گل سرهای قشنگ و رنگی

بعضی تصویرها در قاب نگاه ما می نشیند یا به خاطر قشنگی یا به خاطر زشتی زیادش. از این تصاویر اگردر قاب نگاه و خاطرتان دارید، برای ما بنویسید.

7

سرویس فرهنگی به دخت/

ایستگاه امام خمینی… مسافرین محترم جهت تعیین مسیر به تابلوهای راهنما توجه فرمایید…

 چند تا صندلی خالی شد، سریع روی یکی از صندلی ها نشستم…

–          خانم های محترم گیره های و گل سرهای قشنگ و رنگی دارم ، نمونه اش، روی سرم هست… اینا هزار تومن… این یکی ها دو هزار تومن…

سرمو تکیه داده بودم به صندلی و به همهمه ی مسافرین گوش می دادم…

–          خانم های محترم گیره های و گل سرهای قشنگ و رنگی دارم ، نمونه اش، روی سرم هست… اینا هزار تومن… این یکی ها دو هزار تومن…

صداش آشنا بود، خیلی هم آشنا بود… سرمو بلند کردم، بین جمعیت دنبال صدا می گشتم، دوباره حرف هاشو تکرار کرد… این دفعه صداش دورتر شده بود ، بلند شدم…

یقین دارم صدا، صدای مرجان بود، دوستم،همکلاسیم…، همون که به وقار و خانمی تو بچه ها زبانزد بود وحتی بعضی ها دستش می انداختن.

دیدمش،از پشت سر..

دوست داشتم داد بزنم… مررررجااااان

برگشت، داشت سمت من می ا ومد… خودش بود مرجان با گیره های رنگی روی سرش… یهو تصویرش تارشد… نه… خیس شد… محکم پلک هامو بهم زدم تا تصویرش شفاف بشه، سرمو پایین انداختم ، نه به خاطر اون.. به خاطر خودم ، به خاطر شرمندگیم…

یادم افتاد موقع ناهار توی دانشگاه یه لقمه از کیفش در می آورد، بعد می گفت معده م به غذای بیرون نمی سازه…

برام سؤال شده بود چرا هیچ وقت از لقمه ش بهم تعارف نمی کنه…

 نزدیک آقایون که می رفت شالشو جلوتر می کشید وقتی روشو به سمت خانم ها میکرد شالشو عقب می برد…

آره، همون مرجان خوبمونه…

حالم بد بود ، از خودم ، از ناشکریم شاکی بودم.

فردا، توی دانشگاه ، موقع ناهار روبروم نشست…

چرا هیچ وقت از لقمه ش بهم تعارف نمی کنه…؟

حالا جواب سؤالمو می دونم…

از خرده های پنیری که روی مانتوش ریخته بود…

دوباره، تصویرش تارشد… نه… خیس شد…

آره، تو همون مرجان خوب مایی…/انتهای متن/