خدا در جمع ما حضور داشت

امشب يه دور همي ديگه تو كليسا داشتيم. اين بار كليسا پا در ميوني كرد و براي همه ي گروه پيتزا سفارش داد. البته باني هم براي تخفيف به پيتزا فروشي صحبت كرد، ولي با اين حال بايد گرون شده باشه! متاسفانه باني و جني، دوتاشون، امشب بايد براي درست كردن اون همه پيتزا كار مي كردن.

0

سرویس فرهنگی به دخت؛ ترجمه: ریحانه بی آزاران/

شنبه، ٢٦ژانويه
جول آمده بود با انواع CD ها از موسيقي قديمي گرفته تا موسيقي روز. همه را بين بچه ها پخش كرد. امشب فقط دور هم جمع شديم، حرف زديم، موسيقي گوش كرديم و خورديم.
توني و كِرك يه سري بازي فكري جمع كرده بودن و با خودشون آورده بودن. همه چي بود، از منو پولي تا بازي با كارت . شب آرومي بود. بيشتر وقت گذروني بود تا يه شب هدف دار. بد نبود. فكر كنم گروه نصف جمعيتي بودكه هفته پيش اومده بودن. بچه شرها شكر خدا نيومدن. فكر كنم ما زيادي براشون آروم بوديم. البته اين را هم شنيديم كه يه مهموني نوشيدني بزرگ اونور شهر بوده، كه باعث شده بيشتر بچه ها برن اونجا.
بهترين اتفاق براي من، امشب، وقتي بودكه آنا پاركر اومد. تقريبا وسط هاي مهموني با دوستش رسيد. جيول دوست انا پاركر را نمي شناختم، شخصيت جالبي داشت. تا ديدمشون مستقيم رفتم سمتشون. خدا رو شكر هنوز كمي پيتزا و نوشابه مونده بود. بعد يه كمي راجع به اوضاع و معرفي بعضي بچه ها سر پا حرف زديم. وقتي ديگه موضوع واسه حرف زدن ته كشيد، جول اومد و ازمون خواست تا بريم بازي.بازي يه نوع كارت بازي بود كه آنا بُرد. فكر مي كنم خيلي خوشحالش كرد.
فكر نمي كنم از بچه هايي كه اونجا بودن همه شون به خدا اعتقاد داشتن و مذهبي بودن، و حتي -فكر هم نمي كنم -جمع ما خيلي تاثيرگذار براي اون جوونا هم بود. ولي بيشتر بچه ها احساس رضايت مي كردن. چيزي كه مطمئن بودم اين بود كه خدا در جمع ما حضور داشت.
راجع به وقت هايي فكر مي كردم كه حضرت مسيح(ع)وقتش را با مردم مي گذروند. فقط نيتش اين بود كه با مردم باشه براي خوردن و حرف زدن و داشتن اوقات خوش. فكر مي كنم براي همين عده اي از مردم لا مذهب افراطي، حضرت مسيح(ع) را فردي مست و خوش گذرون مي دونستن! فقط به خاطر اين كه “او” بامردم عادي مي گشت و لذت مي برد از اين كه با اون ها غذا و نوشيدني را تقسيم كنه. جاش اين موضوع جالب را اين هفته برام ايميل كرد. يه جورايي يه نوع يادآوري خوبي برام بود. (وقتي احساس مي كنم كه چه طور مي تونم فردي را به سمت خدا بكشونم)اين  به ذهنم مي رسه كه بايد بيشتر وقتم را با مردِمِ عادی بگذرونم و با اونا اوقات خوشي را داشته باشم.
فكر مي كنم آنا الان بيشتر بهم اعتماد كنه. خوب، البته بهم نگفت كه فردا باهام به كليسا مياد. اشكال نداره. شايد هفته بعد بياد. براي شروع بايد بهش نشون بدن كه مي خوام باهاش دوست باشم، چه با من به كليسا بياد چه نياد. واسه همين تصميم گرفتم دعوتش كنم تا يه كار مشترك انجام بديم. هنوز مطمئن نيستم چه كاري،ولي  خدا به من نشون خواهد داد.
 خداي عزيز، ازت ممنونم براي اين كه بهم ياد ميدي چطور با بقيه ارتباط برقرار كنم. بايد اقرار كنم كه گاهي اوقات “بايد”يه كار خاصي انجام بدم، تا به مردم كمك كنم، ايمان به تو بيارن و به سمت تو بيان. ولي حقيقت اينه كه: فقط تو مي توني اين كار را انجام بدي.
خواهش مي كنم، كمكم كن تا بيشتر و بيشتر و بيشتر بهت اعتماد كنم! خواهش مي كنم بهم نشون بده چه كاري مي تونم انجام بدم تا دوستيم با آنا پاركر محكم تر بشه. نگرانيم از اينه كه هنوز مطمئن نيست كه من چه جور آدمي هستم. ولي من واقعا اونو به خاطر كسي كه هست دوستش دارم ، حتي اگر الان در كنار تو قدم نمي زنه و بهت ايمان نداره.
خدايا اينو مي دونم كه همه به تو نياز داريم مخصوصا آنا پاركر، اينو تو چشماش مي بينم پس تو به ما كمك كن.
  آمین
/انتهای متن/