عروسک موطلایی

نگاهش که به ساعت افتاد دلش هری ریخت پایین. چیزی به آمدن پرویز نمانده بود. همین طور که پارچه را زیرچرخ خیاطی گذاشته بود و حاشیه های پیراهن را زیگزاگ می زد، چشمش به عقربه های ساعت بود.

0

سرویس فرهنگی به دخت؛ رقیه مهری آسیابر/

 با عجله کار خیاطی را تمام کرد. پیراهن اطو کرده را لای روزنامه، و چرخ خیاطی را داخل کمد دیواری گذاشت. همه ی خانه را مرتب کرد تا وقتی پرویز به خانه می آید، همه جا مرتب باشد.

چادر به سر، از پله ها بالا رفت و زنگ رویا خانم را زد. لباس را که به او داد، فهمید، محو دوخت لباس شده است:

ــ احسنت، دستت درد نکنه زهره جون، فکر نمی کنم کسی توی این شهر، به خوبی شما خیاطی کنه. فقط موندم چرا مزون نمی زنی  و کارت پخش نمی کنی؟!

زهره آهی کشید و سرش را تکان داد:

ــ من عاشق کار کردنم؛ اگر پرویز اجازه می داد، حتماً این کارو می کردم؛ اما پرویز می گه دوست ندارم زنم کار کنه.

رویا درحالی که خودش را جلوی آینه برانداز می کرد و از دوخت لباس که کیپ تنش بود لذت می برد، گفت:

ــ حیف از این همه هنر!

 بعد پاکت پول را به زهره داد:

ــ زهره جان؛ چند تا پارچه جدید خریدم، فردا برات می یارم. زحمت بکش تا هفته دیگر برام آماده کن.

زهره در حال پایین آمدن از پله ها بود که پرویز را در راه پله دید. چند پلاستیک میوه و لباس و اسباب بازی، دستش بود.

 زهره به سمت پرویز رفت و پلاستیک ها را از دستش گرفت و با هم وارد خانه شدند.

دخترهفت ساله اش یکتا به سمت پدرش دوید و شیرین زبانی کرد:

ــ بابا جونم! بابا جونم!

 پرویز چند جعبه اسباب بازی رنگارنگ را از داخل نایلون بیرون آورد و با خوشحالی به دخترش داد. یکتا اول خوشحال شد؛ اما طولی نکشید که لحظه ای بعد اخم هایش درهم فرو رفت:

ــ بابا جون! مثل همین عروسکها رو دارم که؟ چند تا مثل هم می خری؟! من فقط یه عروسک موطلایی دارم. بقیه مثل همند.

زهره یکی یکی پلا ستیک ها را باز کرد. دید پرویز چند شلوار و تی شرت و کفش خریده. سرش را تکان داد و گفت:

ــ آقا پرویز! اون هفته از پاساژ رضا، اون لباسها رو خریدی! هنوز هیچ کدوم از اون ها رو هم نپوشیدی.

درضمن کمد لباس هات حسابی پره؛ کجا می خواهی بذاری؟! پرویز خان؛ بارها گفتم ما سه نفریم، کمتر میوه و تنقلات بخر، تا خراب نشه و نریزیم دور.

پرویز روی مبل کنار شومینه  لم داده بود و با موبایلش صحبت می کرد و توجهی به حرف های زهره نداشت.

ــ هفته ی دیگه پرواز دارم، می آم ترکیه، تا چند روز دیگه، پول ها رو به حسابت می ریزم.

 زهره، همین طور که میوه ها را در ظرف می چید، به حرف های شوهرش هم گوش می داد:

ــ پرویز! باز هم سفر تفریحی خارج از کشور! امسال چندمین باره که برای تفریح به سفر خارج می ری!

 پرویز با صدای کشیده و بلند گفت:

ــ این دفعه فرق می کنه، برای تجارت می رم.

ــ کدوم تجارت؟!

پرویز با ناراحتی نگاهش کرد:

ــ چه قدر منو سین جیم می کنی! صبر کن خودت می فهمی.

زهره یک استکان چای را مقابلش گذاشت؛ اما پرویز سرش در گاو صندوق بود و دنبال چیزی می گشت. برای همین سرش را جلو برد و با کنجکاوی بیشتری به پرویز خیره شد. پرویز سرش را از جلوی گاو صندوق عقب کشید و گفت:

ــ سند خونه کو؟!

زهره با تعجب پرسید:

ــ سند خونه؟! سند رو برای چی می خوای؟

 ــ می خوام خونه رو بفروشم بزنم به کار.

زهره با ناراحتی نگاهش کرد:

ــ خونه رو بفروشی؟ خونه ای را که پدرت با زحمت برات خریده بفروشی؟!

 ــ می خوام با آرمان مشارکت کنم، آدم باید راه صد ساله رو یک شبه طی کنه. با ذره ذره جمع کردن آدم به جایی نمی رسه.

 زهره چشمانش را جمع کرد و اخم هایش را در هم فرو برد:

ــ آقا پرویز! واقعاً یادت رفته سند خونه رو گرو گذاشتی و یه وام سنگین گرفتی و اصلاً معلوم نشد با اون پول چی کار کردی؟! حالا می خوای کل خونه رو بفروشی؟

پرویز با عصبانیت گفت:

ــ تو کارت به این کارها نباشه، خودم همه چیز رو درست می کنم.

ادامه دارد…

/انتهای متن/