ملکه بطحاء

کاروان تجاری به مکه باز می گردد و میسره یک به یک آنچه از محمد امین دیده برای بانوی خویش باز می گوید.

0

اعظم بروجردی

صحنه دوازدهم

میسره : بانو، او همه کاروان را شیفته وشیدای خود کرده است .
صدای خدیجه : بازهم بگو کلمه به کلمه هر چه از او دیده وشنیده ای .
مشخص است که میسره  خسته شده است .

میسره : بانو این چندمین بار است که  تعریف می کنم.
صفیه : بانو می خواهید من بگویم ؟
صدای خدیجه : می خواهم دوباره ببینم اورا نشانم بده .

صحنه دوازدهم
میسره وچند غلام با سطل های خالی از آب به کلیسا نزدیک میشوند .
میسره : سلام . می توانیم کمی آب ببریم؟.
نسطور : هرچقدر که می خواهید ببرید، اما اول بگوکه شما از کدام سرزمین هستید؟
میسره : از مکه می آییم .
نسطور : پس کاروان تجاری هستید ؟
میسره :  کاروانیان آنجا نزدیک آن درخت استراحت می کنند .
نسطور :  ساعت هاست  شمارا رصد می کنم
میسره : چگونه مگر شما قادرید، مسافتهای دور را هم ببینید؟
نسطور : خیر من از طریق ابرها شمارا دنبال می کنم  .
میسره:ابرها ؟
نسطور : آن تکه ابر را می بینید، با شما حرکت میکند وبا شما متوقف میماند .
میسره : راست می گویید من اصلا حواسم نبود .
نسطور : لطفا به من بگو آیا در قوم شما اتفاق خاصی نیفتاده است ؟
میسره : مثلا چه اتفاقی ؟
نسطور: مثلا پیامبری ظهور نکرده ؟
میسره :هیچ پیامبری .
نسطور : اما درمیان شما پیامبری است (مکث)آن مرد کیست که در زیر آن درخت خوابیده؟
میسره :  محمد امین را می گویی ؟
نسطوز : آیا نام دیگری ندارد ؟
میسره : اگر هم داشته باشد من از آن بی خبرم .
نسطور : نام دیگرش احمد است .
میسره : کجا؟ ما آب می خواهیم .
نسطور : هر چقدر که آب می خواهید، ببرید. پروردگارا شکرت ،خود اوست که آنجا خفته، قسم به عیسی مسیح (ع) که کسی جز پیامبر درزیر آن درخت نمی تواند، خوابید او پیامبر آخر الزمان است .
صحنه سیزدهم
خانه خدیجه .
میسره : او به سمت امین پرکشید، ومن مانده بودم که او چه میگوید، او از مردی حرف می زد که مثل همه ما بود وبا من طوری رفتار میکرد که گویا هرگز سیاه نبودم وهیچوقت برده نبودم . باور نمی کردم که آن مرد بزله گو وشوخ طبع ومهربان ورئوف پیامبر آخر الزمان باشد . آن راهب گفت که دین او چنان قوتی خواهد گرفت که تمام عالم را در بر می گیردوبعد همانطور که به سمت امین می دوید از حال رفت . وقتی به سمتش دویدم وبا آبی به صورتش ،کمی به حال آمد، گفت : شما هنوز اورا نمی شناسید نه تو ونه کاروانت ونه حتی بلاد مکه اما ما قرنهاست که منتظرظهور اوییم صدای خدیجه : میسره باز هم بگو تا برای هر کلامت دهانت را پر از سیم وزر کنم .
میسره : نه بانو من از وقتی که اورا دیده ام،  دیگر دل بستگی به سیم وزر ندارم که انگار خود را یافته ام که بسیار با ارزش تر از سیم وزرم .حتی آنوقت هم که متاعمان را به یمن وجود او چهار برابر دیگران خریدند ،فقط هم سفری با او بود که ذوق زده ام کرده بود ونه آنچه که از مال بدست آوردیم .
صفیه : دیگر نگو میسره بروبرو، نمی بینی که  روح از بدن خدیجه پرکشیده؟
صدای خدیجه : این بوی خوش از کجاست صفیه  ؟
صفیه : بانو این بوی خوش از دهان میسره است که جز از محمد نمی گوید .
صدای خدیجه : صفیه باید برایم کاری انجام دهی .
صفیه : هر چه بگویی بانو .
صدای خدیجه : به نزد امین برو
صحنه چهاردهم
(نور موضعی روی صفیه )
صفیه : بانو خود از امین ، خواستگاری کردند  .
(صدای خنده زنها )
زن 1 : چه فضاحتی .
زن 2: رسوایی بیشتر از این .
زن 3: دیدید عاقبت یک زن با آبرو به کجا کشید؟
صفیه: پاداشی بزرگتر برای چنین زنی سراغ دارید ؟
نفیسه : محمد چه جواب داد ؟
صفیه : با روی باز پذیرفت
نفیسه : اما حرف وحدیث مردم را چی کار می کنه ؟ . نمی بینی که زنها در کنج خانه هاشون  عالمی را رسوا می کنند ومردها بر سر بازارها هوار می کشند وقاه قاه می خندند .
زن 1:  جلل الخالق تاحالا ندیده بودیم که زنی به خواستگاری مردی بره .
زن 2:  خدیجه مگه چی کم داشتی ،زیبا نیستی که هستی قدرت وثروت نداری که داری  پس چرا خودت رو رسوا کردی ؟
نفیسه : تو که همه چی داشتی ؟
صفیه :او همه چیز دارد با این حال بدون عشق محمد در فقر محض است .
زن 3 : اما این مرد خودش فقیره .
نفیسه : وسه سال کوچکتر از او .
صفیه: بانویم ثروتمند تر از او سراغ ندارد که همه هستی به یمن وجود او تداوم داشته باشد وبزرگتر از او ، هیچ پیری را سراغ ندارد که هزاران هزار سال عمر او باشد
زن 2: انگار این پریشان تر از خدیجه است .
زن 1: ومهربانتر از مادر
نفیسه : شاید هم دیوانه تر
صفیه : هر چه می خواهید بگویید که شما هم راست می گویید .
نفیسه : اگر ما راست می گوییم پس تو چرا از ناراست دفاع میکنی ؟.
صفیه : چون هر دو راست می گوییم . شما راست می گویید چون در سطح به دریا دسترسی دارید . وما راست می گوییم،چون در عمق دریا سیر می کنیم
نفیسه  : کی میره این همه راهو ؟
صفیه : راهی نیست همه چیز همین جاست روشن وآشکار اما شما  سر از سر درون بانویم در نمی آورید .
زن 2: این مرد خدیجه را از خدیجه ربوده .
زن 3: و اونو در نظر خاص وعام انگشت نما کرده .
نفیسه : مبتلا تر از زلیخا وشیفته تر از بلقیس .
زن 1: باید کاری بکنیم .
زن 2: به نزد خاخام های یهود می ریم وباطل سحر می گیریم .
صفیه  : بهتر است دست از حسادت بردارید وسر جای خود بنشینید و عود وعنبر وشمع روشن کنید ولباسهای در خورعروسی بپوشید که خدیجه چنان شیفته ومشتاق روی محمد است که هیچ چیزی در عالم نمی تواند مانع از ازدواج او با محمد بشود .          نفیسه : پس عروسی به پا می شه ؟
صفیه : البته  که به پا می شود . شاد باشید. بانوی پاک ما همسر مردی پاک وراستین میشود . امشب محمد وعموهایش به خانه خدیجه می آیند تا رسما اورا برای برادرزاده شان خواستگاری کنند .
زن 2 : همسر من که محاله  به عروسی بیاد  .
صفیه:بهتر است که پای ابوجهل به چنین مجلسی نرسد .
زن 3 می خواهد چیزی بگوید .
صفیه : وهمانطور ابو سفیان .
زن ها قهر می کنند ومیروند .
کنیز 1:عود وعنبر بسوزانید وهل هله  کنید که خانه خدیجه امشب ستاره باران می شود
کنیز 2: از امشب دیگر هرگز چراغ های خانه خدیجه خاموش نمی شود .
نفیسه : همه زنها اول عروسیشون همین طوری فکر می کنند .
صفیه :  این واقعه ای نیست که چون آذرخش بیاید وبرود این خبر تا ابد خبری تازه وخوش باقی میماند .
صحنه پانزدهم
سر قبر بانو .
نفیسه : تو همه دارائیت را به محمد امین  بخشیدی وهمه مهرت را خود پرداخت کردی ومرا  که با بهت وحیرت به شما می نگریستم ، نگاه کردی .فکر کردم که می خواهی به خاطر آنهمه حرف وحدیث شماتتم کنی اما نکردی ،با مهربانی چشم در چشمم دوختی بانو، هرگز یادم نمی رود که چه گفتید، شاید همان بود که با همه لجاجتم اگر چه که سالها طول کشید اما به سمت دین محمد کشانده شدم وبالاخره عاشق شدم . بگذارید برایتان بگویم . یاد آوریش هم شیرین است . شما لباس عروس به تن داشتید و تاجی زیبا که آن را برداشتیدو به سر محمد گذاشتید وبه سوی من آمدید وگفتید : اگر من روز را با همه نعمت ها به شب برسانم ودنیا وسلطنت شاهان بزرگ ایران همه برای من باشد، اما  چشمانم فقط  لحظه ای از  تماشای چشمان محمد غافل شود،این همه  برای من به اندازه بال مگسی ارزش ندارد . بانو راستش را بگویم ؟آنوقت گرچه که به فکر فرو رفته بودم وبه یقین می دانستم که راست می گویید که بردلم نشسته بود .اماکسی یا  چیزی در درون مرا وا می داشت که به این حرف ها که همه نو عروسان در روزهای اول عروسی شان می گویند بخندم . من هیچ چیز را در دنیای دروغ وناامن خود باور نمی کردم . اما بانو من چشمان شمارا زیر نظر داشتم تا درلحظه ای غافلگیرتان کنم .حتی در لحظه مرگ، شما آنی از روی محمد غافل نشدید وهرگز ندیدم که نگاهتان به سمت وسوی دیگری بچرخد . واین آن چیزی بود که زمان ومکان وفقر وغنا وزندگی ومرگ ازآن ذره ای کم نکرد. نه در تو بانو جان ونه درپیامبر که با آنکه سالها بود که اورا نمی دیدم . هروقت قربانی میکرد .اول سهم دوستان خدیجه را که یکی از آنها من بودم کنار می گذاشت .  بغچه من کجاست تا آن را پهن کنم وتا ابد در سایه تو منتظر بمانم که من به راز تو پی بردم خدیجه .تو همان ابری بودی که بر پیامبر  سایه انداخت ، تا گرمای جانسوز مکه جانش را آزارندهد،وهیچوقت از او غافل نشدی .  بانومرا ببخش که این بار هم آمده ام تا از تو چیزی بخواهم . آمده ام برسر مزارت بمانم، تا دستم را دردست گرمت بگیری تا خیالم را از خودم راحت کنی ،تا مرا همراه خود به دنیای عاشقی ات ببری
بانو دستم را بگیر.
ناگهان دری بزرگ در عمق صحنه باز می شود ودستی زنانه از میان نور به سمت نفیسه بیرون می آید .نفیسه به سمت دست باز بر می گردد.