سنگی بر گوری، نگاهی زیبا به دردی مشترک

کتاب سنگی بر گوری به نوعی شرح حال زندگی شخصی جلال آل احمد به قلم خود اوست که در آن به مشکل بچه دار نشدن خودش و همسرش بعد از 14 سال پرداخته است.

2

سرویس فرهنگی به دخت؛ فاطمه قاسم آبادی/

جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سید احمد حسینی طالقانی در محله سید نصرالدین از محله های قدیمی شهر تهران به دنیا آمد. او در سال 1302 پس از هفت دختر متولد شد و نهمین فرزند پدر و دومین پسر خانواده بود.

پدرش در کسوت روحانیت بود و از این رو جلال دوران کودکی را در محیطی مذهبی گذراند.

بعد از تمام شدن تحصیلات دبیرستان پدرش او را به نجف فرستاد، ولی این سفر چند ماه بیشتر طول نکشید و او به ایران بازگشت.

جلال در سال 1324 با چاپ داستان «زیارت» در مجله سخن به دنیای نویسندگی قدم گذاشت و در همان سال، این داستان در کنار چند داستان کوتاه دیگر در مجموعه “دید و بازدید” به چاپ رسید..

او در دوران جوانی مدتی عضو حذب توده بود ولی بعدها پشیمانی اش از این عضویت و ناراحتی اش را اینطور بیان می کند:

«روزگاری بود و حزب توده ای بود و ظاهرا حرف و سخنی داشت و انقلابی می نمود و ضد استعمار حرف می زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعویهای دیگر و چه شوری که انگیخته بود و ما جوان بودیم و عضو آن حزب بودیم و نمی دانستیم سر نخ دست کیست و جوانی مان را می فرسودیم و تجربه می آموختیم. برای خود من «اما» روزی شروع شد که مأمور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودیم (سال 23 یا 24؟) از در حزب خیابان فردوسی تا چهارراه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق نفروختم، اما اول شاه آباد چشمم افتاد به کامیون های روسی پر از سرباز که ناظر و حامی تظاهرات ما کنار خیابان صف کشیده بودند که یک مرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سید هاشم و …”

آل‌احمد در سال1327در اتوبوس تهران به شیراز با سیمین دانشور، که او نیز دانشجوی دانشکده ی ادبیات داستان‌نویس و مترجم بود، آشنا شد و در 1329علی رغم میل خانواده اش با وی ازدواج کرد.

کتاب سنگی بر گوری به نوعی شرح حال زندگی شخصی جلال است که در آن به مشکل بچه دار نشدن خودش و همسرش بعد از 14 سال پرداخته است. وی با قلم قدرتمند و معترض و طنز همیشگی اش ، سعی در نشان دادن تمام زوایای این قضیه و احساساتی که به دنبال دارد، می پردازد. در اوایل کتاب می نویسد:

“ما بچه نداریم، من و سیمین، بسیار خوب. این یک واقعیت؛ اما آیا کار به همین جا ختم می شود؟ اصلا همین است که آدم را کلافه می کند. یک وقت یک چیزی هست؛ بسیار خوب هست ؛ اما بحث بر سر آن چیزی است که باید باشد ولی…”

در شروع کتاب جلال از نبود فرزندی که ادامه دهنده ی راهش باشد و به  زندگی اش رنگ دیگری بدهد، شکایت می کند؛  ولی بعدتر پای مسائل دیگری را پیش می کشد و رفتارهای مردم نسبت به این مساله و نگاه سنتی جامعه را مطرح می کند.

جلال در این کتاب با صداقت تمام در مورد افکار خودش و درگیری های ذهنی اش سخن می گوید و در نهایت سعی می کند با واقع بینی با این مساله کنار بیاید :

“من آن آدمم که پس از مرگم ، هیچ تنابنده ای را به جا نخواهم گذاشت، تا در بند اجداد و سنت و گذشته باشد . می گویند هر آدمی سنگی است بر گور پدر خویش، من اگر بدانی چقدر خوشحالم که آخرین سنگ مزار در گذشتگان خویشم”.

او در این کتاب سعی می کند با طنز همیشگی اش از دردهای زندگی اش که ممکن است درد مشترک خیلی ها باشد، معنایی زیبا پیدا کند و همین ویژگی باعث می شود کتاب سنگی بر گوری جزو آثار ارزشمند جلال آل احمد باشد.

/انتهای متن/