یادداشتی از دفتر خاطرات یک مادر

یادداشتش آنقدر قشنگ بود که نگهش داشتم. یادگاری از آن سال ها…

8

سرویس ما و زندگی به دخت/

 آن روز قرار بود سپیده  همراه  بچه های دانشگاه  به مشهد برود. ساعت حرکت  قطار هفت بعدازظهر بود و من فکر می کردم قبل از رفتن او، برای خداحافظی به خانه برسم.

وقتی به خانه رسیدم، خانه را ریخته و پاشیده  دیدم. اما وقتی این یادداشت را دیدم به جای عصبانیت خندیدم:

فکر کردم وقتی بیایی هستم، اما صبا زنگ زد و گفت: ساعت چهار دانشگاه برامون جشن گرفته، به خاطر همین زودتر رفتم .

این چهار روز که من نیستم،حسابی یه نفس بگیر که دوباره شنبه برمی گردم.

اگر دقت کنی ،می بینی که نرسیدم اتاقمو جمع کنم، چون ناگهانی شد رفتنم.

این هم یادگاری من برای تو تا چهار روز آینده هر وقت چشمت به کتاب و لباسام کف زمین افتاد، یاد من بیفتی و دلت برام تنگ نشه!

مواظب خودت باش و

1- در رو روی غریبه باز نکن .

2- با گاز بازی نکن .

3- به کبریت دست نزن .

4- …

دوستت دارم

دخترت- سپیده /انتهای متن/