دردسر مدل گوشی و برند النگو

موضوع جلسه کافی شاد امروز استرس است؛ بلایی که این روزها به جان همه افتاده از جمله الی دست طلا .

0

فریبا انیسی/
– فکرم همه جا میره غیر از جایی که باید بره!
الی دست طلا ادامه داد: فکرهای منفی منو می خوره.
– با قاشق و چنگال یا با دست؟
ماری سرتق گفت. اما الی نگاهی غمناک به ما که دور میز حلقه زده و زُل زده بودیم به دهان او گفت: انگار مخ منو میجوه! ریز ریز آنقدر که فکر می کنم آن چیزهایی که بهش فکر می کنم دیر یا زود اتقاق میفته و همش الهام بوده … بعد… وقتی اتفاق نمیفته دلشوره امانم را می بره… نمی دونید چه قدر ترسناکه… منتظر باشی اتفاقی بیفته، اتفاقی که شاید نیفته، اما دلشوره و نگرانی من را از پا میاندازه…
– ….
– دیر خوابم میبره، خوابم پر از کابوسه، به زور آرام بخش میخوابم، به زور ساعت از خواب بلند میشم، همش خمیازه میکشم، کارهایم عقب مانده، حال ندارم، حوصله نمی کنم…
– یک نفس عمیق بکش!
– چی؟
– نفس عمیق بکش…
ماری گفت. همانطور که دستش زیر چونه اش بود.
– تو نگرانی!
– نه…
– نگرانیت را بپذیر. بهتر با مشکل روبه رو میشی.
– وا…
– ذهنت را کنترل کن تا سلامتی ات را کنترل کنی.
– سلامتی¬ام را؟
– ذهنت را کنترل کن. از خودت بپرس: آیا این نگرانی‌ها منطقیه؟ چقدر احتمال داره این نگرانی‌ها در واقعیت اتفاق بیفته؟ اگر اتفاق بدی هم بیفته تا چه حد ارزش نگران شدن داره؟ این اتفاق واقعاً منفیه یا فقط تصور من این طوریه؟
– من واقعاً دلهره دارم.
– مراقبه با تصاویر ذهنی آرامش‌بخش، همونکه می گن مدیتیشن، ما را سریع‌تر به آرامش می‌رسونه. خودت را در کنار دریا و جنگل یا فضایی که دوست داری و برات آرامش بخشه، تصور کن. ذهنت را کنترل کن. هرچه را تصور می‌کنی، می‌بینی و حس می‌کنی، بدون هیچ‌گونه قضاوتی، فقط ببین. این تمرین ذهنت را آرام می‌کنه.
نیلا بلا در ادامه حرف ماری سرتق گفت: وقتی افراد دچار استرس می‌شن تفکرات عجیبی تو ذهنشون میاد که استرس را تشدید می‌کنه… استرس، تفکر و گفت‌وگوی درونی منفیه. پس به خودت جملات مثبت القا کن.
ماری سرتق گفت: بر لحظه حال تکیه کن و حتماً به جای فکر کردن فعالیت کن.
– یعنی چی؟
– یعنی به جای اینکه ظرف ها را در ماشین بگذاری و فکر کنی، بهتره خودت ظرف ها را بشوری.
– حالا بگو موقعیت استرس زای تو چی بود؟
– چند وقتیه تمام همّ و غمم شده چه مارک گوشی بخرم که به مدل النگوهایم بخوره؟
بعد در حالی که النگوهای برند ایتالیایی اش را تکون می داد به پیشخدمت گفت: لطفاً اسپرسوی تلخ!
و رو به ما گفت: مثل طعم این روزهای من!

/انتهای متن/