بهترین فصل برگشتن

گفته اند هر وقت اراده کنی از راه خطا برگردی، خدا همان جا کمکت می کند. اما بعضی وقت ها برای برگشتن بهتر است، مثل آن وقت که در و دیوار شهر و محله از نام حسین پر می شود: بهترین فصل برگشتن.

0

سرویس فرهنگی به دخت؛ معصومه کنشلو/

میان انبوهی از ماشین های قراضه و درب و داغان، ولو شد. با دست های لرزان، سوزن سرم را داخل رگ خشکیده اش فرو کرد. سرش را به لاستیک چرخ اتومبیلی تکیه داد. کمی آرام گرفت. چند قطره باران بر صورتش چکید. دقایقی بعد ریزش شدید باران، روی لاشه ی اتومبیل ها ضرب گرفت و صدای ترق و تروق آزاردهنده ای میان هوای ابری و خاکستری رنگ پیچید. پالتوی چرک و کثیفی را که از لابلای زباله ها یافته بود، روی روسری خیس شده اش کشید.
فکر کرد کاش بارانی هم روی روح خسته اش می آمد و آن را تازه می کرد و می شست. اما با آن گذشته ی ویران و دنیایی که میان قبرستان ماشین ها برای خود ساخته بود، چه چیزی می توانست کمکی به او کند. آسمان دلش همیشه ابری بود و روانش خسته، جسم کوفته شده اش هم جز سرنگ و تزریق چیزی نمی دید و نمی طلبید.
 تلو تلوخوران راه افتاد. کمی راه رفت و کمی نشست. انگار می خواست نقش زمین شود.
هوا تاریک شده بود و چراغ ها از دور چون چشم های تار، کدر بودند و به زحمت برابر خود را روشن می کردند. مه غلیظی هوا و آسمان را درهم فرو برده و ابرهای تیره، مثل گوری از انبوه تاریکی، ماه را در سینه ی خود مدفون کرده بودند. رعدهای کر کننده و برق های کورکننده، انگار شهر را به توپ می بستند.
نفهمید چند ساعت گذشته. خود را میان جمعیت آدم ها یافت. کوچه و خیابان پر بود از پرچم های سیاه و سبز که با الیاف سفید و طلایی و قرمز، نام اهل بیت روی شان حک شده بود. ریزش باران قطع شده بود و باد سردی میان لباس مندرس او می پیچید. لرزشی از فرق سر تا نوک پایش را گرفت.
کنار سطل زباله ی شهرداری چمباتمه زد. می لرزید و سرش بیش تر به سمت کاسه ی زانویش که از لرزش به یکدیگر می خوردند، می رسید. از کوچه، پس کوچه و بلندگوی هیئت، صدای نوحه خوانی و عزاداری سیدالشهدا به گوشش می رسید و اشک قندیل بسته ی چشمانش را آرام آرام به سمت لب و چانه اش می کشاند.
بوی غذای دم کشیده و پر زعفران مشامش را نوازش داد. گهگاه با پلک نیمه باز، جوانان برومند و بچه های قد و نیم قد…پیر و جوان را که در مسیر هیئت و حسینیه در رفت و آمد بودند، مشاهده می کرد و دوباره به خود می پیچید و می لرزید.
دختربچه ای چادر عربی به سر در حالی که پارچه ی سبز بر پیشانی اش بسته بود، جلوی چشمانش ظاهر شد. نوشته ی روی پارچه را به زحمت خواند. ” یا حضرت رقیه”.
 با بدن لرزان سرش را بلند کرد. دختر بچه به او خیره شده بود و با تعجب نگاهش می کرد. ظرف غذایی که در دستش بود به سمت او گرفت و لبخند گرمی بر صورتش نشست.
ــ زینب جان؛ چرا ایستادی؟! بیا مادر! دیر وقته. باید برگردیم خانه!
با دست لرزان و چشم گریان غذا را از دست دختر بچه گرفت. آب بینی اش را بالا کشید. از پشت خیسی اشک چشم، درخشش چشمان و لبخند گرم او را می دید.
ــ زینب جان؛ چرا ایستادی؟ بیا دیگه…
ـــ آمدم مامان آمدم.
پاهایش در دمپایی لنگه به لنگه کرخت و بی حس شده بود. با دست های کثیف، به غذا چنگ زد.
چه زود کودکی اش را فراموش کرده بود. دوران بی حسرت و رنج. شب هایی که دست در دست مادر و همراه خواهر بزرگ تر در عزاداری سید الشهدا و اهل بیت شرکت می کرد. با گریه ی جماعت گریه می کرد و با شنیدن دعای آخر مراسم، با صدای کودکانه آمین می گفت.
” علم ابوالفضل… سوز دل زینب… گهواره ی علی اصغر… طفلان مسلم… هفتاد و دو تن… سر بریده ی سیدالشهدا…”
چه قدر این واژه ها برایش غریب مانده بود. صدای دلنشین مداح از هیئتی نه چندان دور می آمد.
” انا مظلوم حسین… انا مظلوم حسین”
بی اختیار غذای نیم خورده اش را روی زمین رها کرد و به صدای مداح گوش سپرد.
” بزن بر سینه و بر سر… به حال آل پیغمبر، در و دیوار می گرید…”
هم چنان که بر و سینه می کوبید، بی رمق و خمیده راه افتاد.
با به یاد آوردن ناله های سوزناک مادر و سرزنش های خواهر بزرگترش، احساس پشیمانی و شرمساری می کرد. چهره و صدای پدر برایش مثل یک خواب تعبیر نشده بود. مادرش هیچ وقت از پدر، خاطره ی خوبی تعریف نکرده بود. بعد از مرگ پدر، آرامش و آبروی مادر و خواهرش به خاطر خلف نبودن و سرکشی او به خطر افتاده بود.
یادش افتاد بدون توجه به دست های زحمت کش مادر، که به خاطر کار در کارخانه ی ریسندگی، تَرَک برداشته بود، خانه را ترک کرده بود. حتی به التماس های مادر هم اهمیّتی نداده بود.
پا گذاشته بود به خانه ی نادرخان.
نادرخان با سی سال تفاوت سنّی، شده بود همسرش. برایش مهم نبود. نادرخان کاخ بزرگی داشت با زرق و برقی که می توانست چشم هر بیننده ای را خیره کند. و او در هفده سالگی به تمام آرزوهایی که آرزوی هر دختری در سن او بود، رسیده بود. توجه و ثروت نادرخان غرور جوانی اش را نوازش می داد.
با تمام غرور شکسته شده، مادر و خواهرش را که همیشه بخشی نچسب در زندگی اش به حساب می آمدند، به نادرخان معرفی کرده بود. گفته بود:
ــ حال و روز و خواسته های من با مادر و خواهرم فرق دارد. من از فقر و قناعت بیزارم. من انسان آرمان گرایی هستم که تنها آرمانم ثروته.
هرچند کاخ پوشالی نادر خان دیری نپاییده بود. درست مثل یک آدم برفی آب شده بود. همان طور که یک شبه به تمام آرزوهایش رسیده بود، با مصادره ی اموال باد آورده، یک شبه هم از دست رفته بود. نادرخان به جرم قاچاق مواد مخدر دستگیر و اعدام شد. آن موقع بود که فهمید روی تیغ و شیشه و آهن راه می رفته. نه مخمل و حریر و ابریشم. کاخ نادرخان شده بود، خانه ی پاییز زده…
باران بند آمد. اما ابرها هنوز سیاه و عبوس بودند. شب چه آرام بود. اما دل شرمسار و ویران شده ی او چه طور؟ حالا پشت در خانه ی کوچک و محقر مادرش ایستاده بود. همان خانه ی قناعت که حالا تنها روزنه ی امیدش بود. می دانست پشت این در بسته، مادر و خواهرش کنار هم نشسته اند و شاید به نبود او فکر می کنند.
از ذهنش گذشت:” یعنی مرا فراموش نکردند؟”
یادش افتاد که در آخرین دیدار با قاطعیت گفته بود:
ــ  هرگز به این خانه ی محقر برنمی گردد.
حالا نیرویی او را به سمت این خانه کشانده بود. تمام تنش بی حس شده بود. حتی رمق نداشت انگشت هایش را مشت کند و به در بکوبد.
نقش زمین شد. چشمان بی فروغش به در خیره ماند. در دل هزار بار آرزوی مرگ کرد. روی رودررو شدن با مادر را نداشت. هنوز چشمان ملتمس و دل شکسته ی مادر، مقابل دیدگانش بود. سایه ای بالای سرش دید. دختری کوچک، با پیشانی بند سبز و چهره ای معصوم، بالای سرش ایستاده  و نگاهش می کرد. اشک ها، بر پهنای صورتش می چکید و گونه ی یخ زده اش را گرم و گرم تر می کرد.
دختربچه دست کوچکش را به سمت او دراز کرد. لرزان و پشیمان، دست در دست دختر بچه داد. نوری گزنده دید که چشمش را تار کرد. درست نتوانست چهره ی دختربچه را ببیند. از جا بلند شد. درد از وجودش رفته بود و حس سبکی عجیبی داشت. نگاهی به دست های خود کرد. خالی بود. اما حرارت  و گرمی دست دختربچه را هنوز حس می کرد. دیگر بچه را نمی دید.
کمی چرخید:
ــ کجایی؟ کجایی؟! ببین حالم خوب شده. سرپا شدم. تو کمکم کردی. کجا رفتی؟!
دور خود می چرخید و اشک می ریخت. دستش در هوا مانده بود. گرم و پر حرارت.
ــ یا سیدالشهدا… یا فاطمه الزهرا… به حق این شب های عزیز… بچه م را زنده می خوام… برگشته! خدا بخواد پشیمون برگشته… خودت شفاعتش کن… ای آبرو دار مسلمانان…
صدای مادرش را خوب به یاد داشت. پلکش باز و بسته شد. فقط فهمید دو زن بلندش کردند و به داخل جایی گرم بردند. بعد از مدت ها، سقفی بالای سرش دید. چشمان مهربان مادر و نگاه نگران خواهر. لباس گرم و رختخواب گرم و یک دنیا پشیمانی.
/انتهای متن/