بیچاره عشق!

«پل چوبی» به ادعای خود فیلمساز حرفش این است:«عشق یعنی اینکه حالت خوب باشه»*…همین! و وقتی فیلم را دیدی می فهمی که سینما و مهاجرت و ایران و غرب و زندگی و عشق و… همه چیز شده است دستمایه مزه‌پرانی های مهوع عده‌ای که از سینما همان قدر می فهمند که از مهاجرت و ایران و غرب و زندگی و البته عشق.

0

سرویس فرهنگی به دخت؛ محمد آرمان/

وقتی فیلم «پل چوبی» را دیدم, حس کردم چطور ممکن است یک نفر برای یک قصد و غرض شخصی، حالا با هر مترادفی که برایش انتخاب کرده، چه از نوع سیاسی یا هر چیز دیگری، به حقایقی مثل خانواده، همسر، خاک وطن و حتی عشق اینگونه پشت پا بزند و این حقایق هستی و مفاهیم بلند وجود بشر را پیش پای چنان چیزهایی ذبح کند! بگذریم.
در خلاصه داستان ادعایی فیلمساز درباره فیلم «پل چوبی» آمده است:
“پل چوبی” معبری بود بر خندق شمالی طهران، مابین پایتخت و ییلاق شمیران… محل اتصال طهران قدیم و تهران مدرن. این‌جا و اکنون محله پل چوبی یادگار گذشته است. نامی به‌جا مانده در قلب شهر پر هیاهو؛ محل رخداد عاشقانه‌ای ناآرام …(؟!)
“پل چوبی” پس از فیلم‌های “جایی دیگر” (1381)، “چه کسی امیر را کشت؟” (1385) و اپیزود “تهران سیم آخر” از فیلم سینمایی “طهران تهران” (1388) چهارمین ساخته سینمایی مهدی کرم‌پور در مقام کارگردان است.
پل چوبی را هم می‌توان فیلمی مهم دانست و هم اثری مرتجعانه از جماعت بیگانه با روشنفکری که اتفاقا با نقاب روشنفکری به حوزه‌های مختلف ورود می‌یابند؛ مهم از آن جهت که چطور ممکن است در نظام اسلامی چنین آثاری تولید و روانه پرده سینماها شوند و این سوال که « چطور ممکن است در نظام اسلامی…» تا قیام قیامت باید تکرار شود و هیچ وقت هم هیچ پاسخ قانع‌کننده و منطقی نگیرد؟!
و ارتجاعی از این جهت که مضمون پوسیده و نخ‌نمای اباحه‌گری جنسی به همراه آرزوی رفتن از ایران به قبله آمال آنانکه سودای چنین مهاجرتی را در سر می‌پروانند تا کی قرار است دستمایه فیلمسازان کم‌مایه و نه چندان باهوش وطنی شود؟!
راستش را بخواهید دیگر این قضیه بیش از اندازه دارد چندش‌برانگیز می‌شود!
سینما و مهاجرت و ایران و غرب و زندگی و عشق و… همه چیز شده است دستمایه مزه‌پرانی های مهوع عده‌ای که از سینما همان قدر می فهمند که از مهاجرت و ایران و غرب و زندگی و البته عشق.
بگذارید نگاهی بیاندازیم به داستان و مضمامین منتشر و مستتر در این فیلم چوبی!
داستان فيلم داستان زن و شوهري به نام «امير» و «شيرين» است. (بهرام رادان، مهناز افشار) زن و شوهري كه ده سال از عمر ازدواج آن‌ها مي‌گذرد و حالا بعد از اين همه سال به اين نتيجه رسيده‌اند كه ايران جاي زندگي نيست و بايد به خارج از كشور مهاجرت كنند!
اما مشكل آن‌ها كمبود پول و منابع مالي كافي است. در اين ميان استاد قديم امير يعني «كامران» (مهران مديري) كه در دبي زندگي مي‌كند – و در فيلم اين‌طور نشان داده مي‌شود كه به زن امير چشم دارد- به آن‌ها پيشنهاد مي‌دهد كه شيرين براي مدتي به دبي بيايد و از طريق دوستان خودش در دبي پيگير كارهاي مهاجرت‌شان شود.
اما رفتن شيرين به دامن زدن به موقعیت اپیدمی این سالهای سینمای ایران می انجامد: «سوءظن» و «خيانت».
این موقعیت موجبات و زمینه های یک عشق اباحه گرانه متنوع را میان آدمهای داستان پدیدار می کند.
 عشق مثلثي داستان از آن‌جا شروع مي‌شود كه دوست دختر سابق امير يعني «نازلي» (هديه تهراني) كه در ماجراي حوادث بعد از انتخابات براي نجات دوست پسر عكاس هلندي‌ش از زندان ايران، به ناچار به كشور برگشته، در جلوي بازداشتگاه امير را مي‌بيند.
«دايي» او (آتيلا پسياني) هم در اینجا داخل داستان شده و در اقدامی پست مدرن به جاي آن‌كه كاري كند كه امير و شيرين به هم نزديك شوند، با فضاسازي و ساخت فضاي مناسب، باعث نزديكي نازلي به امير مي‌شود!
در اين ميان «آيدا» خواهر امير كه او هم گرفتار عشق ديگري به نام «ماني» شده است به علت شركت در آشوب‌هاي بعد از انتخابات بازداشت مي‌شود.
در این فیلم چند شاه کلید دیالوگی هم داریم که عبارتند از:
«كلاس افسانه‌اي»، «عشق يعني اين‌كه حال‌ت خوب باشه»، «رفتن دليل نمي‌خواد، موندن دليل مي‌خواد». و البته اینکه «نوستالژي يعني كشك… خاك يعني كشك…».
مجموعه اینها یعنی «پل چوبی» البته به همراه چیزهایی دیگری از قبیل استاد هوسران چشم چرانی که به تور کردن آدمها در دبی برای رسیدن به اغراض و هوس هایش و فراری دادنشان از ایران به قصد مهاجرت به بهشت برین جهان مبادرت می ورزد و نیز «سردار»ی در نیروی انتظامی که از کارمندهایش برای کار روی برجی که دارد می سازد سوء استفاده می کند و بعد از انتخابات هم جوانهای مردم را می فرستد به «شاپور»(!) و… .
«پول چوبی» همه چیز را سعی کرده با هم به همراه داشته باشد: سودای رفتن از این خراب شده به همراه تصویر خشن و مشوه از آدمهای این نظام به علاوه یک رفراندوم جنسی در پرتو اباحه گری ویلایی!
ویلایی که عده ای جوان از زن و مرد در آن جمع شده اند در حالی که تنها نسبت شان حضور در آن کلاس «افسانه ای» است و نه مثلا محرمیت و عقد و حتی قصد ازدواج و…!
این اباحه گری جنسی را اضافه کنید به تقلای سبک و نافرم سیاسی که فیلمساز تلاش دارد با انجام مضحک و مهملانه و باسمه ای آن و با ربط دادن فیلمش به وقایع سال 88، یک ادعای سیاسی هم به مابقی مفروضات فیلمش بار کند!
شعار پشت شعار، ادعا پشت ادعا و ادا و اطوارهای بی طعم و لزجی که همین طوری ریخته اند توی توبره فیلم.
اینها که در سینمای ایران مهم نیست. نه؟!
فرم مهم است و سینما.
خب برویم سراغ فرم!
فیلمنامه ای دم دستی و پاره پاره و مرتجعانه بدون شخصیت پردازی درست با بازی های اغراق شده ابلهانه ای مثل نقش آفرینی مهران مدیری در آن «تیپ» – و نه شخصییت- چندش برانگیز.
به اضافه کاتالیزور معیوب و بی ربط سیاسی­ای که مثل آبی که توی شیر می ریزند به داستان اضافه شده تا حجم سیاسی فیلم را بالا ببرد بی آنکه هیچ همخوانی و همپوشانی و هارمونی درستی چه به لحاظ ریتم و چه به جهت فرم و چه ساختار و مضمون با مابقی داستان فیلم داشته باشد.
بازی های لمپنی و نخ نما و کلیشه ای. از بازی مهران مدیری گرفته تا آتیلا پسیانی و تا فرهاد اصلانی و دیگران.
یک سری بازی یکدست بد که قطعا از بدترین ایفای نقشهای این آدمها در طول تاریخ بازیگری شان محسوب می شود.
مابقی عناصر بصری و ویژگی های سینمایی فیلم هم نیاز به یادآوری ندارند که جز پسرفت و بی ربط و مهمل بودن چیزی در چنته ندارند.
«پل چوبی» نشان داد جماعت شبه روشنفکر مدعی اعتراض و ضدیت با این نظام، به شکل ناامیدکننده ای مرده و در مرداب ادعاهای پوچ و ادا واطوارهای پوکش دست و پا می زند.
جماعتی که نه شأنی برای سینما قایل است و نه حرمتی برای مخاطب.
چرا مردم باید پول بدهند و بروند توی سینما، مالیخولیای بدبوی این حضرات را با این همه غلط اندر غلط سینمایی تحمل کنند؟!
فیلمسازی که سینما را با بوق تبلیغاتی احزاب شکست خورده و متفرعنان به مردم که از مملکت در رفته اند و توی انگلیس و آمریکا جاگرفته اند، اشتباه گرفته یا به عمد چنین کارکردی برای سینما قایل شده، چرا فکر می کند مردم باید برای این حرفها و مواضع سیاست زده مهوع، تره خرد کنند و به ارتجاعش روی خوش نشان دهند؟
*عنوان متن، یکی از دیالوگهای فیلم «پل چوبی»
/انتهای متن/