بعد از 18 سال جدایی به جهنم برگشتم

خیلی درددل داشت، از گذشته خودش و از کودکی و جوانی گرفته تا زمان ازدواج و بیشتر از همه شکایت از این که هیچکس حرف هایش را باور نمی کند.

0

نرگس خانم با ساکی پر از مدارک و برگه های دادگاه و نامه هایی که به عناوین مختلف به مراجع قضایی نوشته شده بود به دفتر مراجعه کرد. خیلی درددل داشت، از گذشته خودش و از کودکی و جوانی گرفته تا  زمان ازدواج و بیشتر از همه شکایت از این که هیچکس حرف هایش را باور نمی کند.
نرگس خانم 60 ساله است و از زندگی اش این طور تعریف می کند:
15 ساله بودم و در دبیرستانی که از مدرسه های سطح بالای شهرمان بود، درس می خواندم.  از نظر درسی جزو بچه های زرنگ کلاس بودم. با این حال در 15 سالگی  مرا به  شاهرخ که به خواستگاریم آمده بود، شوهر دادند. عقدم کردند و من به خانه پدر شوهرم رفتم. البته  پنهانی به درسم ادامه دادم. بعد از چهار سال که دیپلم گرفتم، به خانه خودمان رفتیم. از همان زمانی که در خانه پدرشوهرم زندگی می کردیم متوجه رفتار غیراخلاقی شاهرخ شدم ولی با توجه به اینکه دیگر ازدواج کرده بودم، راه برگشتی برای خودم در تصور نداشتم.  به محض این که پسرم دو ساله شد، او طلاقم  داد و با توجه به قانون آن موقع بچه را هم از من گرفت وبا زنی که از قبل با او ارتباط داشت، ازدواج کرد. البته بچه  پیش پدر و مادرش نگهداری می شد.
بعد از طلاق من سرکار رفتم و در کارم هم بسیار موفق  بودم و همه هزینه های پسرم را هم می دادم. پدرش هیچ هزینه ای را برای بچه قبول نمی کرد. از رخت و لباس و پول مهد و بعد هم مدرسه، همه به عهده من بود. صبح با پدرم بچه را از خانه پدرشوهر میگرفتم و به مهد یا مدرسه می بردم. همه خرید ها را برایش می کردم و شب به خانه پدرشوهرم برمی گرداندم. بعد از 14 سال پسرم از من خواست تا به خاطر او برگردم و باز با پدرش زندگی کنم. هرچه به او گفتم که چیزی تغییر نکرده و پدرت همان شرایط قبلی را دارد ولی متقاعد نشد و  با التماس از من خواست که برگردم. من هم بعد از صحبت با شوهر سابقم و تعیین مهریه و شرایط عقد، دوباره به زندگی مشترک برگشتم.
بعد از ورود به زندگی مشترک با مخالفت او با اشتغال من که کار بسیار خوب و معتبری بود، من استعفا دادم و خانه نشین شدم. در این مدت جدایی ما همسرم شغل بسیار خوب و بادرآمدی پیدا کرده بود و توانسته بود دو خانه بخرد. بعد از قبول شدن پسرم در دانشگاه برایش خانه مستقلی  در شهرستان خرید تا به قول خودش برود و  تنهایی زندگی کند و کیف دنیا را ببرد؛ یعنی همان رفتار و روشی که خودش در زندگی داشت و هنوز هم دنبال می کرد و حد و مرزی در ارتباطات غیراخلاقی متصور نبود، برای پسرم هم همان مسیر را ترسیم کرد.
اما برگشت من به زندگی مشترک یعنی برگشت به جهنمی که برای دومین بار خودم را در آن گرفتار کردم. در این زندگی جهنمی هیچکس دستم را نگرفت. اگر کمک های اندک برادر و خواهرم نبود من از گرسنگی می مردم. وضعیت سخت من برای شوهر و پسرم اصلا مهم نبود. بارها به پسرم گفتم: من بخاطر تو برگشتم، پس تو باید  مرا از این فقر و بی کسی نجات بدهی.
پسرم در جوابم فقط گفت: من آن موقع به تو نیاز داشتم ولی الان کاری از دستم بر نمی آید.
از مغازه سر کوچه باید مواد غذایی را روزانه نسیه می گرفتم و شوهرم با او حساب می کرد. اگر کمی بیشتر می شد مرا به باد کتک می گرفت. معمولا  هیچ ماده غذایی در خانه نداشتیم و لباس هایم را هم با کمک خواهر و برادرم تهیه می کردم. من که از بچگی در ناز و نعمت بودم، حالا به این روز افتاده بودم.
من هیچ وقت تجربه زندگی مشترک واقعی را با شوهرم نداشتم، نه در جوانی و نه الان که 70 ساله است. هنوز دنبال خلاف های اخلاقی است و هیچکس هم حرف مرا در این مورد باور نمی کند.
اخیرا به مغازه ای که از آن اجناس را نسیه می خریدم آمد و به بهانه کوچکی مرا زد و از پله های مغازه به بیرون پرت کرد به طوری که سرم ضربه خورد و شکست و وقتی پلیس را صدا زدند هیچکس شهادت نداد که چه به روز من آورده است. در خانه هم هیچ شاهدی ندارم که چه به روز من می آورد. با هیچ فامیلی ارتباط و رفت و آمد نداریم. من هستم و این شوهر که پی خوشگذرانی و عیش و نوش خودش است. هرچه می گویم به خاطر خدا رحم کن، می گوید: کدام خدا؟ اگر بگویم قرآن چنین فرموده، به قرآن و به پیامبر و ائمه توهین می کند. اما  اینها را هیچکس باور نمی کند.
من ماندم با این مرد که طبق نظر کارشناس به لحاظ روانی مشکل دارد و دچار انحرافات اخلاقی و بیماری دوشخصیتی است و هیچ حد و مرزی در امور قائل نیست، چه کنم؟
پرسیدم: بعد از ازدواج دوباره مهریه ای تعیین کردید؟
می گوید: 14 سکه و دو دانگ خانه اش را به خاطر پسرش به نامم کرد و به هر بهانه ای مرا می زند که آن را پس بدهم و من تا الان مقاومت کردم و نتوانسته بگیرد. خودش همان اوایل سند دو دانگ را جدا کرده و به من داده است.سکه هایم را هم درخواست داده ام.

پاسخ دکتر فرزانه اژدری :
اشتباه بزرگ شما این است که بعد از 14 سال جدایی، بااینکه از طریق پسرتان در جریان رفتار و اخلاق بد و خست و تنگ نظری شوهر سابق تان بودید و نیز از عدم تغییر در رفتار و کردار بیمارگونه ایشان اطلاع داشتید، باز با ایشان ازدواج کردید.
چرا در حالی که هزینه بچه قانونا و شرعا بعهده پدر است، شما برای پسرتان که نزد شما هم نبوده و حضانتش برعهده تان نبوده، شما صرف هزینه کردید؟
چرا اجازه دادید که احساسات شما به جای منطق برای شما  این زندگی ناامن و غیرمتعارف را رقم بزند؟
چرا در این همه مدت زندگی زناشویی  از رفتار غیراخلاقی وعدم پرداخت نفقه همسرتان شکایت نکردید؟
چرا سوء رفتار و اخلاق او را به دادگاهی اطلاع ندادید؟
چرا با وجود صحبت با روان شناس و عدم درمان، دوباره  راه زندگی تان را با او ن یکی کردید؟
البته شاید حالا برای این سوالات دیر باشد.به هرحال شما خود در داشتن چنین زندگی مشترک بدی و در تداوم آن تقصیر دارید.
اما در حال حاضر شما می توانید این طور عمل کنید:
1- اگر از رفتار غیراخلاقی و غیرشرعی همسرتان مدرکی در دست دارید برای جلوگیری از ادامه این رفتار سوء به دادسرای منکرات مراجعه کنید و وضع او را اطلاع دهید .
2-برای دریافت نفقه ایام زندگی مشترک می توانید دادخواست دریافت نفقه بدهید و از  دادگاه درخواست اعزام مددکار به خانه و زندگی تان برای اثبات  ادعای خود بدهید.
3-برای ضرب و شتم و آسیبی که لااقل در ملاء عام و در مغازه و خیابان بوده می توانید به دادسرا شکایت کنید و به شهادت شهود و گزارش پلیس 110 که در محل حاضر بود استناد کنید. هم دیه برای ضربه ای که به سرتان خورده دریافت کنید و هم او برای جنبه عمومی جرم که حریم جامعه را شکسته، جریمه می شود.
4-برای دودانگ خانه ای که در تصرف همسرتان است به عنوان منزل مشترک، می توانید درخواست اجرت المثل (اجاره) ایام تصرف را داشته باشید.
5-در صورت اثبات مشکل روانی شدید می توانید از همسرتان جدا شوید.
6-برای سوء اخلاق و رفتار در روابط زناشویی می توانید به دادگاه شکایت و دادخواست تعیین تکلیف برای خود و وادار نمودن شوهرتان به داشتن حسن رفتار و اخلاق در زندگی مشترک بدهید.