دختران قوچانی

این شعر، متن آوازی است که تعدادی از دختران ایرانی در سال 1286 هجری شمسی در کافه شانتان تفلیس برای مردان روسی می­خواندند و با آن می­رقصیدند…

12

سرویس فرهنگی به دخت/

 فلک دیدی به ما آخر چه ها کرد         خدا کسی فکر ما نیست

ز خویش و اقربا ما را جدا کرد          خدا کسی فکر ما نیست

جفا بیند که با ما این جفا کرد             خدا کسی فکر ما نیست

هفده و هجده و نوزده و بیست            ای خدا کسی فکر ما نیست

                                    ***

گر از کوی وطن مهجور ماندیم         خدا کسی فکر ما نیست

و گر از هجر او رنجور ماندیم          خدا کسی فکر ما نیست

نه پنداری ز عشقش دور ماندیم          خدا کسی فکر ما نیست

هفده و هجده و نوزده و بیست            ای خدا کسی فکر ما نیست

                                    ***

مگر مردان ما را خواب برده            خدا کسی فکر ما نیست

غیوران وطن را آب برده                خدا کسی فکر ما نیست

که اغیار آب از احباب برده             خدا کسی فکر ما نیست

هفده و هجده و نوزده و بیست            ای خدا کسی فکر ما نیست[1]

داستان این دختران از این قرار بود که :

هفت سالی بود که خشکسالی امان مردم شمال خراسان و منطقه قوچان را برده بود. اما مردم رنجدیده و فقیر قوچان،  با  بدبختی بزرگتری هم دست به گریبان بودند: استبداد و زور خوانین. در آن زمان رسم بود که پادشاهان قجر، تیول ایالات را به خوانین می­فروختند.  خان­ها هم با گرفتن مالیات مضاعف از مردم ایالات، دو برابر پول پرداخت شده به شاه را درمی­آوردند. در سال هفتم خشکسالی منطقه خراسان، یعنی اوایل تابستان 1283 هجری شمسی، عقلای مردم به مشورت نشستند و تصمیم گرفتند که درشکایت از تیول داران منطقه یعنی «آصف الدوله» و «سالار مفخم» ، نامه ای به دربار و مظفرالدین شاه قاجار بنویسند و تقاضا کنند که شاه به خاطر خشکسالی و فقر مردم، دستور دهد تیول داران منطقه مالیات آنها را ببخشند. شاه نامه را که دریافت کرد، رسیدگی به خواسته مردم قوچان را به «عین الدوله» صدراعظم واگذار کرد. عین الدوله هم برای تنبیه مردم  منطقه، به آصف الدوله و سالار مفخم دستور داد که از مردم شمال خراسان دو برابر مالیات بگیرند. سربازان سالار مفخم و آصف الدوله هم که دیدند مردم پول و محصولی برای مالیات ندارند، به جای آن، 62 دختر و زن جوان را به زور از مردم روستایی و عشایر منطقه گرفتند و در مرز ایران و روسیه تزاری به اتباع روس فروختند. بخشی از آن دختران و زنان را خریداران روس درست مثل برده ها برای کارگری بردند، بخشی را هم به خان­های بزرگ منطقه ترکمنستان فروختند و بخشی را هم که بروروی زیباتری داشتند؛ برای عیش و نوش مردان تفلیسی به کافه داران این شهر فروختند…

بیشتر این دختران و زنانِ ایرانی،تا آخر عمر در روسیه ماندند و با سیه روزی روزگار گذراندند. شعر بالا متن آوازی است که دختران اسیر ایرانی سه سال بعد از اسارت­شان در کافه شانتان تفلیس برای مردان روسی می­خواندند و با آن می­رقصیدند…


[1] -متن این شعر و خبر در شماره 4 روزنامه صوراسرافیل، مورخ 30 خرداد 1284.ش آورده شده است.

انوشه میرمرعشی/انتهای متن/