سیم برق

کریم آقا که فکر می کرد روئین تن شده و جریان برق برای او هیچ خطری نداره، دچار برق گرفتگی شد و برای درمان به بیمارستان انتقال پیدا کرد…

0

سرویس فرهنگی به دخت ؛محبوبه معراجی پور/

دایی سعید، مسعود و مهربان پشت در به انتظار نشسته بودند. همین که ساعت ملاقات رسید، وارد اتاق شدند. کریم آقا روی تخت دراز کشیده بود. دستش تا بازو با باندی سفید بسته شده بود. به پایش وزنه آویزان کرده بودند. سوند هم داشت. دکتر گفته بود تا یک هفته باید بستری باشد. بعد از آن هم یک ماه باید در خانه بماند. تا چشمش افتاد به مهربان، اشک­ها از گوشه چشم­هایش جاری شد. مهربان زد توی سرش.

ـ ای وای! کاش می­مردم و تو را به این وضع نمی­دیدم.

مسعود دست او را گرفت.

ـ تو چرا تو سرت می­زنی؟ من باید بزنم که سیم­ها را درست نکردم. گفته بود که سیم­های اتاقش لخت است. اما از آن طرف هم هی گفت که روئین تنم… روئین تنم.

دایی بلند گفت:

ـ خیلی خوب. حالا نمی­خواهد خودتان را سرزنش کنید. باز هم خدا را شکر! خدا را شکر که سلامت است.

رو به کریم آقا گفت:

ـ به قول سعدی علیه­الرحمه، اوقات عزیز چگونه می گذرد کریم آقا؟ خوبی؟

کریم آقا که درد امانش را ربوده بود، سری تکان داد و گفت:

ـ به لطف سعدی شما … خوبم دایی می­بینی که!!!

اشاره به سر و وضعش کرد.

دایی گفت:

ـ درست است که خدا تنبیهت کرد، اما همین باعث شد با او بیشتر پیوند بخوری.

مسعود برآشفت.

ـ کدام پیوند؟ دایی جان شما به درد و مرض می­گویی پیوند انسان با خدا؟

ـ چشم بصیرت لازم است. ضمنا اگر خدا درد داده، دوایش را هم داده. ضمنا قرارمان این باید باشد که شکر کنیم نه ناسپاسی.

در جعبه شیرینی را که آورده بود باز کرد و جلوی جمع گرفت. مهربان گفت:

ـ شما چرا زحمت می­کشید؟ من باید از شما پذیرایی کنم.

با هم گفتند و خندیدند تا کریم آقا کمتر به یاد دردش بیفتد. دایی روی صندلی نشست و گفت:

ـ یک خبر خوش!

همه به او خیره شدند:

ـ یک خانه­ای برایت در نظر گرفتم. انشاا… همین که مرخص شدی باید بیایی ببینی، اگر پسندیدی، کار تمام است.

کریم آقا آه کشید.

ـ دستت درد نکند… ولی با کدام پول؟

ـ یک مقدار پس­انداز من دارم. زنت هم طلاهایش را می­فروشد. بچه­هایت هم هر کدام چیزی وسط می­گذارند.

کریم آقا گفت:

ـ نه. درست نیست.

ـ فکر کردی من یکی می­بخشم؟ هرگز! به قول جناب سعدی این خیال محال از سر به در کن! باید هر ماه قسطش را بدهی! ولی خدا بزرگ است.

دایی دست گذاشت روی شانه مسعود.

ـ این آقا پسر هم دیگر مرد شده. کمک می­کند توی اسباب­کشی.

مهربان می­دانست مسعود به دایی رو انداخته است. دایی، مسعود را خیلی دوست داشت. مهربان به یاد آورد زمانی که او به دنیا آمده بود، دایی سعید و همسرش که بچه­دار نمی­شدند، از او خواسته بودند مسعود را به آنها بدهند تا بزرگ کنند. کریم آقا قبول نکرد. بچه که بود، بیشتر وقت­ها می­آمدند و او را پیش خود می­بردند. بزرگ که شد، خودش به خانه دایی می­رفت. کافی بود لب تر کند تا دایی  فوری خواسته­اش را اجابت کند. دایی گفت:

ـ وقت ملاقات تمام شده. بچه­ها را می­رسانم تا…

کریم آقا رو به مسعود گفت:

ـ شام خوبی به دایی بدهید ها! من که مجبورم هر مزخرفی…

دایی گفت:

ـ کریم آقا! مگر غذای بیمارستان چه عیبی دارد؟ برکت خداست. غذای بهشتی است. شکر کن مرد! شکر!

کریم آقا با همان دست سالمش به پیشانی­ زد:

ـ راست می­گویی. باید خودم را اصلاح کنم. به قول تو نرود میخ آهنین در سنگ. ولی قول می­دهم بعد از این نه نق نق کنم، نه کفر بگویم. خدایا شکرت! هزار مرتبه شکر!

هر سه خندیدند و از اتاق بیرون رفتند. کریم آقا آهی کشید. دستی به صورت کشید. این بار آهسته و زیر لب گفت:

ـ به قول دایی شکر نعمت نعمتت افزون کند.

لبخند رضایتی زد. در باز شد. پرستار با چرخ غذا وارد اتاق شد.

ـ شام چی هست؟

ـ خورش کرفس.

به سختی بلند شد و نشست.

ـ دست شما درد نکند.

اولین قاشق غذا را به دهان گذاشت.

ـ به­به چه خوشمزه است!

گفت و با لذت فرو داد.

سیم برق (7)

/انتهای متن/