مترجم درد تحقیر

بررسی زندگی و کتاب های جومپا لاهیری نویسنده ی کتاب “مترجم دردها”، اثری که برنده جایزه ادبی پولیتزر سال 2000 شد، یک حقیقت را نشان می دهد؛ این که غرب با مهاجرین جهان سومی هرگز نگاه و رفتار یک شهروند عادی را نداشته است و جومپا لاهیری همین نگاه تحقیرآمیز را درآثارش به وصف کشیده است . اما چرا غربی ها از نویسندگانی حمایت می کنند که به مساله ی ” تحقیر و خجالت از سرزمین مادری خود” تکیه و کاملا هنرمندانه آن را به مخاطبین عرضه می کنند؟

0

 سرویس فرهنگی به دخت/

جومپا لاهیری در 11 ژوئیه 1967 در شهر لندن زاده شد.  نام واقعی اش” نیلانجانا سودشنا” و اصالتا هندیست. لاهیری با نخستین اثرش، مجموعه داستان “مترجم دردها” در سال 2000 برنده جایزه ی ادبی پولیتزر شد. همچنین نخستین رمان او به نام “همنام “هم بسیار مورد توجه قرار گرفت. از دیگر کارهای او می توان به ” خاک غریب” و داستان کوتاه “جهنم و بهشت” اشاره کرد.

پدر و مادر لاهیری از مهاجران هندی بنگالی بودند. اوبعدها به همراه خانواده ی خود از لندن به آمریکا مهاجرت کرد و همانجا به  تحصیلات خود ادامه داد.

درون مایه ی بیشتر نوشته های  جومپا لاهیری تجربه ی مهاجرت، تضاد فرهنگ ها و پیوندهای گسسسته ی بین نسل خودش با نسل های پیشین است.

لاهیری در بیشتر داستان هایش با شیوه ی نگارش  و نگاه مخصوص به خودش، مشکلات و حقارت های مهاجرین هندی تبار و مردم هند را بیان می کند .

 

مترجم دردها

خلاصه ی داستان مترجم درد ها در مورد خانم و آقاي داس  است که سال هاست در آمريکا زندگي مي کنند. آنها در يک سفر توريستي به سرزمين پدري شان- هند- با آقاي کاپاسي-راهنماي تور-آشنا مي شوند. آقاي کاپاسي شيفته زندگي در آمريکاست و از زندگي زناشويي خود لذت نمي برد. او با ديدن اين خانواده به ياد ناکامي هاي و آرزوهاي برباد رفته خود مي افتد.از طرفي احساس مي کند خانم و آقاي داس روابط مناسبي ندارند و تا حد زيادي فقط يکديگر را تحمل مي کنند. وقتي خانم داست از شغل اصلي آقاي کاپاس- مترجم مطب دکتر- تعريف مي کند.وقتي آقاي کاپاسي خانواده داس را براي ديدار يک معبد قديمي مي برد، خانم داست درد دل تکان دهنده اي از زندگي اش با آقاي داس در آمريکا مي کند.آقاي کاپاسي بعد از شنيدن اين حرف ها که ناخواسته از دهان خانم داس بيرون آمده دچار حيرت و آشفتگي مي شود…

خاک غریب

 در داستان “خاك غريب” دختر هندی تباری به نام “روما” به همراه همسر سفیدپوست خود آدام و پسر کوچکش آکاش در سیاتل آمریکا زندگی می کند. روما و آدام نمونه خانواده تازه و جوانی هستند که دو فرهنگ شرقی و غربی را گرد هم آورده است. پدر روما که بتازگی همسر خود را از دست داده است، تصمیم به اروپا گردی می گیرد و ضمن سفرهای خود کارت پستال هایی به آدرس دختر خود در آمریکا می فرستد. اما به طور غیرمنتظره ای پدر برای دیدن دختر خود به سیاتل می آید و روما با نگرانی و خجالت از حضور پدرش در خانه جدید شان در سیاتل استقبال  می کند. با وجود این، قطعا ملاقات روما با پدر او را مجبور به مواجه شدن با اختلافاتی خواهد کرد که میان نسل اول و دوم خانواده های مهاجر به وجود می آید.

بیشتر شخصیت های جومپا لاهیری هندی هایی هستند که یا به خارج از کشور مهاجرت کرده اند و به خاطر رفتارها و رسومات هندی(که بنوعی جهان سومی است ) احساس حقارت و خجالت می کنند و سعی در به اصطلاح (خارجی تر شدن) دارند و یا داستان زندگی هندی هایی را بیان می کند  که در کشور خویش احساس شادی و خوشبختی نمی کنند، ولی به خاطر همان سنت ها و وابستگی ها توان کندن و رویارویی با جامعه ی به اصطلاح متمدن را ندارند و ترجیح می دهند با ناکامی های خود بسازند.

 این نگاه تلخ و به قول برخی منتقدین غربی (واقع گرای ) جومپا لاهیری نسبت به ماهیت  سرزمینش بعد از خواندن چند داستان اول یک مجموعه احساس نامطبوعی را به مخاطب شرقی می دهد.

این احساسات و سرخوردگی ها شاید از زندگی شخصی خود نویسنده سرچشمه بگیرد چرا که خود جومپا لاهیری در مورد” اسمش” می گوید:

” هرگز با اسمم کنار نیامدم.بچه بودم كه به آمريكا آمدم. مجبور بودم مدام به اين و آن توضيح بدهم كه اسمم را چطور بگويند، چطور هجي كنند و معني اش چيست.  احساس مي كردم اسمم براي مردم تا حدي دردناك است. براي خودم هم خيلي احمقانه بود!”

این احساس حقارت و پس خوردگی توسط جامعه ی غربی (متمدن) در تمام اشخاص خانواده ی جومپا قابل مشاهده است چنانچه مادر جومپا در مورد این سوال که به خاطر بردن جایزه توسط دخترت چه احساسی داشتی می گوید:

“احساسم اين بود كه انگار يك ستاره توي مشتم دارم. انگار دست دراز كرده بودم و يكهو يك ستاره گرفته بودم. وقتي آمديم اينجا، كلي سختي كشيديم. مهاجر بوديم، لهجه مان متفاوت بود و لباس هاي متفاوتي تن مان مي كرديم. خيلي ها به ما بد و بيراه مي گفتند و با ما تندي مي كردند
اما در آن لحظه ديگر هيچ چيز برايم مهم نبود. چون با خودم مي گفتم ببين الان كجاييم! ببين دخترمان ما را به كجا رسانده يك جايگاه بلند، و حالا مردم به يك چشم ديگر نگاه مان مي كنند!…”

این سوال پیش می آید که چرا جوامع غربی اینقدر از نویسندگان و کلا “هنرمندانی” حمایت می کند که  به مساله ی مهم و واقع گرایانه ی ” تحقیر  و خجالت از سرزمین مادری خود”  تکیه می کنند و به صورت کاملا هنرمندانه آن را به مخاطبین عرضه می کنند؟

/به دخت/