اندرحکایت خونه تکونی و کارگر و …

نزدیک عید شده و فصل خونه تکونی و کارگر گرفتن و … همین موضوع بحث داغ این دفعه کافی شاد است .

0

نزدیک عید شده و فصل خونه تکونی و کارگر گرفتن و … همین موضوع بحث داغ این دفعه کافی شاد است .
-وای از الان کمر درد گرفتم.
«پوری پُف» گفت و ولو شد روی صندلی. «ماری سرتق» گفت: خوبه حالا کارگر خبر کردی!
-والله کارگر هم بود کارگرهای قدیم. الان می گویند در و دیوار را تمیز نمی کنیم. کارگر مرد بیارید چون کار سنگینه. لوستر پاک نمی کنیم. مبل جابه جا نمی کنیم. از چارپایه بالا نمی ریم… تازه هشت ساعت کار می کنیم، باید این قدر بدهید. نیم وقت و چهار ساعته نمیاییم. چون متقاضی زیاده!!!
-پس خونه تکونی شده یک پروژه سنگین و سخت؟!
-بله.
ماری سرتق گفت: پُف جان! تو که از بس بیکاری پف کردی. خب خودت از پس دو تا اتاق بر نمیایی؟
-همینم مونده خونه تکونی را خودم بکنم. آنوقت «رُزی اِفه» پدرم را در میاره از بس کلاس خدمتکارهای خونه اش را میگذاره که کُنتورات سالیانه دادند به شرکت نظافتی.
-خونه آنها حیاط داره و بنا صد و پنجاه متره، مبلهاشون نصف ساختمون را گرفتند و شش تخته فرش پذیراییشون رو پوشونده، نه خونه من و تو که کل زیر بنا با حموم و دست شویی هفتاد متره . بیخیال افه شو. حالا چرا کارگر مرد نمیاری؟
پوری پف با ناراحتی گفت: همینش را داداشم به زور اجازه داده می گه از خواهر ها کمک بگیرم. سخت اعتماد می کنه.
-چرا؟ خدمتکارها را شرکت ها تأیید می کنند و شناسنامه گرو می گذارند.
-سالها پیش خدمتکاری که آمده بود خونه دوستشون طلاها را دزدیده و مادرش را که تازه زا بوده تهدید کرده. اینه که از خدمتکار جماعت می ترسه.
-حق داره بترسه اون هم حالا که زمونه جوری شده دختر 14 ساله رو میبینی فکر میکنی 26 سالشه…زن 40 ساله رو میبینی انگار 14 سالشه… پسر میبینی انگار دختره… دختر میبینی انگار پسره…
نیلا بلاو من و پوری پف سه تایی مات مونده بودیم به دهان ماری سرتق که ادامه داد: اصلاً توجه کردید که وضعیت همه چی به هم ریخته کارگرا طاقچه بالا می گذارند برای کار. کاسب ها ناز می کنند برای جنس خوب دادن. … لو که می روند توجیه می کنند؛ یارو نزدیک پنج لیتر و نیم تو یه ظرف چهار لیتری بنزین زد، وقتی هم به مسئول پمپ بنزین گفت یارو گفت احتمالا دبه ت خرابه!!!
-والله ما چی بگیم؟
نیلا بلا گفت و قهوه سرد شده را هورت کشید. ماری سرتق سر تکان داد و رو به پوری گفت: گفتن نداره که دیدن داره! حال مادرت چه طوره؟
-می دونی، یک شباهت اساسی بین مهندس های کامپیوتر و دکترها هست و اونم اینه که از هر چی سر در نمیارن می گن ویروسه. الان هم گفتن بیماریش ویروسیه!
-خودت با مشکلت کنار آمدی؟
-شدم رهبر ارکستر،
چشم ما سه تا مات مونده بود تو صورت پوری پف که ادامه داد: تا حالا به رهبر ارکستر دقت کردین؟ پشتش رو به همه می کنه و کارش رو انجام می ده. یه وقتایی تو زندگی باید پشتت رو به همه بکنی و کاری که درسته رو انجام بدی و ساز زندگیت رو بزنی. مطمئن باش آخرش همه به احترامت بلند می شن. الان هم دارم سازم را می زنم.
آهی کشید وگفت: اما فراموش نمی کنم که؛ احمقانه ترین حرکت ضدبشری اینه که گل پسر معتادتون رو دوماد کنید که سر به راه شه، بعدش هم موفق نشدید برای ترک، به جان زنش غُر بزنید که پابندش کن، دلش را گیر بنداز، آخرش هم بچه بیار تا دلش به خونه زندگی گرم بشه!! وقتی هم که تحمل زنش تمام شد و طلاق خواست همه جا پر کنید که زن نبود، درد زندگی نداشت، طلاق گرفت.
-خونه تکانی با این همه ادا هم در راستای همان ساز زدنه دیگه!
-خب می دونید آخرش مجبور شدم خودم خونه را تمیز کنم . فقط برای این که دروغ نگفته باشم یک روز دو تا کمک خبر کردم آنقدر یواش کار می کردند که آخرش خودم کار را تمام کردم وگرنه به جای دو روز چهار روز اثاث ولو بود.
من و نیلا بلا و ماری سرتق فنجون به دست مانده بودیم مات چهره پوری …