هیچکدام چیزی نگفتیم

جلوی چشم من و چشم همه مسافران اتوبوس پنجم بی آر تی، در ساعت پانزده دقیقه مانده به نه شب در خیابان انقلاب… من شاهد بودم و همه مسافران اتوبوس. اما هیچکدام چیزی نگفتیم.

0

سرویس اجتماعی به دخت؛ فریاد علی نیا/

 در عصر خاطره، میهمان پروین سلیحی همسر شهید مرتضی لبافی نژاد که سابقه دو سال زندان ستم شاهی را داشته و نیمی از دوره زندان خود را در انفرادی گذرانده بود، شدیم. از شهید گفت که حتی در آخرین روزهای زندگی نگران حجاب همسرش در زندان ساواک بود. از مراسم ختم تک نفره اش بعد از آن که احتمال شهادت یاران را داد گفت. مجری، وصیت نامه شهید را خواند: از ورود افراد بدون حجاب حتی با روسری و چادر نازک در مراسم ختم من جلوگیری کنید.
تاریخ وصیت نامه سال 55 بود. در اوج فساد غیر طبیعی و ابتذال اجتماعی…
از محل مراسم بیرون آمدم. صندلی های دو نفره، دختران و پسرانی که کنارهم در آن ساعت شب، گوشه دنجی را به همت پیاده راه سازی شهرداری گیر آورده بودند. سعی کردم از پیاده رو نروم تا چشمم به آن ها نیفتد. بوی سیگار، زمزمه های غیر طبیعی، تک توک افرادی که چون من عجله داشتند تا خود را به خیابان اصلی برسانند.سرم را پایین انداختم.
تقریباً می دویدم. به ایستگاه بی آر تی رسیدم. تند تند ماشین می آمد. پریدم تا در بسته نشده صدایی مرا به خود آورد .
–         بدو بدو عزیزم تا نرفته…
سرم را بلند کردم. پسر جوان لب هایش را به لب دختر جوان … و گفت: بدو و قهقهه سر داد.
جلوی چشم من و چشم همه مسافران اتوبوس پنجم بی آر تی، در ساعت پانزده دقیقه مانده به نه شب در خیابان انقلاب.
 من شاهد بودم و همه مسافران اتوبوس. اما هیچکدام چیزی نگفتیم.
شاید از ترس کتک خوردن ومصدوم شدن ، بلایی که برسر ناهی منکر می آید؟
شاید از زور خستگی شبانگاهی و استرس دیر رسیدن به خانه؟
شاید از بی تفاوتی ، شاید از عادی شدن به مسخره گرفته شدن ارزشهای اجتماعی؟
شاید …
اما دلم سوخت به خاطر وصیت هایی که بر زمین ماند. وصیت توصیه به حجاب و عفاف شهیدانی مثل شهید لبافی نژاد…
/انتهای متن/