استخوان خوك و دست های جذامی

داستان استخوان خوك و دست هاي جذامي نوشته مصطفي مستور مجموعه ای از هفت داستان است با یک محور مشخص: بی ارزشی دنیا . زنان در این دنیاساكنان سمت معصوم روشن و معنا دار زندگي هستند و آيه ها و خداوندان زميني كه از سوي مردان پرستيده مي شوند، اما فعلي از آنها سر نمي زند و تنها حضوري معنوي دارد .

2

سرویس فرهنگی به دخت، فاطمه سادات صدری/

*عناصر داستان

شخصيت ها :

دانيال و مادرش.

محسن،سيمين ، درنا .

حامد ، مهناز ، نگار.

نوذر ، ملول، بندر .

شادي ، ماندانا ، شهره ، پريسا ، سياوش ، اسي…

سوسن ، كيانوش .

دكتر محمد مفيد . افسانه ،الياس .

زاويـــه ديد : داناي كل

مكـــــــان: برج مسكوني خاوران

زمان : نامشخص

جـــــــدال :كشمكش افراد با دنيا

الگوي داستان :هفت داستان موازي از هفت خانواده كه در يك مجتمع مسكوني به نام خاوران زندگي مي كنند. اين هفت خانواده هر كدام موقعيت خاصي از درگيري با دنيا را دارند كه نويسنده در پنج فصل جداگانه  به آنها مي پردازد.

هستــــــه : پلشتي و بي ارزشي دنيا

*خلاصه داستان

استخوان خوك و دست هاي جذامي  حكايت هفت خانواده  است كه در يك مجتمع مسكوني  به نام خاوران زندگي مي كنند:

خانواده اول پيرزني فرتوت و پسرش دانيال كه  بيماري رواني دارد است .دانيال  نگاه بدبينانه اي به زندگي و سرشت بشر دارد و فرياد اعتراضش  به هستي  دائما بلند است .همان طور كه  شروع داستان با فرياد هاي  اعتراض آميز دانيال از پنجره ي اتاقش است .

خانواده ي دوم  محسن ، سيمين و دخترشان درنا هستند .دكتر محسن سپهر روزنامه نگاريست كه درگيري هاي  كاري آنچنان اورا  از زندگي  خانوادگي دور كرده كه همسرش سيمين او را ترك مي كند . درنا  نزد مادربزرگ و پدرش زندگي مي كند .اما خبر حامله بودن سيمين  روند طلاق  آنها را با وقفه مواجه مي كند.

موقعيت سوم  متعلق به عكاسي است به اسم حامد كه نامزدش مهناز در هلند مشغول تحصيل است،  اما او عاشق  يكي از مشتري هايش به نام نگار مي شود و تنها دليلي را كه براي اين عشق  مطرح مي كند شباهت نگار به مهناز است .

داستان چهارم ، داستان زني است بدكاره به نام سوسن  كه با شاعري به نام كيانوش كه از مشتري هاي شبانه اش است،  آشنا مي شود و تحت تاثير  رفتار پاك و عاطفه او قرار مي گيرد.

داستان پنجم ، داستان مردي است به نام نوذر كه با بذهكاراني  به نام بندر و ملول  تصميم مي گيرند پيرمردي ثروتمند را در ازاي  گرفتن مبلغي پول بكشند .

ششمين موقعيت ،جواناني  هستند كه در مهماني يا همان به اصطلاح پارتي گردآمدند وبه  عيش و نوش ورقص مشغولند ، فارغ از هر دغدغه اي.

هفتمين داستان مربوط به  دكتر محمد مفيد و همسرش افسانه و فرزند 10 ساله شان الياس است. الياس مبتلا به سرطان مغز و استخوان است كه اميدي به بهبودي او نيست.

*عنوان داستان

پيش از هر چيز  به عنوان داستان مي پردازيم .عنوان داستان  عبارتي است كه از يكي از زيباترين سخنان حضرت علي در نهج البلاغه گرفته شده است :«به خدا سوگند كه دنياي شما نزد من بسيار پست تر و حقير تر است از استخوان خوكي در دست هاي جذامي .» مصطفي مستور كه در سال هاي اخير به عنوان یک نويسند ه ي روشنفكر ديني با انديشه هاي عميق مذهبي  به جامعه ي ادبي ايران معرفي شده است  به خوبي اين عنوان را با داستان  مطابقت مي دهد.گويي مصداق اين عنوان در هر 82 صفحه ي كتاب تكرار مي شودو خواننده 82 بار بي ارزشي اين دنيا را در ذهن مرور مي كند ،چه در شروع داستان كه فرياد هاي اعتراض آميز دانيال  نسبت به اين دنيا  بیان مي شود ،چه در طول داستان كه شخصيت ها با اين دنيا درگيرند و چه در پايان كه به نوعي، گره گشايي صورت مي گيرد . استخوان خوك در دست هاي جذامي كنايه ي هوشمندانه ايست كه حضرت علي نسبت به دنيا به كار مي برند وداستانِ كتاب مستور را درگيري شخصيت ها با همين دنيا ي بي ارزش تر از استخوان خوك تشكيل مي دهد .تصور مي كنم شايد هيچ عنواني  به اين زيبايي نمي توانست هاله اي از آنچه داستان مي خواهد بگويد را از پيش چشم ما بگذراند.

*يادداشتي بر داستان

استخوان خوك و دست هاي جذامي به گفته ي خيلي از منتقدين به يقين  يكي از بارزترين نمونه هاي  ادبيات روشنفكرانه ديني است .داستان  كشمكش انسان ها با دنيا .گويي شخصيت ها تنها پوسته ي دنيا را يافته اند و فراتر از آن پيش نمي روند.شايد در داستان تنها اين دانيال است كه معني زندگي را مي فهمد و مي داند خود را درگير كردن با اين دنيا كاري است بيهوده .

داستان با فرياد هاي دانيال  شروع مي شود. مونولوگ هاي دانيال در ابتداي داستان  دقيقا  به هسته ي اصلي اشاره دارد .دانيال  مردم را مورد عتاب قرار مي دهد مردمي كه  تنها براي هفتاد هشتاد سال زندگي در اين دنيا چگونه تكاپو مي كنند ، مردمي كه شايد براي ماندن در اين دنيا، براي بي ارزش ترين تعلقات دنيايي دست به هر كاري مي زنند، حتي اگر آن كار كشتن انسان ديگري باشد ، مردمي كه عاشق مي شوند ، ازدواج مي كنند، طلاق مي گيرند دوباره  عاشق مي شوند ، مردمي كه به عقيده ي دانيال تصور مي كنند آسمان دهان باز كرده  و آنها  به زمين افتاده اند و لي درواقع هيچ آشغالي نيستند… بنابراين داستان با نگاه بدبينانه دانيال به دنيا شروع مي شود. شايد اين نگاه بدبينانه در ابتدا افراطي به نظر برسد، اما حقيقت  همان است كه دانيال مي گويد اين كه اين دنيا بي ارزش است، خيلي بيشتر از آنكه كسي خود را با آن درگير كند و اين  همان تنه ي اصلي داستان مستور را تشكيل مي دهد و مستور با اين شروع،  چكيده اي از داستان را  كه قرار است در ادامه خوانده شود  در مقابل چشمان ما مي گذارد چنانچه كه روي جلد پشت كتاب همين  اعتراض هاي دانيال نوشته شده است .گويي دانيال در اين داستان به نوعي آورنده پيامي هشدار دهنده است كه آگاه باشيد اين دنيا بي ارزش است.

داستان با معرفي شخصيت ها ادامه پيدا مي كند.دكتر محسن سپهر، همسرش سيمين و دخترشان درنا. محسن نمونه اي از مردهايي است كه كار را بر زندگي خانوادگي ترجيح داده است . او آنقدر درگير كار روزنامه است كه از زندگي خود ، همسر و دخترش غافل شده است تا آنجا كه سيمين تصميم مي گيرد از او جدا شود . اما براي حضانت درنا به مشكل برخورده اند .سيمين تمام تلاشش را مي كند كه درنا را نزد خود نگاه دارد و از طرفي هم محسن همين تلاش را مي كند. اما حامله بودن  سيمين روند طلاق را كند مي كند . سيمين تصميم دارد  بچه را بياندازد، حتي اقدام به اين كار مي كند اما نمی تواند با وجدان خود کنار بیاید و ازاین کار منصرف می شود. در طول داستان محسن در ذهن خود درگير است كه چرا در تمام اين سالها همسرش سكوت كرده است و  به او نگفته كه از زندگي با او دچار خفقان شده ، تا هنگام ترک کردن ورفتن…! گويي تازه در مي يابد در تمام اين سالها  به همسرش  و دخترش ظلم كرده  تنها به خاطر روزنامه اي كه اتفاقا در آن از حقوق  زن ها هم سخن گفته در حالي كه خود حقوق يكي از همين زن ها را در خانه پايمال مي كرده .

  بعد از اين ، شخصيت حامد به خوانندگان معرفي مي شود .حامد عكاس است و در يك عكاسي مشغول به كار .او با مادرش زندگي مي كند . نامزد او ، مهناز براي ادامه تحصيل به امستردام رفته است .حامد عاشق يكي از مشتري هايش به نام نگار مي شود كه درداروخانه كار مي كند .در خلال داستا ن حامد درگير است كه چگونه با اين عشق كنار بيايد ؟چگونه به مهناز بگويد و البته به نگار.شخصيت حامد سرشار از ترديد و شك است، گويي  نمي تواند بهترين تصميم را  بگيرد .كشمكش حامد كشمكش دروني است. با عشقي ناخواسته دست و پنجه نرم مي كند و همه ي درگير ي او اين است كه چگونه اين عشق را توجيه كند .

  داستان بعدي متعلق به سوسن است .سوسن زن بدكاره ايست كه در ساختمان خاوران زندگي مي كند . كيانوش شماره سوسن را از يكي از دوستانش مي گيرد و وارد خانه سوسن مي شود براي تمتعات جنسي، اما  عاشق سوسن مي شود آنقدر كه  دوست ندارد به او دست بزند تا جايي كه تا صبح  او را نگاه مي كند و  برايش شعر مي گويد. رفتار كيانوش و احساسات پاك او كه براي زني چون سوسن غير منتظره است،  او را تحت تاثير قرار مي دهد تا جايي كه در داستان مي بينيم سوسن ديگر مشتري هايش را نمي پذيرد و به سمت  كيانوش كشيد ه مي شود،  اما اين كيانوش است كه به خاطر عشق زياد به سوسن دوست ندارد با او ازدواج كند و ترجيح مي دهد از او جدا باشد .گويا اين خاصيت عشق در داستان هاي مستور است كه به وصال نمي رسد . مانند عشق هاي اسطوره اي . كشمكش سوسن و كيانوش هم  دروني است .كشمكش با خود بر سر عشق . شايد باور اين عشق  دشوار باشد. اما انگار از ديد مستور زن هايي چون سوسن هم كه در جامعه مطرود هستند ، شايستگي عشق اين چنيني را دارند.گرچه به  وصال نرسد .

داستان بعد داستان نوذر است .مردي ايست خلافكار كه با دوستانش ملول و بندر قرار می گذارند پيرمرد پولداري را بكشند تا ميراثش را بالا بكشند.اين كار را ملول و بندر بايد انجام دهند .اين بخش از داستان  يعني قتل  عباس محتشم توسط بندر يكي از قسمت هايي است كه به خوبي توصيف شده و در همين جاست كه سخن حضرت علي بيان مي شود .در خلال كشتن عباس محتشم توسط بندر، ملول در ماشين منتظر نشسته و از راديو  حكمت هايي از نهج البلاغه پخش مي شود .ملول در لحظه ، به  معناي  اين سخنان فكر مي كند اما خيلي كوتاه و گذرا . باز هم ذهنش درگير  قتل عباس مي شود . مصداقِ عنوان كتاب را مي توانيم در اين داستان ببينيم .اين همان چيزي است كه  دانيال در ابتداي داستان به آن اشاره مي كند كه براي اين دنيا، براي پول  شايد آدم ها دست به هر كاري بزنند .حركت موازي اين حادثه (قتل عباس محتشم ) با  پخش آن خطبه ي حضرت علي كه در توضيح عنوان آوردم  تناسب دارد .حضرت علي از  حقيري و پستي دنيا سخن مي گويد و بي ارزشي آن ، درحاليكه  ملول و بندر  براي همين دنياي پست و حقير جان آدمي را مي گيرند .

موقعيت بعد داستان جواناني است كه دنيا را به عيش و نوش مي گذرانند .تنها درگير مهماني و پارتي ،مشروب و آرايشگاه و … هستند .پريسا ، اسي ، شهره ، سياوش ، شادي ، شهرام ، ماندانا ، منوچهر شخصيت هاي اين قسمت داستان هستند .در داستان تنها خوش گذراني آنها  بيان مي شود .مگر قسمتي كه  پريسا  بايد جنينش را  سقط كند .جنيني كه نتيجه ي همين بي بند و باري هاست .اما در پايان داستان باز هم مي  بينيم كه اين جوانان همواره مشغول  پارتي .نماينده قشري از جوانانند كه با يك بار ديدن هم به يكديگر دل مي بندند ، آشنايي هايي كه به هيچ جا نمي رسد جز درد سر.

داستان آخر داستان دكتر محمد مفيد و افسانهو فرزند 10 ساله شان كه مبتلا به سرطان است مي باشد .الياس رو به مرگ است و اميدي به زنده ماندن او نيست مگر اينكه بتوان به او  مغز استخوان مناسب را پيوند زد . اما گويي تمام راه ها بسته است و  مغز و استخواني نيست كه بشود به الياس پيوند زد .در اينجاست كه افسانه داستان پرستاري را مطرح مي كند كه در روزهايي كه اميدي به زنده ماندنش نبوده تنها با ايمان  بهبود مي يابد .ظاهرا  اين  ايمان را خرافات مي  پندارند نه معجزه . اما در پايان داستان  همين ايمان راهي براي نجات  الياس مقابل  دكتر مفيد مي گذارد  و داستان همين جا به پايان مي رسد .

در واقع  نقطه اوج ،  پايان داستان است كه سرعت و شتاب داستان  بالا مي رود و نويسنده  به نوعي داستان ها را نتيجه گيري مي كند .دانيالي كه كماكان به دنيا بدبينانه نگاه مي كند .حامد كه تصميم مي گيرد خود را از اين دوراهي رها كند .نوذر كه توسط همان بندرو ملول كشته مي شود.جوانان بي اصل و نصب كه باز هم  مشغول  پارتي هستند ،سيمين كه به نظر مي آيد نزد دخترش باز مي گردد، سوسن كه عشقش با كيانوش سرانجامي ندارد و دكتر مفيد كه در  شرايطي كه هيچ اميدي ندارد راهي را براي نجات پسرش مي يابد.

استخوان خوك و دست هاي جذامي داستان روزمرگي آدم هاييست كه در يك ساختمان زندگي مي كنند .يك ساختمان با هفت داستان.اين ساختمان مي تواند نماد يك جامعه باشد و آدم هاي آنف نماينده ي آدم هاي آن جامعه .سبك رئال  مستور در اين رمان باعث مي شود كه به راحتي بتوانيم خود را در اين ساختمان تصور كنيم گويي ماهم مي توانستيم يكي از داستان هاي  اين ساختمان را تشكيل بدهيم . استخوان خوك و دست هاي جذامي به خوبي توانسته واقعيت اين دنيا را نشان دهد . هدف داستان رهايي از اين دنياست و مستور  توانسته خواننده را به سوي اين هدف  هدايت كند .

*تعدد شخصيت ها

شخصيت هاي مرد: سيزده نفر

شخصيت هاي زن : يازده   نفر

*‌زن در استخوان خوك و دست هاي جذامي

شخصيت هاي زن در  اين داستان مستور  همان رنگي را دارند كه  در داستان هاي ديگرش . زن در آثار مستور حضور فعالي ندارد و حتي گاهي اوقات شخصيت پردازي نمي شود و تنها از او نامي برده مي شود مانند مهناز .گويي حضور زن در داستان مستور وابسته ي حضور مردي ديگر است . سيمين  زني است خانواده دوست كه به خاطر بي توجهي همسرش  زندگي را ترك مي كند . عموما در داستان هاي مستور همين اتفاق مي افتد .اين مردها هستند كه هميشه مشغولند و بي توجه به زندگي و اين زن است كه در نهايت خانه را ترك مي كند و تازه بعد از  ترك كردن است كه مرد متوجه اشتباهات خودش مي شود .سوسن زن بدكاره ايست كه با كيانوش  رابطه اي عاطفي برقرار مي كند در سطح اوليه شايد به نظر برسد ديدگاه مستور نسبت به زنان اين چنيني آنقدر هم كه در عرف جامعه مرسوم است بد نيست اما سوسن زني است كه از او استفاده ي ابزاري مي شود و جايي هم كه قرار است تحولي صورت بگيرد عشقش با كيانوش به وصال نمي رسد و اين مرد است كه از اين عشق دست مي كشد و زن را  رها مي كند بي آنكه در طول داستان توجيه مناسبي براي اين جدايي وجود داشته باشد.شايد تنها اين افسانه باشد كه به عنوان پزشك متخصص زنان و مادري كه در طول داستان تنها نگران پسرش است و هميشه در كنار همسرش دكتر محمد مفيد  در داستان پيش مي رود نمونه اي باشد از زن فعال در داستان مستور كه نويسنده او را شخصيت پردازي كرده و كمي حضور او را فعال تر نموده.

شايد در داستان اينگونه نشان داده شود كه مستور ديدگا ه هاي فمينيستي دارد چنانكه در بخشي از مونولوگ ها ي اعتراض آميز دانيال اين گفته مي شود كه زنان نيمه حلال زندگي هستند و مردان نيمه حرام و هر چه كثافت كاريست در اين دنيا به دست مردان انجام مي شود و يادر جاي ديگر دانيال صفحه اي از روزنامه را باز مي كند كه در آن  آماري از يونيسف نوشته شده است كه در هر دقيقه  يك زن در هنگام بارداري و يا در حال زايمان جان خود را از دست مي دهد .اما كمي كه به عمق  داستان پيش مي رويم  متوجه مي شويم زنان در آثار مستور نمي توانند نمايندگان خوبي از قشر زنان باشند چون همانطور كه  برخي از منتقدان اشاره كرده اند زن در آثار مستور حضوري معنوي دارد گويي تنها به خاطر همراهي بامرد و يا تنها به اين خاطر كه مردي به او ابراز عشق كند تازه عشقي كه به وصال نمي رسد در داستان از او نام برده مي شود .بنابراين شايد در داستان هاي مستور زن ها ،همه ي زن ها، هر چه هستند و هر چه مي كنند، ساكنان سمت معصوم روشن و معنا دار زندگي باشند و زنان را آيه هاي زميني و خداوندان زميني بداند كه از سوي مردان پرستيده مي شوند، اما در داستانهايش فعلي از زن سر نمي زند و تنها حضوري معنوي دارد .

 /انتهای متن/