تلخه، مثل زندگی من!

0

-سلامی به گرمیِ آش رشته که روش با پیاز داغ نوشته مرامت منو کشته!
سه جفت چشم مات مونده بود به قیافه ی ماری سرتق که فارغ البال داشت با ما سلام علیک می کرد. بی شک ذهن هر سه تا مون رفته بود پی اشک و آه و ناله ی چند روز پیشش. شاهدمون هم یک فنجون قهوه ی تلخ بود که با ریختن چهار تا قاشق شکر شیرین نشده بود و ماری سرتق مرتب می گفت: تلخه، مثل زندگی من!
تلخیِ زندگیش هم ربط داشت به بحران اقتصادی که ساسی شوهرش به آن مبتلا شده بود و بالطبع ریاضت اقتصادی شروع شده بود. این برای ماری که عادت داشت لباسش یک بار با تغییر فصل و یک بار با مد روز و یک بار با عقد و جشن نامزدی و عروسیِ دوست و آشنا و فامیل و همسایه تغییر کند، فاجعه ای بود غیر قابل باور.
-چی شد یکهویی؟
نیلا بلا پرسید. ماری بی توجه به حرف او در حالی که خیره مانده بود به ردیف النگوهای الی دست طلا گفت: دارم از بحران فرصت می سازم.
-چه طوری؟
من و الی دست طلا و نیلا بلا با هم پرسیدیم.
-باید ضعف زندگیم رو بشناسم. گفتن اگر می خواین ضعف زندگی زناشویی تون رو بشناسین کمی بحران مالی و بیکاری را به اون اضافه کنین…
خیره به چشمان ما ادامه داد : حالا که کار ساسی به بحران خورده و کلی چک پاس نشده داره بهترین فرصته برای…
-ول کردن کارت ….
-دریافت مهریه …
-درخواست نفقه…
ما سه تا پرسیدیم جدا ازهم.
اما ماری جواب داد: چرا؟
-تا بحران کامل بشه!
نیلا بلا گفت. اما ماری سرتق پشت چشمی نازک کرد و گفت: نه! برای شناخت زندگیمون.
-مگر زندگیت رو تو اون سه سال نامزدی و دو سال دوستی اینترنتی نشناخته بودی؟
-میدونی فقط زمانی از این زندگی خوشم می یاد که تظاهر می کردم به دوست داشتن این زندگی!
-چرا؟
-چون شبیه اون فیلمه می شدم که نقش اولش از اول تا آخر فیلم، برای دیگران فیلم بازی می کرد.
ما سه تا مات مونده بودیم که این کلمات فلسفی از دهان ماری سرتق چه طوری بیرون می آید.
-من که سرگیجه گرفتم. (نیلا بلا گفت)
-درست مثل همون وقتی که فیلم را برای بار اول دیدم. من هم سرگیجه گرفته بودم.
-آن وقت چه کار کردی؟
-ده بار دیگه فیلم رو دیدم. تمام ده باری که فیلم رو دیدم با خودم جنگیدم. تمام دیالوگ ها رو حفظ شدم. اما چیزی نفهمیدم تا اینکه زندگی ما با بحران مواجه شد… تازه فهمیدم منظور از این فیلم این بود که باید تو بحران، زندگیت رو محک بزنی. تو بحران می فهمی چه قدر تکیه گاه محکمی داری. تو بحران می فهمی چه قدر دلت برای زندگی می سوزه، تو بحران می فهمی هر دو تاتون چه قدر زندگی را دوست دارید، تو بحران…
-چه قدر بحران مهمه! اسم اون فیلمه چی بود؟
-یادم نیست ؟
-تو که ده بار دیدیش؟
-مهم نیست. مهم پیام بود که دریافت کردم.
آن وقت در مقابل چشم های ما دوباره چهار بار قاشق پر از شکر را ریخت تو فنجون قهوه و گفت: شکر هم بود شکرهای قدیم. هرچی میریزی شیرین نمیشه!