کاش کسی با من حرف بزنه

با هم حرف زدن در خانه، حسرتی است بر دل بعضی ها؛ حرف هایی نه از جنس مذاکره های کاری، نه از جنس مباحثه های سیاسی، نه از جنس چانه زدن های بازاری، ازجنس حرفِ خیلی معمولی ، حرف زدن برای حرف زدن .

0

سرویس فرهنگی به دخت؛ سهرابی/

زردی كمرنگ آفتاب روی دیوار ریخته بود. پرنیا به ساعت دیواری نگاه كرد و از آشپزخانه بیرون آمد. صدای چرخیدن كلید در قفل آمد و در باز شد. روزبه با لبخند سلام كرد و جعبه شیرینی را كه در دست داشت به او داد. او نیز با لبخند خسته نباشید گفت. روزبه سرتكان داد. بوی كرفس سرخ شده فضا را پر كرده بود. اخم­های روزبه در هم رفت. كتش را درآورد و روی دسته ی مبل انداخت و به سمت روشویی رفت. بیرون كه آمد قطره های آب از صورتش چكید. به طرف مبل رفت و روی آن افتاد. پرنیا لیوان شربت را روی میز گذاشت:

ــ  می­گن، آخرین روز نمایشگاه گل و گیاهه.

روزبه، جرعه­ای از شربت را سر كشید:

ــ امروز می­ریم. هر كدام را كه خواستی انتخاب كن، هدیه تولّدت. تازه، شام را هم بیرون می­خوریم.

روزنامه را از روی میز برداشت و جلو صورتش تكان داد:

ــ اما این پنجره رو باز كن كه خفه شدم، بوی كرفس اتاق را پر كرده!

پرنیا ابرو بالا انداخت:

ــ سبزی های فریزریمون تموم شده بود. از ظهر تا حالا دارم سبزی پاك می­كنم، می­شویم، خرد و سرخ می­كنم. كار كه تموم نمی­شه.

به طرف پنجره رفت و آن را باز كرد. سرك كشید توی كوچه، كوچه بن بست بود و كارگرها با سر و صدای ماشینی كه آسفالت­های كوچه را می­كند، كار می­كردند.

ــ این كندن و پر كردن­ها كه تمومی نداره. امروز برای كابل تلفن می­كنند، فردا برای گاز و چیزای دیگه.

پرنیا از كنار پنجره برگشت. به آشپزخانه رفت. چای را دم كرد. در جعبه شیرینی را باز كرد و به داخل آن سرك كشید. ابرویی بالا انداخت:

ــ او…م!

صدایش را بلند كرد:

ــ شیرینی می­خوری؟

مرد جوابی نداد. در جعبه را بست و داخل یخچال جا داد. از آشپزخانه بیرون آمد.

به او نگاه كرد. روزنامه را روی میز پهن كرده و خم شده بود روی آن. خودكار توی دستش بود و نوشته­ها را سطر به سطر دنبال می­كرد.

پرنیا به اتاق خواب رفت. جلو آینه نشست. موهای بلندش را باز كرد و برس كشید.

به مچ دستان و بنا گوشش عطر زد. پیراهن مردانه آبی رنگ اتو كشیده­ای را از كمد بیرون آورد.

با صدای بلند گفت:

ــ لباساتو عوض نمی­كنی؟

مرد جوابی نداد. از اتاق خواب بیرون آمد. پیراهن را نشان داد:

ــ اینو می­پوشی؟

روزبه زیر مطلبی را خط كشید. سرش را بلند كرد و به پیراهن خیره شد. دكمه بالای پیراهنش را باز كرد و خود را باد زد:

ــ آره همین خوبه.

پرنیا پیراهن را به دسته صندلی آویزان كرد:

ــ تا چای می­ریزم، پاشو حاضر شو.

ـ الان هوا گرمه و ترافیكه، صبر كن كمی هوا خنك­تر بشه، بعد می­ریم.

پرنیا به آشپزخانه رفت و چای را در فنجان­های سرامیك قرمز و نارنجی رنگ ریخت و از آشپزخانه بیرون آمد. سینی چای را جلوی او، روی میز گذاشت و روبرویش، روی مبل راحتی نشست و به او خیره شد.

روزبه دور آگهی­های خرید اتومبیل را خط می­كشید. سر و صدای وانت نخاله­كش بلند بود.

مردی داد می­زد:

ــ بیا عقب، عقب، عقب­تر . . .

پرنیا به ساعت نگاه كرد. چیزی به اذان مغرب نمانده بود.

پوست خشك دستانش را لمس كرد و بعد رها كرد. باز به ساعت نگاه كرد.

سر و صدا از بیرون خانه هنوز شنیده می­شد.

ــ چایت سرد شد.

روزبه سرش توی روزنامه بود. دستش دراز شد. حبه قندی برداشت و در دهان گذاشت. چای را هورت كشید. بازهم . . .

پرنیا برگ روزنامه­ای را برداشت، تا كرد و كنار گذاشت. روزبه به او نگاه كرد:

ــ كمی خنك­تر بشه می­ریم، دیر نمی­شه.

پرنیا سر تكان داد و دست برد توی موهایش و با گل­سر پشت سرش جمع كرد. فنجان را برداشت و جرعه جرعه ­نوشید. به روزبه كه روی كوسن مبل لم داده بود نگاه كرد:

ــ شیرینی می­خوری؟

سرش را به علامت نه تكان داد.

لحظه­ای بعد به او نگاه كرد:

ــ آره می­خورم، آخه شیرینی­هاش خیلی تازه­اند. از همان هایی است كه دوست دارم.

پرنیا از جا بلند شد:

ــ گذاشتمشون یخچال خراب نشه، الآن میارم.

ــ پس یه چایی دیگه­ هم برام بیار.

فنجان خالی را در سینی گذاشت و به آشپزخانه برد. از پشت شیشه پنجره ی آشپزخانه، وانت بار را دید كه در كوچه ی بن بست گیر كرده بود و با فریاد كارگر­ها، گاز می­داد و عقب و جلو می­رفت. چای ریخت و چند شیرینی تر و تازه، در ظرفی بلور چیده و به اتاق آمد.

روزبه گفت:

ــ این سر و صداها چرا قطع نمی­شه؟!

پرنیا خیره شد به او.

ــ انگار راننده ناشیه.

ظرف شیرینی و سینی چای را جلو او گذاشت و روی لبه ی مبل نشست.

ــ امروز چه خبر بود؟

ــ هیچی، كار و گرفتاری.

پرنیا پوست لبش را جوید:

ــ معلومه قیافه­ات خیلی خسته است!

روزبه حركتی به صورتش داد و شانه بالا انداخت.

ــ همینه دیگه، زندگیه باید تحمل كرد.

پرنیا پاهایش را روی هم انداخت و چین­های دامن صورتی­اش را صاف كرد.

روزبه دستی به پیشانی اش كشید:

ــ میام خونه، مثلاً استراحت كنم. نفس راحتی بكشم. با این همه سر و صدا كه نمی شه.

پرنیا شیرینی­ای برداشت. داخل بشقاب گذاشت، با كارد به دو نیم كرد و نیم آن را به طرف روزبه گرفت:

خوب من هم از دست شان اعصابم خرده. دو روزِه كه دارم گرد و خاك خانه را می­گیرم ولی باز می­بینی همه جا پر از گرد و خاكه . . .

روزبه گوشه­ای از شیرینی را توی دهانش گذاشت:

ــ دیشب بد خواب شده بودم و از خستگی خوابم نبرد.

پاهایش را روی مبل دراز كرد و چشم­هایش را بست.

پرنیا با تعجب نگاهش كرد:

ــ یواش یواش بلند شو لباساتو عوض كن.

ــ بلند می­شم، تو لباس بپوش، من كاری ندارم.

بلند شد و به اتاق خواب رفت. مانتوی فسفری رنگ را از كمد بیرون آورد و روی تخت انداخت. شال­هایی را كه پایین كمد ریخته بودند را به گیره آویزان كرد.

از میان آن­ها شال سبزی را بیرون كشید. مانتو پوشید، شال را سر كرد و خود را در آینه برانداز كرد. كیفش را برداشت و پیش از بیرون آمدن به طرف پنجره رفت. پرده را كنار زد. كوچه ساكت شده بود. وانت بار و كارگرها رفته بودند. هلال ماه را دید كه  نوك شاخه­ها بیدار نشسته بود.

روی بالكن ساختمان روبه­رویی پیرزنی روی صندلی نشسته و به موزیك ملایم رادیو گوش می­داد. از اتاق بیرون آمد.

روزبه روی مبل خوابیده و خر و پفش اتاق را پر كرده بود. چند لحظه به او خیره ماند بعد به چار چوب در تكیه داد. از میان انگشت­های روزبه نیمه­ی شیرینی گاز زده، روی زمین افتاد.

 /انتهای متن/