کیمیاست عشق حسین

کیمیاست نام حسین، یاد حسین و عشق حسین از روز اول که آدم بر زمین هبوط کرد تا امروز که ما هستیم. خوشا به حال آنان که با این کیمیا مس وجودشان را طلا کرده اند و این روزها فصل طلا شدن است …

0

سرویس فرهنگی به دخت؛نویسنده: وجیهه سامانی/

آن روزهای دور را همه از یاد برده ایم. چیزی از آن روزهای سبز بهشتی، در حافظه ی مادی مان به جا نمانده است. 

همان روزهایی که همسایه ی خدا بودیم. توی کوچه پس کوچه های نقره ای بهشت می دویدیم و هفت آسمان زیر پای مان بود.
روزهایی که نرم و سبک پر می زدیم و به دور از رنج و دردهای زمینی، تا بیکران بالا می رفتیم.
تا روزی که به ما گفتند مسافریم! کوله بارمان را بستند و راهی سفر دور و درازمان کردند و کاسه آب معرفتی هم بدرقه راهمان…
ما گریه کردیم. اشک ریختیم. گفتیم که می ترسیم. گفتیم که آن جا، آن پایین، آن گردونه ی خاکی، آن زمین رنج آلود را دوست نداریم.
اما فرمان صادر شده بود.
و در مرام ما، آن روزها، سرپیچی از فرمان جایی نداشت…
باید می رفتیم. باید مسافر می شدیم. مسافر سیاره ی خاکی و دوری که برای مان هول انگیز و ترسناک بود.
رنج جدایی از معبود و وحشت دوری و تنهایی، بند بند وجود مان را به لرزه واداشته بود.
با این همه، هنوز به رحمت خداوندگارمان امید داشتیم…
می دانستیم که ما را دست خالی و بی زاد و توشه، راهی نمی کند…
و ما منتظر ماندیم…

***

آدم (ع) سرگشته ی زمین شده بود.
میوه ممنوعه را خورده بود و حالا، چهل شب و چهل روز اشک ریخته بود؛ مگر خداوند توبه اش را بپذیرد.
جبرئیل بر او نازل شد و گفت: “اگر می خواهی توبه ات پذیرفته شود، خداوند را به این پنج تن قسم بده.” و نام ها را به او آموخت.
آدم یک یک نام ها را بر زبان آورد. آخرین نام که بر زبانش جاری شد، اندوهی ژرف و عجیب در دلش نشست.
پرسید: “این آخری نام که بود که با بردن نامش، دلم چنین لرزید و سینه ام سنگین شد؟”
جبرئیل هیچ نگفت. دستش را بالا برد و پهنه ای از آسمان کربلا را پیش چشمان آدم گشود و برایش روضه خواند. روضه ای از حسین فاطمه(س).
و آدم، اولین انسانی بود که بر ماتم حسین(ع) گریست…

***

امواج سهمگین و خروشان دریا، کشتی را به این سو و آن سو می کشید.
همه وحشت زده، چشم به آسمان سیاه و توفانی دوخته بودند. همه بی قرار بودند. هیچ روزنه ی نجاتی نبود و سایه ی مرگ بر سرشان گسترده شده بود.
نوح(ع) آرام و مطمئن، بر عرشه ی کشتی ایستاد. دست ها را رو به آسمان بلند کرد و نام “پنج تن” را بر زبان آورد.
نام حسین(ع) دلش را لرزاند و اشک هایش را روان کرد.
هنوز دست های نوح پیامبر پایین نیامده بود که کشتی بر فراز کوه جودی فرود آمد…

***

زکریا(ع) فرزندی نداشت. پیر شده بود، اما دلش وارثی می خواست که بار امانت نبوت را به او بسپارد.
جبرئیل به او هم آموخت که خدا را به “پنج تن” قسم دهد. زکریا نام حسین (ع) را که زمزمه کرد، حالش دگرگون شد. جبرئیل او را هم به زیارت کربلا برد.
زکریا بر مصیبت حسین(ع) گریه ها کرد. از خدا خواست فرزندی به او بدهد که مثل حسین(ع) شهید شود: بی سر!
یحیی به دنیا آمد. و سال ها بعد، به دستور شاهی ستمگر، سر از بدنش جدا شد، مثل حسین(ع)…

***

ابراهیم(ع) چاقو را محکم تر از قبل بر گردن اسماعیل فشرد. درخشش تیزی چاقو زیر آفتاب داغ و سوزان مکه، چشم را می زد.
اما دریغ از حتی خراشی کوچک!
ابراهیم چاقو را به سمتی پرت کرد. چاقو به سنگی خورد و آن را از وسط دو نیم کرد.
جبرئیل نازل شد: ای خلیل خدا! خدایت چنین می خواهد که شکوه قربانی کردن پسر در راه معبود، تنها از آن حسینش باشد.
نام حسین(ع) دل ابراهیم را زیر و رو کرد.
سال ها بعد وقتی با اسبش از مسیری می گذشت، ناگهان پای حیوان به سنگی خورد. اسب رم کرد و او بر زمین افتاد. پیشانی اش به سنگی خورد و خونش بر زمین چکید.
جبرئیل باز هم نازل شد:” ابراهیم! این سرزمین کربلاست… خدا چنین اراده کرد که خون تو با خون حسینش، که بعد ها در این مکان ریخته خواهد شد، آمیخته شود… ”
ابراهیم بر مظلومیت حسین(ع) گریست و اشک های داغش بر زمین کربلا چکید…

***

وقت رفتن بود.
باید راهی می شدیم. ملائک و فرشتگان صف در صف برای مشایعت و بدرقه مان آمده بودند.
همه جا پر از هیاهو بود.
لحظه ی جدایی نزدیک می شد. باید دل می کندیم و می رفتیم.
در اوج لحظه های تلخ و نفسگیر جدایی، در حالی که هنوز امیدمان به رحمت بی انتهای الهی بود، ناگهان کوله بارمان لبریز شد.
ما گرم شدیم. جان گرفتیم. وحشت از وجودمان رخت بربست. نوری پرفروغ، در دل مان شعله کشید و نیرویی عظیم و شگرف، سراپای مان را در بر گرفت.
آن گاه کسی با صدایی دل نواز و روحانی، زیر گوش جان مان زمزمه کرد:

                                                                                  “این حب الحسین است.”

/انتهای متن/