خوش به حال شما

تازه با هم آشنا شده بودیم . ولی در غربت، آشنایی ها زود رنگ دوستی می گیرد. مخصوصا اگر یک دفعه ببینی که با این دختر کلی نقطه مشترک داری: درس و کلاس مشترک، خانه مشترک و نداشتن دوست و همصحبت، که از همه مهمتربود.

2

سرویس فرهنگی به دخت/
اینکه او امریکایی بود و من ایرانی و من مسلمان  بودم  و او مسیحی ،  خیلی زود یادمان رفت.  بعد… آن شب وقتی به ایران زنگ زدم و با کلی ذوق و شوق  رسیدن روز زن و روز مادر را به مادرم تبریک گفتم، سارا ماجرای روز زن را پرسید و علت نامگذاری این روز را … و من که همیشه فکر می کردم سواد مذهبی درست و حسابی ندارم،  باهمان چیزهای کمی که بلد بودم گفتم، از حضرت فاطمه زهرا . واو … غرق حیرت و شگفتی و شیفتگی  شد و من خودم… باورم نمی شد که این قدرخوب و اثرگذار از این بانو حرف بزنم… پرسش های سارا و جواب های من مثل اینکه هر دوی ما را به دنیای تازه ای برد : یک دنیای قشنگ و پر از نور . و آخر این سارا بود که با حسرتی فراوان  گفت: خوش به حال شما که چنین بانویی دارید…و این گفت و گوی ما بود.

تلفن را که قطع کردم، دیدم سارا با تعجب به صورتم خیره نگاه می کند . یک دستمال کاغذی به دستم داد و گفت: گریه کردی…؟ چرا ؟ خیلی دلت تنگ شده؟
گفتم: خیلی، آنجا امروز، روز زن و روز مادر است؟
– ما هم  روز مادر داریم . دومین یکشنبه ماه مه هر سال.  اما روز زن دیگه چیه ؟ روز زن برای شما مگه همان هشتم مارس نیست؟
– نه. روز مادر و روز زن در کشور ما روز تولد حضرت فاطمه است، دختر پیامبرمان.
– او هم مثل حضرت مریم ما،  از نظر شما مقدسه؟
– دقیقا.  در قرآن از زندگی حضرت مریم و سختی های زیادی که برای به دنیا آوردن حضرت عیسی تحمل کرد، خیلی چیزها آمده. اما داستان حضرت فاطمه و سختی هایش در زندگی چیز دیگریست.
– چطور؟
– او در سخت ترین روزهای زندگی پدر و مادرش به دنیا آمد، وقتی که آنها بخاطر رساندن پیام خدا به مردم بدترین مشکلات را تحمل می کردند.
– خانواده فقیری بودند؟
– مادرش خدیجه  از ثروتمندترین زنان روزگار بود و پدرش اعتبار زیادی در میان مردمش داشت.
– پس چرا سختی؟
– برای اینکه همه آن ثروت مادر و اعتبار پدر در راه اسلام که یک دین تازه بود، صرف شد و در آخر فقط سختی و محرومیت و تبعید و گرسنگی ماند و غم از دست دادن مادر خیلی زود به سراغش آمد.
– یعنی پدرش از او نگهداری می کرد؟
– نه ، او از پدرش نگهداری می کرد؟
– مگر می شود؟ چند ساله بود؟
– پنج- شش ساله.
– می توانست؟
– خیلی خوب، مثل یک مادر.به او می گوییم: مادر پدرش.
– مثلا برای پدرش چه کار می کرد؟
– درنبود مادر مهربانش خدیجه، به همان مهربانی بود برای پدرش که بشدت مورد  آزار و اذیت مخالفان دین بود. پرستار زخم های پدر و نوازشگر او با همان دست های کوچکش.
– پس باید پدرش خیلی دوستش می داشت.
– عاشقانه و مثل یک مرید.
– همه  دختران در آن روزگار  اینقدر مورد توجه  و علاقه بودند؟
– اصلا ، در آن موقع مردان عرب دخترانشان را زنده بگور می کردند.یعنی نه دوستشان داشتند و نه ارزشی برای شان قائل می شدند؟
– چه وحشتناک…؟ و با این حال چطور فاطمه شما، اینقدر مورد علاقه پدر بود؟
– پیامبر ما برای عوض کردن همین فکر ها و رفتارهای غلط آمده بود.
– و موفق شد؟
– از خودش و خانه اش شروع کرد. و چون خیلی زود دینش گسترش  پیدا کرد و توانست یک حکومت هم درست کند و خودش رئیس حکومت هم بود، رفتار و فکر و ایده اش در مورد زنها خیلی زود در مردم دیگر هم اثر گذاشت.
– مثلا چه کارهایی؟
– او دست فاطمه را می بوسید و به احترام او از جایش بلند می شد. این کارها را همه می دیدند و حرف های عجیب  او را همه می شنیدند .
– حرف های عجیب؟
– بله پیامبر به مردم می گفت که فاطمه پاره ای از تن من است. با هر که با فاطمه دوست باشد، دوستم و با هر که با او دشمن، دشمنم. همسر و فرزندانش هم  برای پیامبر خیلی عزیز بودند.
– همسرش که بود؟
– پیامبرما پسرعمویی داشت که از کودکی در خانه پیامبر ما بزرگ شده بود و به او خیلی نزدیک و به دین او بسیار معتقد و وفادار بود.برای پیامبر و دینش حاضر بود هر نوع فداکاری بکند. علی اما خیلی فقیر و بی چیز بود و وقتی به خواستگاری دختر پیامبر آمد، هیچ ثروت و پولی نداشت و همه خرج عروسی را هم با فروختن یک زره جنگی تهیه کرد.
– مگر نمی گویی پیامبرتان رئیس حکومت شد. پس چرا مردی به این فقیری را به همسری دخترش درآورد؟
– فاطمه خودش انتخاب کرد علی را. چون در ایمان و شجاعت و وفاداری به پدرش نظیر نداشت.
– مراسم عروسی شان چه؟ حتما  با شکوه بود؟
– نه ، حتی فاطمه تنها لباس نویش را که لباس عروسی اش بود در شب عروسی بخشید.
– مگر می شود؟ عروس لباس عروسی اش را بخشید؟ پس خودش…؟ لباس عروسی به تن کردن قشنگ ترین خاطره زندگی یک دختر است از شب عروسی اش.
– ولی فاطمه فرق داشت. خاطره قشنگ آن شب برای او بخشیدن قشنگ ترین چیز زندگی اش در آن شب به یک زن فقیر بود.
– ولی می توانست لباس معمولی اش را ببخشد.
– او می گفت  برای بخشیدن باید بهترین  و دوست داشتنی ترین چیزها را داد.
– باورم نمی شود.

بقیه این گفت و گو را  در روزهای بعد بخوانید.

/انتهای متن/