گوشزدی برای موفقیت

وقتی پیش عمه گوهر آیه یأس می خوانند و حرف افسردگی و ناامیدی و … می زنند، عمه محکم… خیلی محکم حرف از موفقیت می زند و راه ها و کلیدهایش…

0

سرویس فرهنگی به دخت، فریبا انیسی/

نیلا بلا نشسته بود روبه روی عمه گوهر، مات مانده بود. عمه پا روی پا انداخته بود ، کمر صاف، شانه ها عقب رفته، استیل بدن زیادی روی فُرم بود.

–  چیزی شده نیلا؟

–  عمه چی بگم؟! احساس بدی دارم. شکست پشت شکست… ناامیدی، یأس، دلمردگی…

–  کلید موفقیت و خوشبختی رو پیدا کن. البته کلیدهای زیادی وجود داره. موفقیت تو بستگی داره که  چند تا رو به دست آوری!

نیلا بلا اخم هایش را در هم کرد که: ما تو یکیش مانده ایم. عمه گوهرتاج! تو چند تا چند تا راه کار بلدی.

عمه از آن اخم های عاقل اندر سفیه کرد که یعنی حیف این همه حال که به شما دادم مجانی. حیف این همه اطلاعات که برای شما رو کردم بدون هزینه اینترنت و وایمکس. حیف…

–  یادت باشه که خداوند به هر پرنده ای دانه ای می ده، ولی آن را داخل لانه اش نمی اندازه . خودش باید از درخت برداره. تازه درباره ی درخت هم در خصوص ثمره اش قضاوت کن نه بر اساس برگ هایش.

نیلا بلا صاف نشست. مغزش شروع کرد به تجزیه و تحلیل.

–  یادت رفته برای من نمی­تونی فیلم بازی کنی؟  انسان هیچ زمانی بیشتر از وقتی که فکر می کنه مردم روا فریب داده، خودش رو گول نمی زنه.

نیلا دوباره صافتر کرد کمرش را، با مِن ومِن کردن گفت: اما … من کسی را گول نزده ام که..

–  تازه؛ وقتی کسی خیال کرد که دیگر هیچ  نیازی به پیشرفت نداره، باید گور خودش را آماده کنه… از هر فرصتی استفاده کن، کسانی که در انتظار زمان نشسته اند به طور حتم آن را از دست خواهند داد.

–  من همیشه سعی کردم از فرصت ها استفاده کنم…

نیلا گفت با دلهره و اضطراب.

–  کسی که در آفتاب سوزان زحمت بکشه،حق داره درسایه ی خنکای درختی بنشینه.

نیلا با ناراحتی گفت: همه کارها را کردم. همه اش به خودم امید دادم که، شکست خوردن درسیه که راه و روش شکست دادن رو به انسان می آموزه… به آینده نگاه کردم و از گذشته درس گرفتم.
– دوستانت چی؟ می دانی که؛ هر که با بدان نشیند،‌اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد،‌ به طریقت ایشان متهم گردد…

–  همه چی را رعایت کردم اما…

–  همیشه بدان، افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را به شکلی متفاوت انجام میدن. کار بزرگ وجود نداره،‌ به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم، انسان به همان نتیجه می رسه که اغلب به آن فکر می کنه.

–  …

–  هرکس آنچه را که دلش می خواست بگه، آنچه را که دلش نمی خواد می شنوه…
صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زنه،‌ و آن هم در تمام عمر بیشتر از یک مرتبه نیست…

–  عمه! من… من…

نیلا بلا سعی کرد پلک نزند. مبادا اشک چشمان جاری شود که عمه گوهر تاج الملوک از ژست پا روی پا، کمر صاف، شانه ها عقب رفته، استیل روی فُرم بدن دست کشید. راحت روی مبل ولو شد و در حالی که گردنش را به چپ و راست می گرداند  گفت: این ها را گفتم تا گوشزدی باشد برای موفقیتت بلا جان!

بلند شد و رفت بیرون از اتاق.

 /انتهای متن/