راست میگی؟!

گاهی خودمان را زیر ذره بین خودمان باید نگاه کنیم. گاهی باید خودمان بفهمیم که خوب و قشنگ عمل نمی کنیم. اکتفا نکنیم به اینکه با یک “راست میگی” تمامش کنیم.شاید فکر کنیم و جور دیگر عمل کنیم.

3

سرویس ما و زندگی به دخت/

1)

–         زری خانم را دیدی؟!

–         نه چطور مگه؟

–         کاغذ کیک و دستمال استفاده شده رو از دست بچه ش گرفت و انداخت تو باغچه کنار خیابون!

–         راست میگی؟!

–         آره، تازه ندیدی بچه ش گفت : مامان! سطل که همین بغله، چرا ننداختی تو سطل؟

 مامانش جواب داد:

–         مهم نیست، مامان جون! جمع می کنن!!

*       *      *       *     *       *       * 

2 )

–   واااااای! که دیروز پنج ساعت تمام دزدگیر یه ماشین تو کوچه ما صدا می کرد و صاحبش هم نبود که به دادش برسه.

–         راست میگی؟!

–   آره خب، دروغم چیه؟! آسایش همه سلب شده بود، همسایه ها ریخته بودن بیرون، چندین بار هم به پلیس زنگ زده بودن، ولی خبری نشد!

–         خب ، آخرش چی شد؟

–   هیچی، آخرش عصر که شد یه خانم با بچه ش اومد که با اون ماشین بره، انگار نه انگار، ولی چشمت روز بد نبینه همسایه ها چه اعتراض جانانه ای بهش کردن!

آخه خونه اون تو همون کوچه بود، ولی نمی دونم چرا، خبر نشده یا توجه نکرده

–         واقعاً که …

         *      *       *        *         *          *      *

3)

– دیشب یه ماشین جلو پارکینگ ما پارک کرده بود!  مهمونامون که می خواستن برن کلی معطل شدن، بعد از پرس و جوهای فراوان و زنگ اینو بزن، زنگ اونو بزن، سرانجام به پلیس 110 زنگ زده و اونا هم لطف کردن اومدن و از  روی پلاک شماره تلفن طرف را پیدا کرده و بهش خبر دادن که بیاد ماشینش رو بر داره و سرانجام به خیر گذشت.

– راست میگی؟ یه پژو مشکی نبود؟!

– چرا بود ، ولی تو از کجا میدونی؟

– ساعت یازده شب بود؟

– آره.

–  صداشو در نیار! آخه اون ماشین پدر خانوم من بود!!

ملیحه روشن ضمیر /انتهای متن/