يحيي اين پا و آن پا كرد ؛ غمي عظيم در دلش پرپر مي زد.

  • مادر ؛ آيا تو راضي هستي كه من بروم ؟ تو تنها خواهي ماند.

رويحه سر بلند كرد. چشمان اشك آلود او سخن ديگری می گفت. دلش در غم مي گداخت. چشمانش لبريز از غم بود، اشك راه خود را مي شناخت. گفت: برو اگر مي خواهي من از تو راضي باشم به امام حسين (ع) ملحق شو. تو فرزند هاني هستي به امام ملحق شو و از حق دفاع كن پسرم. من راضي هستم. برو به امام بگو که کوفه پيمان شکسته است.

هنوز سپيده نزده بود که يحيي از کوفه بيرون آمد.

 

 

1- رياحين الشريعه ج4 ص257 ، فرسان الهيجاء ج1 ص82 ، در کربلا چه گذشت ص132 .

1- شريك بن اعور از شيعيان متعصب بود و با عمار در جنگ صفين حضور داشت. او با ابن زياد از بصره به قصد كوفه همراه شد. در راه او و چند نفر ديگر نقشه اي كشيدند تا ابن زياد معطل شده تا حسين (ع) قبل از او به كوفه برسد. اما ابن زياد توجهي به آنها نكرد. وقتي شريك وارد كوفه شد به خانه هاني بن عروه رفت. او هاني را به تقويت و حمايت از مسلم تشويق مي كرد. شريك در كوفه بيمار شد و وقتي كه ابن زياد براي عيادت او آمد شريک مسلم را تشويق به كشتن ابن زياد نمود. اما مسلم اين مسئله را نادرست دانست و به حرف هاي شريك توجهي نكرد. شريك پس از چند روز به رحمت خدا پيوست. وقتي ابن زياد توطئه قتل خودش را متوجه شد گفت: به خدا كه هرگز بر مردگان عراق نماز نمي خوانم و اگر قبر پدرم زياد در كوفه نبود مرده­ی شريك را از گور بيرون مي آوردم و منظورش اين بود كه مي ترسد اگر شريک را نبش قبر کند مردم کوفه پدر او را نبش قبر نمايند.

/انتهای متن/