قبل از ازدواج، بعد از ازدواج

ازدواج از مسائل مهم زندگی هر دختریه . این بار نوبت شری خانومه که بیاد پیش عمه برای مشاوره ازدواج، آن هم از نوع اینترنتی. البته این میون یک شک فلسفی به دلیل خلقت زن هم پیدا کرده!!

1
سرویس ما و زندگی به دخت؛ فریبا انیسی/
–  ای خدا از دست کی بنالم؟ کی به فکر منه؟ هرکس به فکر خودشه، اصلاً موندم خدا چرا زن را خلق کرد؟ برای اینکه همش درد بکشه؟همه اش زجر بکشه؟ فکر همه باشه ولی کسی به فکر او نباشه؟
–  نه؟!
من و نیلا و ماری سه تایی با هم گفتیم. شری با تعجب به ما سه تا نگاه کرد و گفت: پس دلیلش چیه؟
من: خدا نگران بود که آدم در باغ عدن گم بشه، چون اهل پرسیدن آدرس نبود!
نیلا بلا: خدا میدونست یه روزی آدم نیاز داره یک کسی کنترل تلویزیون رو بهش بده!
ماری سرتق: خدا میدونست که آدم هیچ وقت خودش وقت دکتر نمیگیره!
من: خدا میدونست اگه برگ انجیر آدم تموم بشه، هیچ وقت خودش برای خودش یکی دیگه نمیخره. …
نیلا بلا: خدا میدونست که آدم یادش میره آشغالا رو بیرون ببره!
ماری سرتق: خدا می دونست آدم،آدم بشو نیست، مگر این که زن بگیره…
من: خدا میدونست که مانند یک باغبون، آدم برای پیدا کردن ابزارهاش و هم چنین به کسی برای مقصر دونستش در مورد موضوع سیب یا هر چیز دیگری نیاز داره!
نیلا بلا: تازه همونطور که در انجیل آمده است: برای یک مرد خوب نیست تنها بماند، به عنوان دلیل شماره یک…
صدای عمه گوهر بلند و رسا به گوش رسید که:برای اینکه راه تکامل را تنهایی نمیشه رفت، شاید خدا به آدم نگاه کرد و گفت؛ من بهتر از این هم می تونم خلق کنم… حالا تو چت شده که سراغ این سوالات فلسفی رفتی؟
شری با دهانی باز گفت: هیچی دنبال دلیل خلقت خودم بودم!!!
رفت به سمت درب خروج . ولی پشیمان شد و برگشت و گفت: فایده ازدواج چیه؟ ما که قبل از ازدواج، وزن ایده آل با چهره ای بشاش داریم، ولی بعد از ازدواج چاق و افسرده و منزوی می شویم؟
من: آمادگی بدن در مقابله با روزهای سخت!
شری: قبل از ازدواج ایستادن در صف سینما و استخر، بعد از ازدواج ایستادن در صف شیر و گوشت؛ چه فایده؟
نیلا بلا: آموزش ایستادگی!
شری: قبل از ازدواج،موقع تعطیلات رفتن به دیزین واسکی، بعد از ازدواج در تعطیلات شست و شوی خانه و لباس؟
ماری سرتق: پر شدن اوقات فراغت!
شری: قبل از ازدواج نوشتن و خواندن کتاب شعر و رمان عاشقی، بعد از ازدواج نوشتن داستان پرنده ای در قفس و خواندن اشعار غم انگیز؟
من: شهرت بادآورده!
شری: قبل از ازدواج صحبت تلفنی بی محاسبه زمان، بعد از ازدواج اتهام به پرحرفی حتی برای ده دقیقه.
ماری سرتق: ورزش برای حفظ عضلات صورت!
شری: قبل از ازدواج رفتن به سفرهای هفتگی، بعد از ازدواج در حسرت رفتن به پارک سر کوچه.
ماری سرتق: در امنیت کامل به سر بردن!
عمه گوهر پوفی کرد و گفت: برای رسیدن به تکامل، حالا برای چی فیلت یاد هندوستان کرده؟ خواستگار داری؟
شری سری تکان داد وبا ناز گفت: تو چت با یکی آشنا شدم.
–  خوب!
من و ماری و نیلا گفتیم با هم. عمه چشم غره ای به ما رفت و شری ادامه داد: تا یک جاهایی پیش رفتیم. من مشخصات خودم و خانواده ام را نوشتم. امروز می خواستم اطلاعات دقیق تری بدهم و بگیرم که تو تارهای فلسفی گیر افتادم!
–  خُب!!!
من و نیلا و ماری گفتیم با هم. شری اشاره ای به لب تاپ کرد و سریع آن را باز کرد و روی پایش گذاشت و شروع به تایپ کرد و بلند خواند: سلام من نازنینم؟
–  خوبی نازی؟
ما آرام پرسیدیم: اسمت تو که؟…
شری چشمی گردوند و نوشت: وحید جان! تحصیلاتت چی بود؟
تایپ شد: فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه MIT دارم!!! یادت رفته؟
شری تایپ کرد: یادم رفته بود. آدرس تون کجا بود؟
روی صفحه نمایشگر آمد که: من بچه تجریشم! شما چی؟ گالری تون کجاست؟
چشم های ما چهار تا شد و پرسیدیم: گالری چیه؟
شری آروم گفت: گفتم گرافیک خوندم تو سوربن فرانسه،..
چشم های ما چهارده تا شد. شری فوق دیپلم گرافیک داشت از دانشگاه علمی کاربردی دُرقوز آباد علیا!!  دوباره تایپ کرد: همون طرف ها! شما کجای تجریش میشینید؟
–  خیابون دربند! شما چی؟
–  خیابون دربند!؟ کجای خیابون دربند؟
دوباره تو صفحه نوشته شد: خیابون دربند ، خیابون……..کوچه………شماچی؟
شری هنی گفت و نوشت:  فامیلیه شما چیه؟
– من؟ حسینی! چطور!؟
شری با عصبانیت نوشت: آقا وحید تویی؟ خجالت نمیکشی چت می­کنی؟ تو که گفتی امروز با خواهرت می­خواهی بروی اجاره­ی عقب مونده­ی خونه رو بدهی! کارت را ول کردی نشستی چت می کنی؟مرتیکه ی ولگرد!!
دوباره تو صفحه نوشته شد: چی؟ شما کی هستید؟
شری صفحه را بست وگفت: مگر دستم بهش نرسه!
– مگر کیه؟
من و ماری و نیلا پرسیدیم با هم.
– همسایه مون همون که پنجاه سالشه قرار بود بیاید برای خواستگاری عمه ملوک!!!
– …
/انتهای متن/