کاترین عدل

من کاترین دختر پرفسور عدل در آن زمان دانش‌آموز دبيرستان ژاندارك تهران بودم، كه در يك گردش دسته‌جمعي علمي‌ وقتي كه با دوستانم به كوهستان رفته بودیم، از كوه پرت شدم و سنگي به رويم غلطيد و ساعت ها بر زیر آن سنگ ماندم

0

گردآورنده: لیلا صادقی/

منتظر خواندن خطبه عقد بودم، ذهنم به گذشته پرواز کرد. زمانی که با علی پاتریک  به ملاقات جهانبانیان  در زندان قصر رفتم، همون جا بود که بهمن را برای اولین بار دیدم. از نظر روحی وضع خوبی نداشتم و آن هم بر اثر حادثه ای بود که در سن شانزده سالگی برایم پیش آمد. من کاترین دختر پرفسور عدل  در آن زمان دانش‌آموز دبيرستان ژاندارك تهران بودم، كه در يك گردش دسته‌جمعي علمي‌ وقتي كه با دوستانم به كوهستان رفته بودیم، از كوه پرت شدم و سنگي به رويم غلطيد و ساعت ها بر زیر آن سنگ ماندم. بر اثر اين حادثه نخاع شوكي‌ام پاره شد و ديگر هرگز نتوانستم حتي يك قدم بردارم و راه بروم. آشنایی با بهمن سبب شد سخت تحت تاثیر عقاید و صحبت هایش قرار گیرم. کم کم دلبسته اش شدم. در یکی از همین دیدارها بود که بهش گفتم دلبسته اش شدم. پدر بهمن از درجه‌داران ارتش بود و پيوسته به ‌اطراف و اكناف كشور مأمور مي‌شد. از اين رو، بهمن در دوران كودكي و نوجواني مدتي را در شهرهاي مختلف ايران مانند خرم آباد، اصفهان، شهرضا، بجنورد و… گذرانيد. او در آزمون دوره‌ي فني نيروي هوايي شركت كرد و به ‌استخدام نيروي هوايي درآمد و براي تكميل دوره‌ي فني مخصوص هلي كوپتر، به ‌امريكا اعزام شد و پس از پايان آموزش و بازگشت از امريكا در گروه فني هلي كوپتر مخصوص شاه و ملكه ‌انتخاب شد، ولی از پذيرش آن سر باز زد. اين موضوع از ديد مأموران و جاسوسان رژيم شاه، پوشيده نماند و آنان را نسبت به ‌او حساس كرد. ازدواج او با مهوش درخشاني بدون اجازه‌‌ي ارتش‌ براي مقامات آن رژيم، دست‌آويزي شد تا او را تحت تعقيب قرار دهند و از ارتش اخراج كنند و به ‌اتهام تمرد از دستورات و مقررات ارتش، به سه سال زندان محكوم سازند. مراحل بازجويي، محاكمه و محكوميت او حدود دو سالي به درازا كشيد. برخي از مقامات رژيم شاه به سبب موقعيت خانوادگي او كوشيدند كه ‌او را به عذرخواهي كتبي وادارند تا كار به محاكمه و اخراج او از ارتش نكشد، ليكن او از انجام اين پيشنهاد خودداري كرد و از هرگونه پوزش و كرنشي سر باز زد. بهمن از روزي كه به ‌اسلام اعتقاد قلبي پيدا كرد، راه خويش را از بستگان، نزديكان و دوستاني كه در پليدي‌ها، كژي‌ها و نادرستي‌ها به سر مي‌بردند جدا كرد و براي رهانيدن آنها از گنداب فساد و فحشا و آلودگي‌هاي روحي و اخلاقي، به تلاش گسترده و دامنه‌داري دست زد و وقتی از هدايت آن ها نااميد شد، ارتباطش را با آنها قطع کرد. عاقد خطبه را خواند و من با مردي ازدواج كردم كه خدا براي من معين كرده بود و احساس مي‌كنم كه تا آخر دنيا با او خواهم بود. زندگی ام با بهمن  را در خانه ای در باغ پونك آغاز کردیم. اغلب با گل‌ها و لاله‌ها و بنفشه‌ها و گل‌هاي ناز، وقت مان را مي‌گذراندیم و ساعاتي را نيز با هم قرآن می خواندیم. بهمن نه تنها شوهر خوبي بود بلكه او معلمي بود که مرا با روح اسلام آشتی داد. بعد از آن يك شب كه به دربار رفتم به شاه گفتم که بيايد و مسلمان شود، شاه مثل كسي كه دچار صاعقه شده باشد از شنيدن سخن من، كنترل اعصاب خود را از دست داد و چند بار عینکش را از چشمش برداشت و دوباره گذاشت و بعد گفت: اگر كسي غير از اين دختر جسور اين سخن را زده بود حكم قتل او را همبن جا  امضا می كردم. چند وقت بعد باردار شدم. پزشک ها با توجه به وضعیت جسمانیم بارداری را برایم خطرناک می دانستند. پدرم وقتی فهمید در حالی که به خودش می لرزید و به من گفت: نه كتي تو نبايد حامله بشوي، براي تو حاملگي خطر دارد. اگر باردار بشوي مي‌ميري، نه، تو نمي‌تواني فرزند سالمي‌به دنيا بياوري… اما من اصرار کردم و گفتم: من بايد مادر بشوم. اگر بچه را سالم به دنيا بياورم و خودم از بين بروم خوشحال مي‌شوم. مي‌خواهم لذت مادر شدن را بچشم، مي‌خواهم بدون اولاد از دنيا نروم. من تصميم گرفتم اين خطر را امتحان كنم. از مرگ هراس ندارم. توكلم به خداوند است و اوست كه مرا در پناه لطف خود مي‌گيرد… پدرم چاره‌اي جز سكوت نداشت. احساسات دخترش را درك مي‌كرد ولي خطر مرگ را هم بالاي سر او در پرواز مي‌ديد. من و بهمن به خدا اتکا کردیم. کودک مان در ساعت چهار و نيم بامداد دوشنبه 11 ارديبهشت ماه، به دنیا آمد و بهمن نام او را فاطمه گذاشت. مدتی بعد به خاطر دوری از خاندان پهلوی و با توجه به اختلافاتی که با آن ها داشتیم به خرم دره-روستایی در نزدیکی ابهر و کاشان- رفتیم و به کار کشاورزی پرداختیم. بهمن اغلب مردان اين خانواده‌ها را در صحرايش جمع مي‌كرد، در دشت وسيع اين ده گرد مي‌آورد و براي آنان از حقيقت اسلام سخن مي‌گفت. از روح مذهب حرف مي‌زد، ائمه‌ي معصومين سلام الله عليهم اجمعين را به آنان معرفي مي‌نمود و از گفتار و كردار مقدس‌شان سخن مي‌گفت. از سادگي و عمق اسلام مطالبي داشت كه روح اين مردمان با صفا را با آن مطالب آشنا مي‌ساخت. ساواک به اقدامات ما مشکوک شده بود، ما برای دور بودن از دسترس آن ها به غار پناه بردیم. بهمن مدتی بعد از غار خارج شد و دیگر برنگشت.  چند روز گذشت و نیروهای رژیم از زمین و هوا به ما حمله کردند. منابع: من و خاندان پهلوی احمد علی مسعود انصاری شگفتی خاندان پهلوی علی پاتریک پهلوی بازتاب خیزش و خروش شهید حجت کاشانی ترورهای سیاسی در تاریخ معاصر ایران، علی بیگدلی _______________________ 1  -پسر علیرضا پهلوی که در حادثه هواپیما درگذشت. 2  – جهانبانی ها به خاطر علاقه به شهناز دختر محمدرضاشاه به زندان افتاده بود. 3  -پرفسور عدل یکی از مهره های نظام شاهنشاهی در زمان پهلوی دوم و دبیر حزب مردم و جراح بزرگ 4  – حجت كاشاني پس از مدتي زيستن در ارتفاعات ياد شده در تاريخ 30 فروردين 1354 ـ‌ بنا بر گزارش ساواك ‌ـ تنها و بدون همسر و فرزندان وارد كشتزار خود در خرم‌دره مي‌شود و چند تن از كارگران خود را به گلوله مي‌بندد كه دو تن از آنان به نام‌هاي غلام و عين الدوله از پاي در‌مي‌آيند، يك تن زخمي مي‌شود و يك تن ديگر آسيبي نمي‌بيند. به نظر مي‌رسد علت دست زدن او به اين عمل روي ذهنيت نسبت به كارگران بوده است كه از سوي ساواك به عنوان منبع و به نام كارگر در كنار او گماشته شده بودند. پس از به گلوله بستن چند تن از كارگران با وسيله‌ي نقليه‌اي كه علي پهلوي در اختيار او قرار مي‌دهد، به جانب تهران حركت مي‌كند. همن حجت کاشانی به سختی خود را به تهران می رساند. او در مسجدی در آریا شهر نماز صبح را می خواند و به منزل یکی از دوستانش به نام تاجدار کارمند بانک مرکزی واقع در خیابان 11، پلاک 16 می رود. بهمن از سرسپردگی تاجدار به ساواک اطلاعی نداشت و او را از دوستان خودش می دانست. او در دیدار با تاجدار قصد خود را از آمدن به تهران اعلام می کند و می گوید که برای کشتن شاه و علم و عدل و… آمده است و از تاجدار هم می خواهد که او را در این کار یاری کند. دقایقی بعد تاجدار به بهانه ای از منزل خارج می شود و موضوع را به بازرس شاهنشاهی و ساواک اطلاع می دهد. زمان زیادی نمی گذرد که منزل تاجدار توسط مأموران کمیته مشترک ضد خرابکاری به محاصره در می آید. آنها مسلح و آماده ورود به منزل می شوند و بهمن وقتی متوجه آنها می شود می کوشد خود را از پنجره اتاق به بیرون پرت کند اما مأموران به او امان نمی دهند و با مسلسل یوزی او را به رگبار می بندند و یک خشاب فشنگ به بدن او خالی می کنند. جسد بهمن به بیمارستان شهربانی انتقال می یابد و سپس در بهشت زهرای تهران دفن می شود. 5  -مأموران نظامی و انتظامی ابهر و خرم دره و نیز لشکر زرهی قزوین به خیال اینکه بهمن حجت کاشانی هنوز در غار به سر می برد با تجهیزات کامل از جمله تانک برای دستگیری بهمن به سمت غار به راه افتادند و غار را در محاصره خود درآوردند. سرهنگ دوم رضایی جلوتر از همه نیروها حرکت می کرد و به وسیله بلندگو به پناه گرفتگان غار هشدار می داد که خود را تسلیم کنند. در داخل غار کسی جز کاترین و سه دختر خردسالش کس دیگری نبود. آنها با مشاهده اوضاع، خود را مسلح ساختند تا بتوانند در برابر آن همه نیروی نظامی از خود دفاع کنند. سرهنگ