ما چه کردیم و بعثی ها چه ؟

جنگ هشت ساله ی تحمیلی، فقط تقابل اسلحه ها و سربازها و … نبود؛ جنگ اخلاق ها و مرام ها و … هم بود. آنچه در زیر می آید دو تصویر از دو اردوگاه جنگی است و تصویری هم از آنچه عراقیها با دختران ایرانی کردند . این تصویر را باید با خاطره ای که از شهید کشوری نقل شده که یک پرواز برای عملیات بمباران اهداف نظامی را نیمه کاره می گذارد چون زنی روستایی را می بیند در حال رخت پهن کردن در حیاط خانه اش…

1

 سرویس فرهنگی به دخت؛انوشه میرمرعشی/

 در سالهای گذشته با چاپ خاطرات برخی از زنان و مردان ایثارگر و رزمنده همچون خاطرات «سیده زهرا حسینی»-دا-، «شمسی سبحانی»-از چنده لا تا جنگ-، «سعید تاجیک»-جنگ دوست داشتنی-، «غلامرضا آلبوغبیش»-جای امن گلوله ها-، «نورالدین عافی»-نورالدین پسر ایران-، «سید ناصرحسینی پور»-پایی که جا ماند- و… بسیاری از مردم ایران با تمام وجود ایثارگریها، رنجها، عشق و ایمان رزمندگان دفاع مقدس را حس کردند.
اما شاید برای فهم عمق ایمان و اعتقاد رزمندگان اسلام به پروردگار متعال و استقامت آنها در راه خدا، بهتر باشد از زاویه ای دیگر به دفاع هشت ساله مردم ایران در برابر متجاوزان بعثی نگاه کنیم. آنهم از زاویه نگاه افسران و سربازان بعثی که دوره ای از عُمر خود را با فریب خوردن شعارهای پوچ و دروغ صدام حسین گذراندند و در تجاوز به خاک ایران اسلامی و جنایات دیکتاتور عراق در حق مردم ایران و حتی در حق مردم کشور خودشان، شریک بودند. اما پس از به اسارت درآمدن توسط رزمندگان ایرانی با واقعیتی بی بدیل از حق خواهی و حق طلبی مردم ایران مواجه شدند و از شدت عذاب وجدان دست به قلم برداشتند و خاطرات خود را جنگ با رزمندگان اسلام نوشتند…
سرهایشان از بدن جدا شد…
سروان فهمی الربیعی: «جنگ شدیدی بین هنگ کماندویی و دسته ایرانیها که تعدادشان به 30 نفر میرسید، برقرار بود. هنگ کماندویی، دستورهایی مبنی بر تخریب مقر تیپ دریافت کرد که در پی آن، خمپاره اندازهای 60 میلی متری و موشکهای تامر شروع به شلیک کردند و ساختمان تیپ از همه طرف در هم پاشید؛ اما مقاومت ایرانیها هنوز پابرجا بود… یکبار دیگر یک هنگ دیگر به اضافه یک گروهان در مرحله اول وارد عمل شدند. هنگ به طرف مقر پیشروی کرده و با ایرانیها درگیر شدند. هنگامی که ایرانیها توانستند یک ساعت تمام مقاومت کنند، هنگ اول و دوم از سپاه شماره یک، با هم هجوم برده و توانستند به داخل مقر نفوذ کنند. در آنجا باز درگیری با نارنجک و سرنیزه ادامه داشت تا در نهایت با کشته شدن شصت کماندوی ما و دستگیری سه ایرانی غائله ختم شد. بعد از بازجویی که منجر به شکنجه شد، هشام صباح الفخری گفت: آن سه ایرانی را پیش من بیاورید. سریع آنها را نزد هشام بردند. به آنها گفت: «به خمینی فحش بدهید!» آن سه نفر بدون هیچ حرکتی در جای خود ایستادند. هشام از جای خود برخاست و چند سیلی سنگین به آنها زد. آنگاه به طرف هلی کوپتر رفت و دستور داد تا آن سه ایرانی را هم سوار هلی کوپتر کنند… کمی بعد که هلی کوپتر بسیار بالا رفته بود و به طرف مرز حرکت میکرد؛ آن سه ایرانی با قدرت به پایین انداخته شدند که پس از غلت خوردن بر قله های بلند، چون توپی غلتان از مکانی به مکان دیگر افتادند و سرهایشان از بدنشان جدا شد…[1]»
نه شکنجه ای در کار بود و نه تیر خلاص
ستوان یکم مجید صدیق حمید:«پارچه سفیدی را به علامت تسلیم بالا بردم و شروع به تکان دادن کردم. وقتی آنها به نزدیکم رسیدم متوجه شدم که سن اکثر آنها از 20 سال تجاوز نمیکند. به چهره آنها که نگاه کردم هیچگونه قساوت و بی رحمی را ندیدم. حرکات و رفتار آنها طوری بود که دلم آرام گرفت و ترس و وحشتم از بین رفت… در وهله اول قدری آب خنک آوردند و در همان حال نیز فانوس را جلو آوردند تا درجه ام را تشخیص دهند. آنها که تازه متوجه شده بودند که من یک افسر هستم سریع مرا سوار یک خودرو کردند تا به پشت جبهه انتقال دهند…
هنگامی که از خودرو پیاده شدم خود را در محوطه ای نظامی دیدم. آنجا محل استقرار یکی از لشکرهای ایرانی بود. بلافاصله چند نفر همراه با یک مترجم مشغول بازجویی شدند. ساعتی بعد که کار گرفتن اطلاعات تمام شد، تصمیم گرفتند مرا به مکان دیگری منتقل کنند. با راهنمایی یک سرباز داخل اتاق شدم. آنگاه سرباز در را بست و رفت. کف اتاق دراز کشیدم و از شدت خستگی و کوفتگی در همان لحظه به خواب عمیقی فرو رفتم. هنگامی که از خواب بیدار شدم احساس سرخوشی و نشاط بی حدی کردم. نگاهی به اطراف انداختم و وقتی چشمم به ظرف غذا افتاد یکباره احساس ضعف و گرسنگی کردم. ظرف غذا را پیش کشیدم و با ولع مشغول خوردن شدم…[2]»
تعرض به دختران خرمشهری…
سرگرد کمال طه العامری: «پدیده تجاوز به زنان یک حالت استثنائی در زندگی ما نیست، شرایط خفقان حاکم بر ارتش و محرومیت از جنس مخالف موجب شده بود که ما مردمانی تشنه جنس مخالف باشیم. به همین خاطر، هنگام اعزام به مرخصی در محله «الطرب» در بصره یا «فوار» در حلّه و محله هایی در بغداد به ویژه خیابان النهر و خیابان السعدون و میدان نیروی هوایی به دنبال جنس مخالف پرسه میزدیم. هنگام ورود به خرمشهر جان ما تشنه جنس مخالف بود، از این رو نیازی به اجازه رسمی فرماندهی برای پرداختن به کارهایی که جان و دل ما را تسخیر کرده بود، نداشتیم. به خاطر دارم بعد از آنکه در خرمشهر مستقر شدیم به در یکی از خانه ها رفتیم. با لگد به در زدم، در آن خانه فقط چهار دختر و یک زن زندگی میکردند، به سربازان اشاره کردم که خارج شوند و به یگان بروند…
به یکی از آنها گفتم: جلو بیا! تو را انتخاب کرده ام. موافقت نکرد. بلکه شروع به داد و فریاد کرد و از همسایگان کمک خواست. اما من هفت تیرم را کشیدم و…[3]»