ملکه بطحاء

امین مکه با کاروان تجاری بانوی بزرگ مکه به سفر رفته و اینک خانه خدیجه و غلغله ای که برای خبر تازه راه افتاده است.

0

نویسنده : اعظم بروجردی

امین مکه با کاروان تجاری بانوی بزرگ مکه به سفر رفته و اینک خانه خدیجه و غلغله ای که برای خبر تازه راه افتاده است.
صحنه نهم
خانه خدیجه
نفیسه با کنیزکان پچ پچ می کند .
صفیه : دوباره که معرکه گرفتی نفیسه .
نفیسه : صدای جرس شترها را می شنوی؟ کاروان دارد می رود .
(کسی فریاد می زند )
صدای کسی:کاروان تجاری به سوی دمشق حرکت  می کند .
(همهمه مردم که از خویشان خویش خداحافظی می کنند . )
صفیه : میسره یادت نرود که بانو چه گفت .
میسره : نه بانو .مراقبم .
صفیه : مثل تخم چشمانت مراقب او باش وفرمانبردار .
میسره : به چشم .
صفیه : بدرود .
میسره : بدرود .
نفیسه : صفیه می خواهی محمد امین را هم صدا بزنم تا بانو سفارش های لازم را به او بکند ؟
صفیه : نیشت را ببند، او به سفارش نیازی ندارد .
نفیسه :مانع دیدار عشاق نشو ،شاید بانو بخواهد با امین خداحافظی کند .
صفیه :  بانو هرگز با امین بدرود نمی گوید .
نفیسه : پس سلام سلام سلام .
نفیسه به همراه کنیزکان می خندد .
صفیه عصبانی می رود .

صحنه  دهم

نفیسه بر سر قبر بانو نشسته
نفیسه : پس دوباره سلام سلام سلام . بانو مرا ببخش من بعضی از نشانه ها را می شناختم نه همه آنها را، و درک این را هم نداشتم که علت بعضی از حرف ها ورفتارها را نباید در نشانه های ظاهری جستجو کرد . بانو من دستاویزی برا ی طعنه زدن و مسخره کردن یافته بودم، با آنکه شما را دوست داشتم اما انگار از ثروتمندان کینه ای به دل داشتم ویا در ضمیرم ناراضی، که چرا خداوند همه چیز به شما داده و به من نداده . از زیبایی وخرد و مال ومنال و خاندانی نجیب وشریف . بانو من به شما حسادت می کردم. زن های قریش را با داستان هایی که از شما تعریف می کردم می شوراندم وبا زیرکی به آنها حالی می کردم که خدیجه با این عشق وعاشقی آبروی نجیب زادگان مکه را می برد . برای شان قصه زلیخا را تعریف می کردم که لباس ازتن یوسف درید.می خندیدم ومی خنداندم  .سن تان را بیشتر از آنکه بود شایعه کردم .حتی می خواستم زیبایی تان را با کلمه پیرزن  مخدوش کنم . اما شما بانو هیچ وقت برویم نیاوردید وهیچ وقت به من نگفتید که آیا بس نیست؟ شاید  منتظر عصبانیت شما بودم . اما عصبانی نشدید حتی از زن هایی که به خانه ات هجوم آوردند ودوره ات کردند واز چیزهایی که شنیده بودند ونشنیده بودند سرزنشت کردند گلایه نکردی . انگارهمه حسودهای عالم بهانه ای گیر آورده بودند، تا زهر خود را بریزند . اما تو بانو عاشق تر از آن بودی که چیزی را نا زیبا ببینی  . تو همه سرزنش ها را به جان می خریدی  وهمه حسادت ها وعصبانیت قوم وقبیله ات را  هم زیبا می دیدی . تو عاشق شده بودی وهر بلایی برای تو بله ای بود که به عشقت می گفتی .
(نفیسه کوزه ای آب برروی قبر خدیجه می ریزد )
صحنه یازدهم
سرسرای خانه خدیجه –
عده ای از زنان مکه در خانه خدیجه جمع شده اند .
صفیه : اینها اینجا چه می خواهند ؟
نفیسه : چه می دانم .
زن 1 : باید  اورا سر عقل بیاریم تا دست بکاری نزده وپشیمونی  بار نیاورده .
زن 2: برادرمن، ابو سفیان را، با اونهمه خدم وحشم رد می کنه ، تا عاشق مردی فقیر بشه  وخودش رو مفت ومجانی در اختیار اوبگذاره ؟
صفیه : کدام یک از مردان تان که به آنها می بالید، در جوانمردی، امانت داری، خوبی ورشادت وپرهیزکاری، شبیه محمد است ؟کدامیک از آنها تمام خوبی های عالم را دارد؟
زن 3:او ازمال دنیا چه دارد ؟
صفیه : مردی با این همه ثروت به مال دنیا چه احتیاجی دارد؟
زن 1:به بانویت بگو  زبونم لال زبونم لال، اگه یه  روز بفهمیم که با این مرد وصلت کردی دیگه نه ما ونه شما .
زن 3 : قیدت را می زنیم خدیجه .
زن 2: مردان ما ازمقام وثروت  هیچی کم نداشتند .
صفیه :از فضیلت ومعرفت چه ؟
زن 3: فضیلت ومعرفت کیلویی چند ؟
زن 1: فضیلت ومعرفت خوراکیه ؟
زن 2: عجمیه یا عربیه ؟
زن 3: اصلا چرا خودش جواب مارو نمی ده که تو به جاش شکر می ریزی  ؟
صفیه : آخر او به شما چه بگوید که زبان مشترک ندارید  و دنیایتان از زمین تا آسمان از هم دوراست .
صدای خدیجه :بگذارید امین بیاید وآنگاه همه بیایید واگر چاقوهای تان به جای ترنج دستانتان را نبرید آنگاه من همه حرف های تان را می پذیرم . حال به خانه تان بروید وتا آن وقت صبر کنید .
زن 1:  فهمیدید چی گفت ؟
زن 2 :  پاک مجنون شده  .
زن 3 : هیچ نشونی از اون زن عاقل نداره .
کنیز 1: مژده بدید کاروان به دروازه های شهر رسیده  .
زن 1: شنیدید کاروان مردهای ما رسید .
صفیه : خوش خبر باشی ای نسیم شمال .
زن 2: کبک تو واسه چی  خروس می خونه .
نفیسه :  می رم تا از بانو مژدگانی بگیرم .
زن 3 : ای دو دوزه باز .
کنیزها 1و2 : ماهم می آییم .
صفیه : (به زنان ) بروید وهلهله کنید که خانه ی خدیجه دیگر رنگ شب را نخواهد دید .

ادامه دارد