سه شبانه روز پلك رو پلك نمی گذاشتیم

سه شبانه روز پلك رو پلك نمی گذاشتيم و فقط موقع نماز زانوهای مان خم می شد. اما راستی آن نيرو را از كجا می آورديم؟

0

 سرویس فرهنگی به دخت؛ مریم کاظم زاده/

از درمانگاه “شيشه راه” مجروح آورده بودم. موقع نماز صبح بود، رفتم بالا تا نماز بخوانم. فاطمه رسولي تازه نمازش تموم شده بود. بلند شد، جايش را داد به من. بعد از نماز نشستم، چشمانم را كه بستم، رفتم.  بيش از يك ساعت خوابيدم.
عمليات “بازي دراز” بود. با وجودي كه فاطمه رسولي تنها نبود اما تنها پرستار حرفه اي  بيمارستان پادگان ابوذر بود. مينو فردي بود،سيما ثقفي بود،فخري رحماني بود، شهره روغني و مهين جسري بودند، حتي مادر هم بود و…اما فاطمه رسولي كس ديگري بود. كساني كه شاهد بودند مي گفتند: “يك تنه به جاي چند نفر حرفه اي ميدود و با سكوت كار مي كند.” موقع عمليات همه چيز عوض مي شد. خواب، خوراك، كار وبه طوركلي همه برنامه ها. به قدري مجروح زياد مي شد، كه تخت كم مي آمد و مجبور بوديم مجروح هارا رديفي روي برانكارد، بيرون بخش اورژانس، تو راهرو بخوابانيم.  (الان موقع تعريف اين حاشيه ها نيست) دكتر صفايي، جراح مغز، مجروح را كه معاينه مي كرد، مي گفت:”به يه شرط ميبرمش اتاق عمل، كه خواهر رسولي، هر ربع ساعت علايم حياتي اونو چك كنه.” رسولي هم هيچ وقت نه نمي گفت. مينو فردي پا به پاش تو ريكاوري كار مي كرد و مي دويد، فرز بود و ماهر. مهين جسري هم تو ريكاوري سرم ها را چك مي كرد، فشار خون مي گرفت، ناله ها رو جواب مي داد و اعضاي خوني مجروح ها را شستشو مي داد. مينو ارام و قرار نداشت، يا تو اورژانس بود يا كمك رسولي تو ريكاوري.
رسولي اونقدر خسته مي شد كه دمپايي راحتي كه به پاداشت را هم در ميآورد و پا برهنه تو ريكاوري مي دويد. بعدها مي گفت از خستگي، فشار دمپايي را هم نمي توانم تحمل كنم. مدتي پيش با رسولي تلفني احوالپرسي مي كردم، مي گفت پاهاش درد مي كند. گفتم:يادت مياد سه شبانه روز پلك رو پلك نمي گذاشتي؟ گفت :راستي آن نيرو از كجا داشتيم؟ فقط موقع نماز زانوهايمان خم مي شد. ..

/انتهای متن/