مردم چه می گویند؟

عمری رفته بود اونور آب و زندگی کرده بود. حالا که برگشته بود، می دیدیم راست می گه که خواسته از اصل نیفته. هنوز ایرانیِ ایرانی بود. این رو وقتی از “حرف مردم” می گفت، فهمیدیم.

0

سرویس ما و زندگی به دخت/

 عمه گوهردست روی دست گذاشته بود. با ژست جنتلمن مآب روبروی شازده نشسته بود. شازده که از نوادگان دختری آغا محمد خان قاجار بود(!) تازه از مملکتی که بیش از صد سال بود با خانواده اش در آن زندگی می کردند به ایران آمده بود. گرچه فرزندان و نوه هایش فارسی نمی دانستند، اما او خود را به دست تقدیر سپرده بود و می گفت سعی کرده در مملکت غریب اصالت خود را حفظ کنند که از اسب افتاده اند و نه از اصل!

ماری آرام به ما که فالگوش ایستاده بودیم گفت: راست میگه ها، کلمات را همچین ادا می کنه که انگار نسخه اصل «هزاردستان» است .
می گفت: این وصیت احمد شاه که گفته بود دخترانش جز با مسلمان ازدواج نکنند را به دیده منت نهاده و سعی بلیغ دارد که خاندان قاجار در غربت به آن اهتمام داشته باشند. حتی شده با زرنگی یک بار در مسجد و یک بار در کلیسا ازدواج کنند تا پلتیک بزنند به طرف مقابل!
عمه سر تکون داد و محو کمالات شازده بود . نمیدونم بحث به کجا کشید که شازده گفت: … اما این حرف مردم امان مرا بریده، اگر بسیار کار کنی می گویند احمق است .اگر کم کار کنی می گویند تنبل است .اگر خرج کنی می گویند افراط گر است .اگر جمع کنی می گویند بخیل است .اگر ساکت و خاموش باشی می گویند لال است .اگر زبان آوری کنی می گویند ورّاج و پرگوست .اگر روزه بداری و شبها نماز بخوانی می گویند ریاکار است .و اگر عمل نکنی می گویند کافر است و بی دین… باور کنین، مَردُم ذاتا قاضی به دنیا آمده اند. بدون ِ اینکه خودت خبر داشته باشی، جلسه دادگاه برات تشکیل میدن،روت قضاوت می کنن،حکم صادر می کنن و در نهایت محکوم میشوی.
می خواستم به دنیا بیایم، در یک زایشگاه عمومی؛ پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! مادرم گفت: چرا؟… پدر بزرگم گفت: مردم چه می گویند؟!…
می خواستم به مدرسه بروم، همان سر کوچه ی ما مدرسه  بود؛ مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟… مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!…
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟… پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!…
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟… خواهرم گفت: مردم چه می گویند؟!…
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟… گفتند: مردم چه می گویند؟!…
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در حاشیه شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟… مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!…
اولین مهمانی بعد از عروسی مان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!… گفتم: چرا؟… گفت: مردم چه می گویند؟!…
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. همسرم گفت: خدا مرگم بده. گفتم: چرا؟… گفت: مردم چه می گویند؟!…
بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در یک زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی! گفتم: چرا؟… پدرم گفت: مردم چه می گویند؟!…
می ترسم وقتی بمیرم. بر سر قبرم بحث شود. پسرم بگوید: پایین قبرستان. زنم جیغ بکشد وبگوید: مردم چه می گویند؟!…
برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر بگیرد. خواهرم اشک بریزد که: مردم چه می گویند؟!…
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم بگذارند . اما برادرم سنگ قبری برایم سفارش دهد که عکسم را رویش حک کرده اند. و من در حفره ای تنگ خانه بگیرم و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نباشد: مردم چه می گویند؟!…
و مردمی که عمری نگران حرفهای شان بودم، حتی لحظه ای هم نگران من نباشند !!!
… و ما با دهن باز کنار عمه داشتیم گوش می کردیم و فکر می کردیم همین الان اگه مردم بدونن که شازده ی از فرنگ برگشته خونه ی ماست مشغول سخنرانی، چه می گویند؟
مَردُم قابلیت اینو داره که همه جا باشه، هرجا بری میتونی ببینیش، حتی تو خواب.
اما مَردُم همیشه از یه چیزی میترسه،از اینکه تو بهش بی توجهی کنی، محلش نذاری، حرفاش رو نشنوی و کاراش رو نبینی.
پس دستت رو بذار رو گوشت، چشمات رو ببند و بی توجه بهش از کنارش عبور کن و مشغول کار خودت شو
/انتهای متن/