در شکنجه گاه ساواک بر ما چه گذشت؟

پروین سلیحی در شانزده سالگی بود که وارد مبارزه سیاسی شد و 17 ساله بود که دستگیر و دردادگاه به اعدام محکوم شد

0

او یکی از هزاران زنی ست که درد شکنجه، تنهایی، ترس، غم از دست دادن همسر و دوری از فرزند و خانواده را در اتاقک یک متری سرد و تاریک ساواک از عمق وجود درک کرده است . خاطرات او گواهی است بر این حقیقت که حضور و مظلومیت مضاعف زنان در زندان های رژیم ستمشاهی، بی تردید تاثیر تعیین کننده‌ای در تسریع روند انقلاب و دست یابی به پیروزی داشته است. خاطراتش را بشنویم:

ازخودتان و این که چه شد از زندان ساواک سردرآوردید بگویید.
-من در سال 1335 در یک خانواده مذهبی متولد شدم  و در سال 1351 در سن 16 سالگی با شهید دکتر مرتضی لبافی نژاد ازدواج کرد م. بعد از ازدواج  بیشتر در مسائل سیاسی وارد شدم. در واقع به دنبال نهضت امام خمینی، به عنوان یک زن مسلمان بیشتر نسبت به جامعه‌ خود احساس مسئولیت کردم. به همراه همسرم در سال 1354 دستگیر و زندانی شدم و شدید‌ترین شکنجه‌ها را تحمل کردم.

پس شما توسط همسرتان  دکتر لبافی‌نژاد وارد  فعالیت سیاسی شدید؟
همسرم  دکتر مرتضی لبافی‌نژاد فعالیت مبارزاتی خود را از سال 1342 با همراهی و تبعیت از حضرت امام خمینی (ره) شروع کرد.  افکار مبارزاتی‌ او از اعتقاد عمیق به اسلام، ولایت اهل بیت و مکتب عاشورا و امام حسین (ع)  سرچشمه می گرفت. البته در ابتدای آشنایی و ازدواج ما به علت خفقان حاکم بر جامعه آن روز و رعایت مسائل امنیتی و اطلاعاتی، ایشان به اختصار و به تدریج مرا در جریان فعالیت های مبارزاتی خود قرار می‌داد. البته دیگر اعضای خانواده ما  از  فعالیت های همسرم کاملاً بی‌اطلاع بودند. در زمان طاغوت، ویژگی تدیّن و تخصص توأمان دربعضی افراد خیلی بالا بود. این طور افراد که تحصیلات عالیه دانشگاهی داشته باشند و متدین هم بودند، به صرف همین ویژگی تحت تعقیب و مراقبت ساواک قرار می‌گرفتند. همسر من مرتضی ازاین نوع افراد بود. هم فرد بسیار آگاهی بود و هم  خیلی شور انقلاب و مبارزه را در سر داشت و از مقلدین خیلی سرسخت حضرت امام(ره) بود. مسلما وقتی آدم در کنار چنین کسی قرار می گیرد،  ضمن اطلاع از جریانات سیاسی در زمینه مبانی دینی، قرآن و تفسیر و ضرورت مبارزه با طاغوت از منظر تکلیف دینی هم  برای فرد روشن می شود . من درمدتی که با هم زندگی مشترک داشتیم با راهنمایی همسرم مطالعه و تحقیق زیادی کردم. در واقع همیشه بخش قابل توجهی از برنامه روزانه زندگی ما به مطالعه و تحقیق می‌گذشت؛ چون  آن را لازمه هر حرکتی می دانستم تا پس از آن دانسته‌های مان را به یک باور و اعتقاد قلبی برسانیم و عمل کنیم.
با همین جهت گیری فعالیت‌های مبارزاتی همسرم روز به روز بیشتر و بیشتر می‌شد. درجریان مبارزه با رژیم پهلوی که  دکتر لبافی‌نژاد به تبعیت از حضرت امام خمینی (ره) آن را برای خود تکلیف می دانست و دنبال  آن بود که به طور جدی و عملیاتی وارد عرصه مبارزه شود. از همان سال 42 که حضرت امام قیام کردند مرتضی دانشجوی پزشکی در دانشگاه تهران بود. او به اتفاق تعدادی از دانشجویان پزشکی در دانشگاه تهران تظاهراتی را برپا کردند که با سرکوبی ساواک این تظاهرات تمام شد، البته ساواک موفق به دستگیری آن ها نشد.
من هم وقتی که با او آشنا شدم و زندگی مشترک مان در سال 51 شروع شد، خیلی فعال بود . در سطح گسترده و عمیق فعالیت می کرد. من هم آرام آرام به لطف خدا با حقایق و شرایط زمان آشنا شدم و به این مسئله رسیدم که مبارزه با این حکومتی که یک حکومت طاغوتی و حامی صهیونیسم است و سرسپرده بیگانه هاست،  لازم و ضروریست و به عنوان یک تکلیف دینی نمی توان درقبال این رژیم ساکت ماند و باید در حد توان خود علیه این رژیم کار و فعالیت کنیم، کما اینکه حضرت امام (ره) به خاطر همین اعتقادی که داشتند و مواضعی که گرفتنند تبعید شدند. البته هیچ یک از این سختی ها موجب نمی شد که افراد از آرمان خود کوتاه بیایند و سکوت کنند. مبارزین در آن دوره سکوت خود را مشارکت در ظلم می دانستند، به هر حال بنده هم توفیق داشتم به عنوان کوچک ترین عضو این مجموعه در کنار مبارزین بزرگ از جمله شهید دکتر مرتضی لبافی نژاد قدم هایی را بردارم گرچه از نظرخودم بسیار ناچیز بوده  است.

چگونه دستگیر شدید؟ از دوران حبس و زندان بگویید و اینکه چه زمانی آزاد شدید؟
با توجه به فعالیت هایی که داشتم بعد از همسرم در سال 54 توسط ساواک دستگیر شدم. البته همسرم پس از شش ماه تحمل شکنجه های بسیار سخت و طاقت فرسا 4 بهمن 1354 تیرباران شد.
تقریباً یک سال بعد از محکومیتم که تمامش در سلول انفرادی گذشته بود مرا به دادگاه  بردند. ابتدا به اعدام و بعد به حبس ابد محکوم شدم، اما بعد از نظریه پزشکی قانونی که تأکید کرده بود هنوز هجده سال ندارم، در دادگاه اطفال محاکمه شدم و در آنجا برایم دو سال حبس تعیین کردند که سال دوم را در زندان اوین بودم. تقریباً سال 56 بود که صلیب سرخ به ایران آمد و مرا درزندان دیدند و از رژیم خواستند که اگر مدت زندان کسی تمام شده آزادش کنند. در آن زمان مردم هم آگاه شده بودند .من در همان سال 56 از زندان آزاد شدم.
در مدت یک سالی که در کمیته مشترک ضدخرابکاری بودم، توسط بازجوها و اعضای کمیته مورد شکنجه های جسمی و روحی قرار گرفتم. بازجوی من منوچهری بود و شکنجه‌گر هم حسینی، اما بعضی مواقع هم تهرانی و آرش را می‌دیدم. هر دفعه که به اتاق شکنجه می‌رفتم جوان‌هایی را می‌دیدم که آویزان شان کرده بودند و شلاق می‌زدند. عمده هدف شان این بود که روحیه ما را تضعیف کنند.
هر بازجویی از روشی استفاده می‌کرد؛ یکی شکنجه، یکی تطمیع. حتی بارها می‌گفتند که اگر این گونه عمل کنی، تو را زودتر آزاد می‌کنیم و از این دست حرف‌ها. یک بار که به اتاق بازجویی رفتم شوهرم را با دستان بسته دیدم که بسیار شکنجه شده بود. بچه‌ها شب تا صبح نمی‌خوابیدند و حتی صدای ناله و فریاد بچه‌ها اجازه نمی‌داد که ما بخوابیم. در اتاق بازجویی، همه برخوردها و رفتارهای بازجویان طاقت‌فرسا بود و از شدیدترین شکنجه‌ها استفاده می‌کردند. کارهای عجیب و غریبی می کردند. مثلا وقتی می‌خواستند زندانی را برای بازجویی به اتاق حسینی ببرند چندین بار دور دایره می‌چرخاندند. به خاطر دارم در زمستان با آن همه سرما و برف، جوان‌هایی را وادار می‌کردند که با پاهای زخمی روی برف‌ها بدوند طوری که  تمام برف‌های روی زمین خونی می شد. وقتی هم که از پله‌ها بالا می‌رفتیم جای دست و پای خونی بچه‌ها روی پله‌ها و دیوارها بود و تا سر حد مرگ بچه‌ها را کتک می‌زدند و بعد برای پانسمان به بهداری می‌فرستادند تا دوباره برای بازجویی‌های بعدی بهتر شوند. وضعیت بد شکنجه‌ها از یک سو، اوضاع بسیار نامناسب سلول‌ها و غذاها از یک سوی دیگر، محیط کمیته را خیلی طاقت‌فرسا می‌کرد.

تحمل این شرایط برای تان سخت نبود؟
– آن زمان شرایط خاص خود را داشت. خب البته ما به دلیل اینکه فعال بودیم و این احتمال را می دادیم که دستگیر شویم و از قبل از اوضاع کمیته و ساواک هم خبر داشتیم،  سعی می کردیم که آمادگی این امور را داشته باشیم. همیشه یک گوشه ذهن مان این بود که خود را برای شرایط خیلی سخت و شکنجه هایی که می شنیدیم آماده کنیم که خدای نکرده تسلیم نشویم. شرایط زندان را هم که تا حدودی بیان کردم، تمام شب تا صبح بدون انقطاع صدای فریادهایی که ناشی از این شکنجه ها بود از بچه ها شنیده می شد. همراه با صدای الله اکبر و یا حسین و ناله هایی که می کردند. به حدی که تحمل این شرایط از شکنجه هایی که خودمان می شدیم سخت تربود. در واقع این شرایط خود به نوعی شکنجه بود. مخصوصاً شب این کار را انجام می دادند هم رعب و وحشتش زیاد بود و هم برنامه ریزی کرده بودند که این صداها همه جا پخش شود. اما خدا به ما کمک کرد که بتوانیم همه این شرایط را تحمل کنیم .

بعد از آزادی از زندان چه می کردید؟
-بعد از آزادی و در سال  56  ما شاهد اتفاقاتی باورنکردنی بودیم. روزهایی که فعالیت و مبارزه می کردیم تصور این را نمی کردیم که در آینده خیلی نزدیک نصرت الهی برسد واین نهضت مردمی حضرت امام همه گیر شود. اینکه در سراسر ایران و همه ی مردم یکپارچه آزادی و اسلام را بخواهند، برای ما خیلی عجیب بود.  نمی فهمیدیم چطور شده که  قلب های مردم متحول شده و همه یکپارچه خواستار حاکمیت دین و احکام الهی شده اند. ما شاهد بودیم که علی رغم تمام آن فشارها و دیکتاتوری ها و ابزارهای امنیتی که استفاده می کردند تا هر صدایی را در نطفه خفه کنند و جلوی هر اقدامی را بگیرند انقلاب بسرعت به سمت شکل گیری و پیروزی پیش می رفت. به نظر من اول، انقلابی در قلب ها صورت گرفت و مردم دست بیعت به امام دادند و با تمام وجودشان درخواست امام را لبیک گفتند و بعد انقلاب پیروز شد.

از خاطرات آن زمان با فرزندتان صحبت می کنید؟
-برای ثبت این خاطرات من یک سری از آنها را  در قالب کتابی نوشته ام. فرزند من آن زمان که من در زندان بودم، بسیار کوچک بود و یک سال و نیم بیش تر نداشت که پدرش شهید شد. البته وقتی من از زندان آزاد شدم اصلاً به یاد نمی آورد که من مادرش هستم. اما بعدا  که بزرگ تر شد طبیعتا هم من و هم بقیه اعضای خانواده مدام در مورد این که چرا پدرش مبارزه کرد و شهید شد و چگونگی شهادتش برای فرزندم حرف می زدیم.

به عقیده شما نقش زنان در پیروزی انقلاب اسلامی چقدر بوده است؟
– زن ها به دلیل جایگاه مهمی که در خانواده و جامعه  دارند به عنوان مادر، مربی  و مدیرخانواده دارند و تاثیر زیادی که از نظر تربیتی روی بچه ها و حتی روی همسرشان دارند و آن نقش  پشتوانه ای که برای مردان دارندٰ درپیروزی انقلاب خیلی نقش پررنگی داشتند. کلا  در طول تاریخ همیشه در تمام جوامع بشری نقش زنان نقش سرنوشت سازی بوده. در همین انقلاب ما شاهد بودیم کسانی مانند شهید لبافی نژاد که به این درجه بالا  از خودساختگی و هدفداری می رسند و همه هم و غم شان جامعه است و مصالح آن،  جز این است که در دامن یک مادر فهیم و فرهیخته و مومن  تربیت و رشد پیدا کرده است؟         خب تمام مردان ما مدیون همین مادران بزرگی اند که داشته اند و این امر ارتباطی ندارد به این که مادر تحصیل کرده باشد. در واقع انقلاب و جنگ ما نشان داد که داشتن بصیرت ارتباطی به داشتن سواد و تحصیلات دانشگاهی ندارد. خیلی مادرانی بودند که سواد نداشتند اما آنقدر قدرت  درک حقیقت، درک دین، معنویت و پیام عاشورا را داشتند که توانستند پشتوانه ای باشند برای فرزندان شان و آنها را اینچنین در دامن خود مستعد کنند برای یک حضور اجتماعی آگاهانه و مؤثر.
از طرفی هم زنانی بودند که جدای از آنکه همسر،خواهر و مادر مردانی بزرگ بودند خودشان هم در صحنه حضور داشتند. در این نوع نقش البته مردان هم خیلی می توانند موثر باشند. همسر من  از جمله مردانی بود که در انتخاب همسرش تأکید داشت که تنها او را در خانه پشتیبانی نکند، دوست داشت که او هم شریک و هم همراه او در همه مراحل و امور زندگی اش باشد. گرچه من از او خیلی فاصله پیدا کردم و توفیقاتی که نصیب او شد برای من پیدا نشد، ولی به هرحال او باعث شد که من درمبارزه یک نقش مستقیم پیدا کنم. خیلی از زنان ما در انقلاب چنین نقشی داشتند مخصوصا در جریان راه پیمایی ها و حضور در صحنه های مختلف انقلاب اسلامی که درپیروزی انقلاب هم این حضور خیلی اثر داشت.

باتوجه به نقش زنان در عرصه سیاست در گذشته، در حال حاضر چقدر این نقش را متناسب می دانید با نقشی که در زمان پیروزی انقلاب داشتند؟ با توجه به نظری که حضرت امام(ره) نسبت به حضور زنان داشتند.
-به عقیده من زن و مرد فرقی نمی کند. شرایط جامعه ما، مثل تمام انقلاب های تاریخ  ایجاب می کند که در هرمقطعی به شکلی افراد ادای وظیفه کنند. مخصوصا انقلابیون باید توجه کنند که به قول معروف  کار را آن کرد که تمام کرد. ما متأسفانه کسانی را داشته ایم که در مقاطعی خیلی انقلابی و همراه بودند اما متأسفانه این همراهی و همدلی را نتوانستند ادامه دهند و این توفیق از آن ها گرفته شد. بنابراین زن و مرد تفاوتی نمی کند، مهم این است که انسان این درک، اعتقاد و توجه را داشته باشد که در هر شرایطی چه نوع فعالیت و همراهی باید انجام دهد در جهت پیشبرد اهداف انقلاب.
ما بعد از پیروزی انقلاب هر روز با یک مسئله مواجه بودیم، نیازهای جامعه ما در هر مقطعی متفاوت شده. مهم این است که ما این آمادگی را داشته باشیم که در هر مقطعی وظیفه ی خودمان را بشناسیم و  عمل کنیم هر کسی بنا به تخصص و مهارتی که دارد در خدمت جامعه ی خود باشد. مثلاً فردی هست که می تواند قلم بزند، یا صحبت کند، یا کار هنری انجام دهد، یا پزشکی موفق و یا معلم خوبی باشد و یا هر شغل و سمت و مهارت دیگری. هر فردی با هر توانی و مهارتی که دارد می تواند البته با این هدف که بتواند به کشور و انقلابش کمک کند.
یادمان نرود که نظام جمهوری اسلامی  با هزاران مصیبت، سختی و شهادت به دست ما رسیده و باید همه تلاش مان را برای حفظ آن بکنیم. ما مدیون شهدای قبل از انقلاب، حین انقلاب و هشت سال دفاع مقدس هستیم که مردانه ایستادند فقط به خاطر ندای امام راحل .  خود حضرت امام یک جمله مهمی داشتند. می گفتند  حفظ نظام از اوجب واجبات است.

حرف آخر توصیه شما به دختران و زنان جوان ایرانی مخصوصا آنهایی که دوست دارند وارد عرصه سیاست شوند؟
آن چه که ما از امام (ره) یاد گرفتیم که تقریباً در تاریخ بشری منحصر به فرد بود و تفاوت عمده  انقلاب اسلامی با انقلاب های دیگر بوده،‌همراه بودن سیاست با دیانت بود.
مهم این است که تمام جوان های ما بروند به سمتی که با مفاهیم دینی و قرآنی اشنایی پیدا کنند. همین پیامی که رهبر عزیز ما اخیراً برای جوان های سراسر دنیا داشتند،خب جوان های ما نیز می توانند از این پیام بهره بگیرند همانطور که گرفته اند. تعمق کنند که این پیام حاوی چه مطالب ارزشمندی ست؛ حاوی یک هشدار است، بیانی ست که می تواند روشنگری داشته باشد و کمک کند به جوان ها برای انتخاب راه شان.
دخترهای جوان ما در هرعرصه ای که بخواهند وارد شوند، مخصوصا در عرصه سیاست، توجه داشته باشند که این دیانت را که در قالب متانت و وقار وحجب برای دختران خودش را نشان می دهد، توجه کنند. هر چقدر هم که می توانند آگاهی و مطالعه خود را بالا ببرند. مجهز و آماده و با قابلیت بالا وارد این نوع عرصه ها شوند که بتوانند اثرگذار باشند.