نامش زینب است

می شود دختری زینت پدر شود، آن هم پدری چون مرتضی علی (ع)؟ زینب(س) نشان داد که می شود، اگر مادرش فاطمه (س)باشد و جدش پیامبر(ص) . می شود، اگر درکنارحسین(ع) باشد و راهی کربلا.

3

سرویس فرهنگی به دخت/

دختری که در روز پنجم جمادى الاولى سال ششم هجرى قمرى در شهر مدینه درخانه علی (ع) و زهرا(س)، به دنیا آمد، نامش زینب است، زینب یعنی درخت نیکو منظر یا زینت پدر.

 رسول خدا، با پیام  فرشته وحی این نام را بر او نهاد و فرمود: 

” به حاضرین و غایبین امت، وصیت می نمایم  که حرمت این دختر را پاس بدارند. همانا که او به خدیجه (س) شبیه است.”

و نیز پیامبرچون  از جبرئیل شنیدن مصیبت هایی را که بر او می رسد، فرمود:

“هر کس بر مصائب زینب علیهاالسلام گریه کند، مانند کسی است که بر مصیبت های برادرانش حسن و حسین علیهماالسلام گریسته است.”

 

 

هوش و دانش زینب

در هوش و ذكاوت او گفته اند  که درسنین خردسالی  خطبه طولانى و بلندى را كه مادرش فاطمه زهرا (س) را که در ماجرای فدک ایراد کرد، با آن کلمات دشوار و معانی بلند، تنها با  یک بار شنیدن  حفظ کرد و از مهم ترین راویان این خطبه شد.

در روزگاری حکومت امیرمؤمنان علیه السلام در کوفه ، زینب (س)برای زنان مجلس تفسیر قرآن برپا می کرد. گفته اند که  یکی از روزها تفسیر «کهیعص» (حروف مقطعه ابتدای سوره مریم) را می فرمود. در این بین علی (ع) وارد شده و فرمود: ای نور دیده! شنیده ام تفسیر “کهیعص” را برای زنان بیان می نمودی.

عرض کرد: بلی، فدایت شوم.

 امیرمؤمنان فرمود: دخترم! این رمزی است در مصیبت شما عترت پیامبر.

سپس مصیبت هایی را که بر آنها وارد می شد، برای آن بانو بیان فرمود که موجب تأثر و گریه آن حضرت شد.

در فصاحت و بلاغت زینب سرآمد بود. خطبه های آن حضرت در کوفه و شام شاهد روشنی است بر فصاحت و بلاغت آن بانو. امام سجاد (ع) خطاب به عمه بزرگوارش فرمود:

” شما الحمد للّه بانوى دانشمندى هستید كه تعلیم ندیده، و بانوى فهمیده اى هستى كه بشرى تو را تفهیم ننموده است. “

کربلابی زینب، کربلا نبود

عبداللّه بن جعفر، همسرزینب (س)  از ثروتمندان کم نظیر عرب به شمار می آمد و برای همسرش زندگی مرفهی تدارک دیده بود. با این حال هنگامی که حسین(ع) آهنگ خروج ازمدینه را به قصد مکه و آنگاه کربلا نمود،  زینب(س)  بنا به شرطی که از ابتدا با همسرش نهاده بود، با برادر و امام خویش همراه شد و دو پسرش را نیز با خود برد.

همپایی و همراهی زینب (س) با حسین(ع) را در این سفر رموزی بود و حکمت هایی، که جز گذشت زمان نمی توانست از این رموز رمزگشایی کند.

کربلا بی زینب،  کربلایی نبود که برای زمین و زمان پیام بیداری و آگاهی داشته باشد. 

بی زینب در کربلا نه محافظی برای  جان تنها مرد بازمانده خاندان رسالت  امام تنها و تبدار زین العابدین(ع) بود و نه پرستاری .

بی زینب کاروان اسیران اهل بیت را سالاری نبود.

 بی زینب که مقام وصایت و نیابت امام را در مقطعی از زمان عهده دارشد، بیم آن می رفت که رشته امامت قطع شود.

 امام سجاد علیه السلام می فرماید: “در روز عاشورا وقتی پدرم را کشته و به خون آغشته دیدم و دیدم که فرزندان آن حضرت با برادران و عموهایم به شهادت رسیده اند و زنان و خواهران را مانند اسیران روم و ترک مشاهده کردم، به حدی ناراحت شدم که سینه ام تنگی کرد و خواست روح از بدنم جدا شود. در این هنگام عمه ام مرا دید و گفت: ای یادگار برادر! تو را چه شده است؟ بیش از این بی تابی مکن. به خدا قسم شهادت، عهدی است که خدا با جد و پدرت کرده است. خداوند از کسانی که در آسمان ها معروف اند، تعهد گرفته که ایشان این اعضای پاره پاره و جسدهای غرقه به خون را به خاک بسپارند و در این سرزمین برای قبر پدرت بیرقی برافرازند که اثر آن از بین نخواهد رفت و در آمد و رفت شب و روزها محو نخواهد شد”.

بی زینب کربلا بی مرثیه سرا می ماند.عصر عاشورا که خیمه ها را آتش زدند، زنان از خیمه بیرون دویدند و چشمشان به شهدا افتاد، به صورت خویش زدند و عزاداری کردند، این زینب کبرا بود که اینچنین مرثیه خواند:

“ای محمد! درود فرشتگان آسمان بر تو باد، این حسین است که به خون خود آغشته شده و اعضای بدنش از هم جدا گشته است. شکایت ما به درگاه خدا، پیشگاه محمدمصطفی، علی مرتضی، فاطمه زهرا و حمزه سیدالشهداست. ای محمد! این حسین است که در این دشت روی زمین افتاده و باد صبا بر پیکر او گرد و غبار می افشاند. او را ناپاک زادگان کشته اند. یاران محمد! آخر اینان فرزندان پیامبرند که همانند اسیران آنان را می برند”.

راوی می گوید: به خدا سوگند زینب علیهاالسلام کاری کرد که دوست و  دشمن به گریه افتادند.

زینب در کوفه

حضرت زینب علیهاالسلام در بدو ورود به کوفه با کوفیان سخن گفت و آنان را بر بی وفایی شان سرزنش کرد. طنین صدای زینب در کوی و برزن این شهر، مردم کوفه را که با آهنگ صدای مولا علی آشنا بودند، سخت به یاد او انداخت.

در دارالاماره ابن زیاد هم صلابت و قوت سخنان زینب ابن زیاد را به زانو درآورد.

 ابن زیاد با دیدن بانو بانگ زد: خدا را شکر که شما را رسوا نمود و مردانتان را کشت و وحی و اخبارتان را دروغ گردانید.

و زینب علیهاالسلام بی واهمه از هیبت و قدرت او پاسخ داد : حمد و سپاس خدای، که ما را به وسیله پیامبرش گرامی داشت و از هر پلیدی مبرا ساخت. همانا شخص تبه کار رسوا می شود و بدکار دروغ می گوید

 بعد در پاسخ عبیدالله که گفت: کار خدا را درباره خاندانت چگونه دیدی، فرمود:

چیزی جز زیبایی و خیر ندیدم. آنان گروهی بودند که خداوند کشته شدن را برایشان نوشته بود و مردانه به سوی قتلگاه شتافتند و محاکمه تو و ایشان در پیشگاه الهی نزدیک است تا حق آشکار گردد.

آنگاه چشم ابن زیاد به امام سجاد علیه السلام  افتاد و پرسید: تو کیستی؟

 حضرت فرمود: من علی فرزند حسینم.

ابن زیاد گفت: مگر خدا علی بن الحسین را نکشت؟

حضرت فرمود: علی، برادرم بود و مردم او را کشتند.

عبیدالله گفت: بلکه خدا او را کشت.

حضرت فرمود: خداوند جان ها را به هنگام مرگ می گیرد.

 ابن زیاد خشمگین شد و گفت: شگفتا! هنوز آن جرأت و توانایی در تو باقی مانده که پاسخ مرا بدهی و گفته مرا زیر پا اندازی؟ او را ببرید و گردن بزنید.

 در این هنگام زینب علیهاالسلام  خود را به دامان امام انداخت و فرمود: ای پسر زیاد! هر چه از خون ریختی تو را بس است. به خدا سوگند از او جدا نخواهم شد. اگر قصد کشتن او را داری، مرا نیز با او بکش.

ابن زیاد لحظه ای به زینب علیهاالسلام و علی بن حسین علیه السلام نگریست و گفت: خویشی چه شگفت انگیز است.

در شام

کاروان اسیران  را سه روز خارج شام نگه داشتند تا شهر را آذین بندی کنند. در این سه روز،  هزاران نفر را برای دیدن کاروان اسیران جمع کردند.  در واقع این یک پرده از نمایشی بود که یزید برای به تحلیل بردن آخرین قوای روحی این کاروان تدارک دیده بود.اما زینب کاروانسالاراین قافله صحنه را به نفع اردوگاه اهل بیت که طرف شکست خورده محسوب می شدند، به هم زد و طرف برنده را در اوج غرور و شادی از نتیجه نبرد، به رسوایی و فضاحت کشید. ابن حجر عسقلانی می نویسد: “زینب علیهاالسلام در مجلس یزید بن معاویه حاضر شد و گفت وگوی وی با یزید، دلیل بر خرد و عقل و شجاعت و قوت قلب اوست.”

 او در مجلس یزید خطاب به او فرمود: “افسوس که ناچار به گفتگو با تو هستم؛ و گرنه حقیرتر از آنی که با تو سخن گویم…. به خدا قسم که جز از خدا ترسی ندارم و جز به او نزد کسی شکایت نمی برم. هر مکر و خدعه ای داری به کار گیر، ولی بدان به خدا سوگند نمی توانی یاد ما را محو کنی و ذکر اهل بیت را از بین ببری”.

وخطبه اش را این گونه بیان کرد: “آیا گمان کردی که چون عرصه را بر ما تنگ نمودی و ما را مانند اسیران به این طرف و آن طرف بردی، ما را نزد خدا خوار نمودی. ای یزید! به خدا قسم تو جز پوست خود را نشکافتی و جز گوشت بدن خود را قطع ننمودی.”

 یزید بعد از این خطبه، آنچنان  وحشت زده شد که جز مقصر دانستن  ابن زیاد و دستور برای برگرداندن اهل بیت  با احترام به مدینه راهی برای خویش ندید.

اما به هنگام حرکت کاروان به سمت مدینه ،  یزید دستور داد  شترها را با پارچه های پرزرق و برق آراستند تا کاروان با ظاهری محترمانه  به سوی مدینه حرکت کند. زینب علیهاالسلام  با  هوشیاری، مکر دشمن را دریافت و قاطعانه فرمود: “محمل ها را سیاه پوش کنید تا مردم بدانند  که ما در مصیبت و عزای فرزندان فاطمه زهرا علیهاالسلام به سر می بریم.”

 

وفات

ام المصائب زینب کبری (س)  همراه وفادار و شکیبای حسین در کربلا،  تنها یک سال و اندی پس از سید الشهدا به وی پیوست . او در 15 رجب سال 63 هجرى قمرى در ضمن سفرى كه به همراه همسرش عبداللّه بن جعفر به شام رفته بودند، وفات نمود و پیکر مطهرش در همانجا دفن گرديد.

فرزانه م. /انتهای متن/