درهیچ جا امنیت ندارم

برای زن اولین حامی در زندگی پدر است و بعد همسر ولی وقتی خود این  دو عامل عدم امنیت برای یک زن جوانند، او باید چه کند؟ قانون برای او چه می کند؟ دکتر فرزانه اژدری به این سوال پاسخ می دهد.

0

ریحانه با ظاهری زیبا و آرام اما مضطرب آمد و از ماجرای زندگی اش را این طور تعریف کرد:

سال 90 با سعید که در محل کار همکار و هم رشته ام بود آشنا شدم و بعد از خواستگاری به شکل کاملا سنتی مجبور به ازدواج شدم. این اجبار از طرف پدرم به من وارد شد. سعید را دو سال بود در محل کار می دیدم و همکار بودیم. وقتی به من پیشنهاد ازدواج داد، من هم او را به پدرو خانواده ام معرفی کردم که اجازه بدهند برای خواستگاری بیایند. وقتی سعید به خواستگاری ام آمد،  قرار شد شش ماه محرم باشیم تا همکدیگر را به عنوان شریک زندگی بیشتر و بهتر بشناسیم. ولی چند روز از محرمیت ما نگذشته بود که پدرم من و سعید را مجبور کرد که عقد کنیم. هر چه من اصرار کردم که اجازه بدهد ما کمی بیشتر هم را بشناسیم بعد عقد کنیم، پدرم قبول نمی کرد و می گفت که شما با هم ارتباط دارید و آبروی مرا برده اید! من دیگر نمی توانم تحمل کنم. خودش ار محضر وقت گرفت و گفت دو روز دیگر باید بروید برای عقد. من که اصلا هیچ آمادگی نداشتم و کلا آدم دست و پا دار و اجتماعی نبوده و نیستم. نمی دانستم برای این کار شتابزده کجا بروم و چه کار کنم. بنابراین بدون هیچ شناختی از سعید و خانواده اش به همسری وی درآمدم. دو سال و نیم در عقد بودم. در این مدت خیلی مسائل منفی از سعید دیدم که فهمیدم مناسب زندگی نیست ولی پدرم که فردی مستبد و زورگو و شدیدا شکاک و بددهن و تهمت زن است حرف مرا قبول نمی کرد. می گفت: “بمیری یا بمانی باید با همین فرد ازدواج کنی.” و در حال حاضر دو سال است که دارم زندگی می کنم که مردن و مرگ از آن بهتر است. سعید قبل از عقد گفته بود 20 میلیون پس انداز دارد و می تواند هزینه کند ولی دریغ از یک هزار تومانی که درمراسم عقد و عروسی هزینه کند. تمام هزینه های خرید عروسی و جهیزیه  و ختی وسایل داماد را خودم تهیه کردم. از حلقه گرفته تا سفره عقد و مراسم همه به پای خودم بود ولی نگذاشتم کسی متوجه بشود. اگر از او می خواستم فقط می گفت ندارم. پدر و مادرش هم که آدم های بی سواد و از نظر فرهنگی بسیار پایین ولی بسیار پرتوقع بودند، فقط از من انتظار داشتند برای شان هزینه کنم. بعد از عروسی که به خانه خودمان رفتیم سعید گفت: باید در اجاره خانه شریک بشوی و هزینه های زندگی هم با خودت. غیر از وسایل لازم برای تهیه غذا هیچ وقت چیزی در خانه نداشتم. وقتی به او درمورد نیازهای خانه و زندگی می گفتم، می گفت من در بیرون با دوستانم غذا می خورم تو هم فکری به حال خودت کن. شب ها و روزهای بسیار اصلا به خانه نمی آمد. وقتی تلفن می زدم جواب نمی داد و وقتی هم جواب می داد می گفت: من از همه نظر تامین هستم،هم جنسی، هم مالی و هم معنوی. تو هم به فکر خودت باش. از کار اخراج شد چون هروقت دلش می خواست سرکار می رفت و بیشتر وقتش دنبال کارچاق کنی برای افرادی بود که می خواستند از زیر دادن مالیات فرار کنند. پول های زیادی از این طریق کسب می کرد که وقتی به نحوه کارش اعتراض می کردم و می گفتم که حرام است، می گفت به تو ربطی ندارد؛ فضولی نکن. بعد از ازدواج متوجه شدم که بیماری روانی ترس از ارتفاع و تاریکی و فضای بسته دارد. با دوز و کلک تمام پول پس انداز مرا برداشت کرد. همه طلاهای مرا فروخت و فقط یک سرویس طلا که سر عقد به من داده بود را نگه داشت که آن هم دست خودش است. تمام مدارک از شناسنامه و کارت ملی و عقدنامه ام دست اوست. اگر در حسابم پول نقد بیاید سریع یا سعید یا پدرم برداشت می کنند. بعدا فهمیدم اهل مشروبخواری و ارتباط با زنان به طور بیمارگونه هم در فضای مجازی و هم در واقعیت است و بیماری تنوع طلبی جنسی دارد و به هیچ حدی قناعت نمی کند. در این اواخر اصلا خانه نمی آید و من همیشه تنها هستم و زمانی هم که بیاید بخاطر ترس داشتن بیماری می ترسم که به من نزدیک شود. یک ماه است از ترس تنهایی به خانه پدرم رفته ام که صد بار از خانه خودم بدتر و ناامن تر و زورگویانه تر است. پدرم لحظه ای راحتم نمی گذارد. خسته از سرکار به خانه می روم، می گوید: کجا بودی، با چه کسی ارتباط داری، با چه مردی حرف زدی، چرا دیر آمدی؟… و تهمت های زشت و حرف های رکیک به من می زند و مادرم و خواهرم هم به او کمک می کنند. حقوقم که به حسابم واریز می شود، پدرم متوجه می شود و کارتم را بر می دارد و حسابم را خالی می کند. من تا زمانی که خانه پدرم بودم تنهایی هیچ جا نرفته بودم و خیابان ها را بلد نیستم و این را هم پدر و هم همسرم می دانند. هیچ جا نمی توانم بروم مگر اینکه به آژانس آدرس بدهم و بروم والا گم می شوم. با این همه پدرم به من تهمت می زند و مرا زن بدی می داند که پیش شوهرم نیستم. به او می گویم: شوهرم نیست. اصلا خانه نمی آید. باور نمی کند و می گوید تو بدی و باید بسازی و زندگی کنی. در حال حاضر نه راه پیش دارم و نه راه پس. نمی دانم کجا بروم که برایم امن باشد.

به او گفتم: برو خانه خودت بمان. درست است که شوهرت نیست و تنها زندگی می کنی ولی از سرزنش های پدر و مادرت دوری. گفت: می ترسم بیاید و بلایی به سرم بیاورد. امنیت ندارم. تهمت دزدی به من زده و می گوید خانه من می آیی برای دزدی.

به او گفتم: نمی تواند به شما تهمت دزدی بزند. آنجا خانه خودت است. برو و اگر توانستی مدارک شخصی و قانونیت را در جایی برای خودت محفوظ بگذار.

گفت: آنها را ا در گاوصندوق گذاشته و قفل است.

به ریحانه پیشنهاد دادم جهیزیه اش را از خانه اش ببرد.

گفت: برای جهیزیه لیست دارم ولی امضا نکرده.

گفتم: از راه قانونی می توانید به شورای حل اختلاف مراجعه کنید و درخواست تامین دلیل بدهید و مددکار شورا بیاید و وسایل خانه را با لیست شما مطابقت دهد، شورای حل اختلاف تایید کند و این مدرک شما می شود. و به همان شورای حل اختلاف برای استرداد جهیزیه دادخواست بدهید. فوری با کمک کلانتری وسایل تان را پس بگیرید که از بین نرود. گفت: پدرم تهدید کرده که وسایلت را باید به من بدهی تا بفروشم.مال من است.بنابراین نمی توانم جهیزیه ام را ببرم، چون چیزی برای خودم باقی نمی ماند، هرچند همه را خودم تهیه کرده ام. تازه پدرم منتظر است اگرمهریه ام را بگیرم، به او بدهم.

به او گفتم: با این موقعیتی که دارید بهترین جا خانه خودتان است. چون از آنجا می توانید کارهای قانونی خود را انجام دهید و شاید بتوانید با گرفتن خانه ای مستقل زندگی تان را نجات دهید.

 به نظر می آید که ریحانه از حقوق همسرو پدرش آگاه است و حدود شرعی و قانونی خود را هم می داند ولی متاسفانه ولی از نظر شخصی و اجتماعی توانایی انتخاب در این دوراهی که درآن قرار گرفته را ندارد. د رحالی که از نظر قانونی فردی مستقل در امور مالی خود است و از نظر حقوقی نیز می تواند از حقوق خود با کمک قانون بهره مند شود.

زوج با سوءرفتار ایشان را به مرز بیماری روحی و روانی رسانده با تهدید به اینکه در محل کار آبرویت را می برم او را مجبور به گذشت از حقوقش کرده. همین تهدید را پدرش هم کرده که به محل کارت می آیم که ببینم با چه کسی ارتباط داری و….

هیچکدام نه زوج و نه پدر حق چنین دخالتی در کار و زندگی وی ندارند. از نظر هویت شخصی دختر وقتی ازدواج می کند تابع شوهر است ولی نه زمانی که از قبل شاغل بوده و شوهر با آگاهی و پذیرش این مسئله با وی ازدواج کرده و حالا وی را از کار کردن منع کند. و از سویی دیگر اگر طلاق بگیرد به عنوان فردی مستقل است و پدر نمی تواند به او امر و نهی ظالمانه داشته باشد. ضمن این که  او می تواند از سوءرفتار همسر و هم دخالت های زیاد و آزاردهنده پدر شکایت داشته باشد.

مسئله مهم در این نوع زندگی ها، مدیریت و توانایی خود زن برای مقابله با تغییر و یا حتی تحمل وضع موجود است. در جامعه ما چه زنان تحصیل کرده و چه زنانی که به طور کلاسیک وارد سیستم آموزش رسمی نشده اند، از حد بالای مدیریت و درایت زنانه در زندگی برخوردارند که بتوانند حد و حدودی برای خود مشخص کنند که دیگران هرچند از نزدیکان حتی همسر یا پدر و مادر  در این مرز وارد نشوند و راه سوءاستفاده مالی، جانی و آبرویی بر علیه او برای شان بسته باشد. زنان ما از کودکی در کنار مادران و خواهران و زنان توانمند دیگر خانواده، اصولی را آموخته اند که اگر آنها را به کار بگیرند می توانند مشکلات را مدیریت کنند و در نهایت  با کمک مشاوران و دلسوزانی که وقت و توانایی های خودشان را در اختیارشان قرار داده اند، قبل از اینکه همه چیز را از دست بدهند، راه حل مناسب را رای زندگی شان پیدا کنند.

 اینکه بزرگان ما در مورد ستم و ظلم در خانه به زنان هشدار داده اند و آن را بدترین نوع ظلم به زن دانسته اند، به این دلیل است که هیچکس در آنجا به جز زن و شوهر حضور ندارد که بتواند برای نجات زن کاری انجام بدهد یا شهادت بر اذیت و آزار رن بدهد. همین جاست که باید دستگاه قضایی توانایی خود را در این موارد بیشتر کند و بتواند از قرائن و شواهد دیگری غیر از شهادت شهود و همسایگان استفاده کند تا بتواند مدافع حقوق این زنان باشد.  قضاوت را محول کردن به شهادت شهود و یا گواهی پزشکی قانونی و امثال اینها در بسیاری از موارد مانع  کسب حق زنان  می شود. مهم آن است که زنان  ستم دیده چه در خانه پدر و چه در خانه شوهر و یا در اجتماع آنقدر آگاهی داشته باشند که بتوانند حقوق خود را به دست آورند.

/انتهای متن/